میگویند «او رفته است»؛ کلمهها را طوری ادا میکنند که ان
میگویند «او رفته است»؛ کلمهها را طوری ادا میکنند که انگار حقیقت، یک قانونِ تغییرناپذیر است. اما من هنوز در آن خانهیِ کوچک، زندگی میکنم؛ نه به آن معنایی که بقیه میفهمند. من در «زمانِ پیش از رفتنِ تو» زندگی میکنم.
هر شب، وقتی خورشید در انتهایِ خیابان رنگ میبازد، من در را قفل نمیکنم. میدانم شاید احمقانه باشد، شاید خندهدار باشد، اما هر بار که صدایِ ماشینی در کوچه میپیچد، یا سایهای از پشتِ پنجره رد میشود، نفسم در سینه حبس میشود. شاید این بار تو باشی؟ شاید این بار، بالاخره دستت را رویِ دستگیره گذاشتهای؟من هنوز هر روز صبح، دو فنجان قهوه دم میکنم. یکی برای خودم که تلخ مینوشم، و یکی برایِ تو… که میگذارم کنارِ پنجره بماند تا سرد شود. به تماشایِ بخارِ قهوهیِ تو مینشینم و با خودم خیال میبافم. انگار اگر این میز را دو نفره بچینم، اگر خانه را مرتب نگه دارم، اگر عطرِ موردِ علاقهات را در فضایِ خانه بزنم، تو هم مجبور میشوی برگردی. انگار اینها نشانههایی هستند که تو راهِ خانه را گم نکنی.
دوستانم میگویند: «او دیگر برنمیگردد، به زندگیات برس.» اما آنها نمیدانند که زندگیِ من، دقیقاً همین «منتظر بودن» است. من به این انتظار عادت کردهام؛ حتی از بودنِ بدونِ تو هم برایم شیرینتر است. چون در این انتظار، تو هنوز هم احتمالِ آمدن داری، تو هنوز هم در گوشهای از این شهر نفس میکشی، تو هنوز هم… «مالِ منی».
گاه که سکوتِ اتاق، دهان باز میکند تا مرا ببلعد، بلند میشوم و کنارِ پنجره میایستم. به خیابان نگاه میکنم؛ همان خیابانی که آخرین بار تو را در آن دیدم. به خودم میگویم شاید فردا، شاید هفتهیِ بعد، شاید وقتی که پاییز برگهایش را فرشِ راهت کند، بالاخره برگردی.
من زندانیِ امیدی هستم که شاید هیچگاه رنگِ واقعیت نگیرد. اما میدانی؟ حتی اگر تا آخرِ عمر هم این در باز بماند و تو نیایی، باز هم من همان کسی خواهم بود که منتظرت ایستاده است. چون شکستِعشقی برایِ من، با رفتنِ تو تمام نشد؛ شکستِ عشقی برایِ من، همین ثانیههایِ کشداری است که بدونِ تو، اما به یادِ تو، پشتِ درِ بسته سپری میشود.
هنوز هم، وقتی چراغها را خاموش میکنم تا بخوابم، زیرِ لب میگویم: «فردا حتماً برمیگردی…» و با همین دروغ، خودم را به خواب میسپارم.
هر شب، وقتی خورشید در انتهایِ خیابان رنگ میبازد، من در را قفل نمیکنم. میدانم شاید احمقانه باشد، شاید خندهدار باشد، اما هر بار که صدایِ ماشینی در کوچه میپیچد، یا سایهای از پشتِ پنجره رد میشود، نفسم در سینه حبس میشود. شاید این بار تو باشی؟ شاید این بار، بالاخره دستت را رویِ دستگیره گذاشتهای؟من هنوز هر روز صبح، دو فنجان قهوه دم میکنم. یکی برای خودم که تلخ مینوشم، و یکی برایِ تو… که میگذارم کنارِ پنجره بماند تا سرد شود. به تماشایِ بخارِ قهوهیِ تو مینشینم و با خودم خیال میبافم. انگار اگر این میز را دو نفره بچینم، اگر خانه را مرتب نگه دارم، اگر عطرِ موردِ علاقهات را در فضایِ خانه بزنم، تو هم مجبور میشوی برگردی. انگار اینها نشانههایی هستند که تو راهِ خانه را گم نکنی.
دوستانم میگویند: «او دیگر برنمیگردد، به زندگیات برس.» اما آنها نمیدانند که زندگیِ من، دقیقاً همین «منتظر بودن» است. من به این انتظار عادت کردهام؛ حتی از بودنِ بدونِ تو هم برایم شیرینتر است. چون در این انتظار، تو هنوز هم احتمالِ آمدن داری، تو هنوز هم در گوشهای از این شهر نفس میکشی، تو هنوز هم… «مالِ منی».
گاه که سکوتِ اتاق، دهان باز میکند تا مرا ببلعد، بلند میشوم و کنارِ پنجره میایستم. به خیابان نگاه میکنم؛ همان خیابانی که آخرین بار تو را در آن دیدم. به خودم میگویم شاید فردا، شاید هفتهیِ بعد، شاید وقتی که پاییز برگهایش را فرشِ راهت کند، بالاخره برگردی.
من زندانیِ امیدی هستم که شاید هیچگاه رنگِ واقعیت نگیرد. اما میدانی؟ حتی اگر تا آخرِ عمر هم این در باز بماند و تو نیایی، باز هم من همان کسی خواهم بود که منتظرت ایستاده است. چون شکستِعشقی برایِ من، با رفتنِ تو تمام نشد؛ شکستِ عشقی برایِ من، همین ثانیههایِ کشداری است که بدونِ تو، اما به یادِ تو، پشتِ درِ بسته سپری میشود.
هنوز هم، وقتی چراغها را خاموش میکنم تا بخوابم، زیرِ لب میگویم: «فردا حتماً برمیگردی…» و با همین دروغ، خودم را به خواب میسپارم.
- ۳.۵k
- ۲۹ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط