حاج‌خانوم

#حاج‌خانوم

#حاج‌خانوم
اینا اعترافای 3ظهر به بعدِ: بعضی وقتا خیلی وعضم خراب میشه از حده دوست داشتن میگذرم و به جنون میرسم و تصمیم به تنفر میگیرم!
دارم با خودم تکرار میکنم که تا زنده ام برام مُردی!
میخوام به خودم تلقین کنم که فوراً عاشق یکی دیگه خواهم شد!
حداقل اینجوری شاید جون سالم از آوار خاطره ها و یادت به در بردم!
شاید باهم حرف زدنامون یادت رفته.،
یا قدم زدنامون تو برف و باد وبارون!
شاید همش یادت رفت.
ولی من یادم هست!

♡[یِشَب اومد توی قَلبَم این روزا شُدَن دَرد!]
دیدگاه ها (۰)

آن طرف دریاچه : p14 s2

«چشمان خونین» (پارت پنجم)

🍷ارباب و برده 🍷پارت_32

شاید زیاد خاطره خوشی نیست اما درس بزرگی شد برای من در زندگیم...

.. هَمــ آغوشـــ🤍🪐🫀 ..             ←پارت۴۸۱→

انارهای زیر خاکزمانی‌ که بچه بودیم باغ انار بزرگی داشتیم که ...

باسلام و ارادت به دوستای مهربون و گلمضمن اینکه ممنونم از همر...

کاش منم از این رفیقا داشتم داســــــــــتان:رفاقتمون از زمان...

بچه ها بهترین داستانه بخونید⭕⭕⭕⭕⭕⭕⭕رفاقتمون از زمان بچگیمون ...

لطفا داستانو تا اخر بخونید یکم طولانیه ولی ارزش خوندن داره ا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط