{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

شاید در خیابان‌های این شهر نمی‌توانم نفس بکشم.

شاید در خیابان‌های این شهر نمی‌توانم نفس بکشم.
شاید در این شهر، آینده‌ام پر از ترس و نگرانی باشد؛ اما با تمام این‌ها، اینجا خانه‌ی من است.

جایی که همه‌چیزش را می‌شناسم؛ زبانش، غذاهایش و از همه مهم‌تر، خاطراتش.

خاطراتی که از لحظه‌ای که پایم را به این دنیا گذاشتم، دیدم و تجربه‌شان کردم.

شاید از اجتماع فرار کنم، اما اجتماع، خانواده‌ام نیست.
اجتماع، خاطراتم نیست.

اگر از این کشور بروم، شاید بتوانم آینده‌ای روشن‌تر داشته باشم؛ اما همیشه قسمتی از وجودم در خانه‌ام جا می‌ماند.

و فقط من نیستم که ناراحت می‌شوم؛ خانواده‌ام هم بخشی از این دلتنگی را با خودشان حمل می‌کنند.

مادرم همیشه اتاقم را تمیز می‌کند تا خاکی روی وسایلم ننشیند.
پدرم هر از گاهی به اتاقم می‌رود تا ببیند همه‌چیز سر جایش هست یا نه.
برادرم همیشه منتظر کسی می‌ماند تا درس‌هایش را به او یادآوری کند.

خانه فقط یک مکان با چهار دیوار نیست.
گاهی خانه، آغوش مادر و پدر است؛
و گاهی، کشورت می‌شود.

و این است داستان ما.
دیدگاه ها (۱)

اگه یه روزی من نبودم،هر وقت این هفت نفر رو دیدی، یاد من بیفت...

tobay lt's my birthday امروز تولدم پا به سن جدید گذاشتم ولی ...

معلومه که دوست دارم زندگی کنم کلی چیز ها هست که ندیدمشون ، ک...

منم همینطور کوروش منم همینطور....🫂

به.وقت.دلتنگی.حضرت.عشقشاید روزگار، چهره‌ها را از مردان بزرگ ...

۳۱ شهریور، یادآور روزهایی است که ایران، هشت سال تمام، ایستاد...

معرفی کتاب

گاهی چشم‌ها را روی یک رویا می‌بندیم،اما خاطره‌اش هر شب در دل...

*این نوزاد فقط چهار ماه دارد...در تمام این مدت، حتی یک نفر ا...

گاهی آدم فقط یک نفر را می‌خواهد که حرف‌هایش را بشنود…کسی که ...

گاهی آدم فقط یک نفر را می‌خواهد که حرف‌هایش را بشنود…کسی که ...

گاهی آدم فقط یک نفر را می‌خواهد که حرف‌هایش را بشنود…کسی که ...

*.the Law of Violence.*

رابرت برنا

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط