White Lotus | Part 32
White Lotus | Part 32
یک هفته بعد...
تصمیمشان قطعی شد.
نه دعوایی بود...
نه خیانتی...
نه کسی از دیگری دل کنده بود.
فقط دو آدم بودند که هر دو در اوج رویاهایشان قرار داشتند و نمیتوانستند زندگی شخصی و حرفهایشان را همزمان حفظ کنند.
آخرین شب قبل از رفتن سوآ...
دوباره همان کافه.
همان میز.
همان دو فنجان قهوه.
اما این بار همهچیز فرق داشت.
سوآ آرام گفت:
سوآ: «یادته اولین بار اینجا چی گفتی؟»
جونگکوک لبخند تلخی زد.
جونگکوک: «گفتم قهوهش خوبه.»
سوآ خندید.
سوآ: «دروغ گفتی.»
جونگکوک: «چرا؟»
سوآ: «اون روز اصلاً قهوه نخوردی.»
جونگکوک هم خندید.
برای چند ثانیه...
همهچیز مثل قبل بود.
بعد سکوت برگشت.
سوآ فنجانش را روی میز گذاشت.
سوآ: «من نمیخوام ازت متنفر بشم.»
جونگکوک آرام نگاهش کرد.
جونگکوک: «هیچوقت دلیلی برای این کار بهت نمیدم.»
سوآ لبخند زد.
سوآ: «پس یه قول دیگه بده.»
جونگکوک: «چی؟»
سوآ: «اگه یه روز دوباره همدیگه رو دیدیم... وانمود نکن که منو نمیشناسی.»
جونگکوک چند لحظه به چشمهایش نگاه کرد.
جونگکوک: «حتی اگه ده سال بگذره.»
سوآ لبخند زد.
سوآ: «ده سال خیلی زیاده.»
جونگکوک: «پس زودتر برمیگردم.»
هر دو خندیدند.
اما پشت آن خنده...
اشکهای نگفتهای بود.
پرش زمانی به صبح روز بعد...
سوآ سوار هواپیما شد.
جونگکوک به فرودگاه نیامد.
نه چون نمیخواست...
بلکه چون هر دو میدانستند اگر یکدیگر را ببینند، رفتن سختتر میشود.
سوآ قبل از خاموش کردن گوشی، آخرین پیام را فرستاد.
سوآ: «خداحافظ، جونگکوک.»
چند دقیقه بعد...
جونگکوک: «خداحافظ، سوآ.»
مکث.
جونگکوک: «موفق باشی، ملکهی من.»
اشک از گوشهی چشم سوآ پایین آمد.
گوشی را خاموش کرد.
هواپیما از زمین بلند شد.
و برای اولین بار...
هیچکدام نمیدانستند دیدار بعدیشان چه زمانی خواهد بود.
سه سال بعد...
سئول.
یک بیلبورد عظیم در مرکز شهر دیده میشد.
روی آن...
تصویر کیم سوآ.
«WELCOME BACK, QUEEN.»
سوآ بعد از سه سال...
به کره برگشته بود.
اما یک اتفاق مهمتر در راه بود.
آن شب...
مراسمی بزرگ قرار بود برگزار شود.
و نام یکی از مهمانان ویژه در فهرست مراسم...
Jeon Jungkook.
یک هفته بعد...
تصمیمشان قطعی شد.
نه دعوایی بود...
نه خیانتی...
نه کسی از دیگری دل کنده بود.
فقط دو آدم بودند که هر دو در اوج رویاهایشان قرار داشتند و نمیتوانستند زندگی شخصی و حرفهایشان را همزمان حفظ کنند.
آخرین شب قبل از رفتن سوآ...
دوباره همان کافه.
همان میز.
همان دو فنجان قهوه.
اما این بار همهچیز فرق داشت.
سوآ آرام گفت:
سوآ: «یادته اولین بار اینجا چی گفتی؟»
جونگکوک لبخند تلخی زد.
جونگکوک: «گفتم قهوهش خوبه.»
سوآ خندید.
سوآ: «دروغ گفتی.»
جونگکوک: «چرا؟»
سوآ: «اون روز اصلاً قهوه نخوردی.»
جونگکوک هم خندید.
برای چند ثانیه...
همهچیز مثل قبل بود.
بعد سکوت برگشت.
سوآ فنجانش را روی میز گذاشت.
سوآ: «من نمیخوام ازت متنفر بشم.»
جونگکوک آرام نگاهش کرد.
جونگکوک: «هیچوقت دلیلی برای این کار بهت نمیدم.»
سوآ لبخند زد.
سوآ: «پس یه قول دیگه بده.»
جونگکوک: «چی؟»
سوآ: «اگه یه روز دوباره همدیگه رو دیدیم... وانمود نکن که منو نمیشناسی.»
جونگکوک چند لحظه به چشمهایش نگاه کرد.
جونگکوک: «حتی اگه ده سال بگذره.»
سوآ لبخند زد.
سوآ: «ده سال خیلی زیاده.»
جونگکوک: «پس زودتر برمیگردم.»
هر دو خندیدند.
اما پشت آن خنده...
اشکهای نگفتهای بود.
پرش زمانی به صبح روز بعد...
سوآ سوار هواپیما شد.
جونگکوک به فرودگاه نیامد.
نه چون نمیخواست...
بلکه چون هر دو میدانستند اگر یکدیگر را ببینند، رفتن سختتر میشود.
سوآ قبل از خاموش کردن گوشی، آخرین پیام را فرستاد.
سوآ: «خداحافظ، جونگکوک.»
چند دقیقه بعد...
جونگکوک: «خداحافظ، سوآ.»
مکث.
جونگکوک: «موفق باشی، ملکهی من.»
اشک از گوشهی چشم سوآ پایین آمد.
گوشی را خاموش کرد.
هواپیما از زمین بلند شد.
و برای اولین بار...
هیچکدام نمیدانستند دیدار بعدیشان چه زمانی خواهد بود.
سه سال بعد...
سئول.
یک بیلبورد عظیم در مرکز شهر دیده میشد.
روی آن...
تصویر کیم سوآ.
«WELCOME BACK, QUEEN.»
سوآ بعد از سه سال...
به کره برگشته بود.
اما یک اتفاق مهمتر در راه بود.
آن شب...
مراسمی بزرگ قرار بود برگزار شود.
و نام یکی از مهمانان ویژه در فهرست مراسم...
Jeon Jungkook.
- ۱۰.۴k
- ۰۳ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط