مانند بیماری بودم که نمی‌توانستم به دکتر بگویم کجایم درد

مانند بیماری بودم که نمی‌توانستم به دکتر بگویم کجایم درد

مانند بیماری بودم که نمی‌توانستم به دکتر بگویم کجایم درد می‌کند، فقط درد می‌کرد...
دیدگاه ها (۰)

غمگینم می‌کرداما نمی‌توانستم رهایش کنم، گمان می‌کردم اوآخرین...

عاشقانه با مادر فاطمه زهرا

یک نفر در من

حرفت را پس گرفتی،اما تیری که از درون قلبم بیرون کشیدی،قلبم ر...

یادش بخیر کوچکتر که بودم ، مادرم می گفت: پرخوری دل درد میار...

اگر عشق شهریار را می‌توانستم اندازه بگیرم، می‌گفتم که چقدر د...

عاشقانه های شبنم بیاد بابامحمدم

سناریو(درخواستی): وقتی پات می‌شکنه :نامجون : کنار تختت نشست...

درد عبور می‌کند؛

نمی‌دانم بگویم راز جرأت و جسارت کودکان یمنی یا بگویم تنها حر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط