به نقل از یکی از علمای بزرگ؛
به نقل از یکی از علمای بزرگ؛
آیتالله سید محمدرضا گلپایگانی در طول زندگی خود مستأجر بودند و حدود ۲۵ بار خانه عوض کردند. برخی از خانههایی که ایشان در آنها سکونت داشتند، ماجراهای جالب و شنیدنی دارند.
یکی از این خانهها، منزلی در محله باغ پنبه بود که آقا در سالهای آغازین زندگی خود آن را اجاره کردند.
ماجرا از این قرار بود که روزی آقا در کوچههای محله باغ پنبه به دنبال خانهای برای اجاره میگشتند. در همین هنگام، پیرزنی ایشان را دید و نامشان را پرسید. آقا فرمودند: «سید محمدرضا».
پیرزن پرسید: «اهل کجا هستید؟»
آقا پاسخ دادند: «گلپایگان».
پیرزن با شنیدن این نام، با اصرار فراوان گفت: «آقا! منزل ما در اختیار شماست. خواهش میکنم به خانه ما بیایید و در آنجا سکونت کنید.»
آقا که از اصرار بیش از حد پیرزن تعجب کرده بودند، پرسیدند: «مادرجان! چرا اینقدر اصرار دارید که من در خانه شما ساکن شوم؟»
پیرزن در پاسخ گفت:
«دیشب خواب عجیبی دیدم. حضرت فاطمه زهرا( س) را در خواب دیدم. ایشان مرا به نام صدا زدند و فرمودند: فرزندم محمدرضا خانهای ندارد و به دنبال منزلی برای سکونت میگردد؛ خانهات را در اختیار او قرار بده.
از همان لحظه که این خواب را دیدم، صبح زود منتظر آمدن شما بودم تا بتوانم فرمان حضرت زهرا( س) را انجام دهم.
اکنون که شما را پیدا کردهام، اجازه دهید خانهام را در اختیار شما بگذارم.»
اینگونه بود که آیتالله گلپایگانی در آن منزل ساکن شدند؛ خانهای که صاحبش پیش از دیدار با ایشان، به شوق خدمت به فرزند حضرت زهرا(س)، چشمانتظار آمدن او بود.
💯
آیتالله سید محمدرضا گلپایگانی در طول زندگی خود مستأجر بودند و حدود ۲۵ بار خانه عوض کردند. برخی از خانههایی که ایشان در آنها سکونت داشتند، ماجراهای جالب و شنیدنی دارند.
یکی از این خانهها، منزلی در محله باغ پنبه بود که آقا در سالهای آغازین زندگی خود آن را اجاره کردند.
ماجرا از این قرار بود که روزی آقا در کوچههای محله باغ پنبه به دنبال خانهای برای اجاره میگشتند. در همین هنگام، پیرزنی ایشان را دید و نامشان را پرسید. آقا فرمودند: «سید محمدرضا».
پیرزن پرسید: «اهل کجا هستید؟»
آقا پاسخ دادند: «گلپایگان».
پیرزن با شنیدن این نام، با اصرار فراوان گفت: «آقا! منزل ما در اختیار شماست. خواهش میکنم به خانه ما بیایید و در آنجا سکونت کنید.»
آقا که از اصرار بیش از حد پیرزن تعجب کرده بودند، پرسیدند: «مادرجان! چرا اینقدر اصرار دارید که من در خانه شما ساکن شوم؟»
پیرزن در پاسخ گفت:
«دیشب خواب عجیبی دیدم. حضرت فاطمه زهرا( س) را در خواب دیدم. ایشان مرا به نام صدا زدند و فرمودند: فرزندم محمدرضا خانهای ندارد و به دنبال منزلی برای سکونت میگردد؛ خانهات را در اختیار او قرار بده.
از همان لحظه که این خواب را دیدم، صبح زود منتظر آمدن شما بودم تا بتوانم فرمان حضرت زهرا( س) را انجام دهم.
اکنون که شما را پیدا کردهام، اجازه دهید خانهام را در اختیار شما بگذارم.»
اینگونه بود که آیتالله گلپایگانی در آن منزل ساکن شدند؛ خانهای که صاحبش پیش از دیدار با ایشان، به شوق خدمت به فرزند حضرت زهرا(س)، چشمانتظار آمدن او بود.
💯
- ۳۸۵
- ۰۸ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط