{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان مافیای عزیز من

در حین نوشیدن چای، احساس آرامش و خوشحالی در دلم موج می‌زد. خدمتکار با نگاهی مهربان به من گفت: "چای چطور بود؟"

با لبخند گفتم: "عالیه! واقعاً طعمش فوق‌العاده است. تو در همه چیز استعداد داری!"

او با خنده پاسخ داد: "ممنون! من فقط سعی می‌کنم بهترین‌ها را برای دیگران فراهم کنم."

بعد از چند دقیقه صحبت درباره‌ی چای و طرز تهیه‌اش، به یاد آوردم که هنوز درباره‌ی خودم و زندگی‌ام صحبت نکرده‌ام. با کمی تردید گفتم: "راستش، من هم دوست دارم درباره‌ی خودم بیشتر بگویم. شاید تو هم بخواهی بیشتر درباره‌ی من بدانی."

او با اشتیاق گفت: "البته! من همیشه دوست دارم داستان‌های دیگران را بشنوم. چه چیزی درباره‌ی خودت می‌خواهی بگویی؟"

با کمی فکر، گفتم: "من همیشه به هنر و خلاقیت علاقه داشتم. دوست دارم نقاشی کنم و داستان بنویسم. اما گاهی اوقات احساس می‌کنم که نمی‌توانم به اندازه‌ی کافی به این علاقه‌هایم بپردازم."

خدمتکار با دقت به من گوش می‌داد و گفت: "این خیلی مهم است که به علایق و استعدادهایت توجه کنی. شاید بتوانی زمانی را برای خودت اختصاص دهی و به هنرهایت بپردازی."

حس کردم که او واقعاً به حرف‌هایم اهمیت می‌دهد و این باعث شد که بیشتر از قبل احساس راحتی کنم. گفتم: "بله، فکر می‌کنم باید بیشتر به خودم توجه کنم و زمان بیشتری را برای نقاشی و نوشتن بگذارم."

او با لبخند گفت: "این یک تصمیم عالی است! شاید بتوانی یک روز یک نمایشگاه از آثار خودت برگزار کنی یا داستان‌هایت را منتشر کنی."

با اشتیاق گفتم: "این یک آرزوی بزرگ است! امیدوارم روزی به آن برسم."

چای‌ام را تمام کردم و احساس کردم که این گفتگو نه تنها به من انگیزه می‌دهد، بلکه به من یادآوری می‌کند که چقدر مهم است که به خودمان و رویاهایمان توجه کنیم.

بعد از کمی صحبت، خدمتکار گفت: "حالا که اینقدر خوب با هم صحبت کردیم، می‌خواهی یک بازی سرگرم‌کننده انجام دهیم؟"

با خوشحالی گفتم: "بله! چه بازی‌ای در نظر داری؟"

او با لبخند گفت: "بیایید یک بازی سوال و جواب کنیم. هر کدام یک سوال می‌پرسیم و دیگری باید به آن پاسخ دهد. اینطوری می‌توانیم بیشتر درباره‌ی همدیگر یاد بگیریم."

با اشتیاق گفتم: "عالیه! من شروع می‌کنم. اولین سوال من این است: اگر می‌توانستی به هر نقطه‌ای از دنیا سفر کنی، کجا می‌رفتی و چرا؟"

او کمی فکر کرد و سپس گفت: "من به آیسلند می‌رفتم. به خاطر طبیعت زیبا و شگفت‌انگیزش. حالا نوبت توست!"

و اینگونه، بازی شروع شد و ما به تدریج بیشتر و بیشتر درباره‌ی همدیگر یاد می‌گرفتیم. هر سوال و پاسخ، ما را به هم نزدیک‌تر می‌کرد و حس دوستی و ارتباط عمیق‌تری را در ما ایجاد می‌کرد.
دیدگاه ها (۱)

رمان مافیای عزیز من

منم برگشتم تا جایی که بتونم جبران میکنم تا از دلتون در بیارم

رمان قصر رویایی

گاهی فکر می‌کنم بعضی آدم‌ها بی‌خبر وارد زندگی آدم میشن و بعد...

رز آبی پارت ۳۰

"𝑨𝒇𝒕𝒆𝒓 𝑻𝒉𝒂𝒕 𝑹𝒂𝒊𝒏𝒚 𝑵𝒊𝒈𝒉𝒕"𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟐بعد از آن شب بارانی، قرار نبود...

╔═══.·:·.💜.·:·.═══╗🌙 ویو آتفردا بالاخره رسید.از صبح، هر چند ...

طــــراحـــــــ مــــــــــــاه کـــــــــــیــــــــه؟ .⊱ ....

الان چند وقته اونایی که میگن گذشته رو ول کنید درک می کنم واق...

●♡ ▬▬ ♡ ▬▬ ♡ ▬▬ ♡ ▬▬ ♡●گاهی موهات فقط به یه چیز احتیاج دارن…...

چند پارتی پارت ۵ بارون هنوز می‌بارید، اما هیچ‌کدوممون عجله‌ا...

آخرین بحث پارت ۲۱

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط