My lovely neighbor part : 87
_ ظاهرا سگها دست به کارشدن و مثل همیشه تو بوته ها مدفوع کردن ولی خب این بار با خودشون نگفتن که شاید این یکی جزو درخت کریسمسمون باشه اینجا یه دست انداز بزرگ از مدفوعه و منم دقیقا روش پا گذاشتم !
+ لعنتی !
حالا دادلی و دروفس گوشه ی اتاق قایم شده بودن
عصبانيتش تبدیل به خنده شد
_ حتی نمیتونم از دستشون عصبانی بشم چون فکر کنم حسابی گیج شده بودن ما حسابی مشغول بودیم و یادمون رفت که ببریمشون بیرون اینها هم فکر کردن که بوته ها رو برای خودشون آوردیم
+ خب در واقع داشتن لذت تعطیلات رو خراب میکردن
_ حداقلش اینه که فهمیدیم به کریسمس پر از گه نخواهیم داشت
خندیدم
+ درسته
_ خب فکر کنم که نیازی نباشه تا دیگه برای پیاده روی ببرمشون بیرون
+ قبلا هم این کار رو کرده بودن؟
_ من تا به حال هیچ وقت باهاشون یه درخت کریسمس نداشتم
+ واقعا؟
_ آره، جنا یهودیه و اگه بخوایم صادق باشیم همین الانشم اگه به خاطر تو نبود کریسمس رو جشن نمی گرفتم
+ چرا که نه؟
_ هیچ وقت خیلی تو مودش نبودم بعد از مرگ بابا مامان دیگه برای کریسمس جشن نگرفت تعطیلات همیشه مزخرف بودن و این بهترین کریسمسی میشه که من از بچگیم تا به حال داشتم
سمتم اومد و یکی از دکمه هام رو که اشتباهی بسته بودم رو درست کرد
+ كریسمس درباره ی عشق و شادیه و وقتی که اینها رو نداری میتونه یکی از دردآورترین وقتهای سال باشه ولی وقتی که یهو متوجه میشی که الان خوشحال تر از هر وقتی هستی کریسمس برات پر از حس زندگی میشه پس بی خیال ریختن مشروب و مدفوع کردن سگ اینا همشون خوبن چون این بهترین کریسمس ممکنه
بعد از حرفش یکی از سگها پارس کرد
_اوووف !
لبخند زد
_ اونا هم موافقن
+ من خیلی خوش شانسم که شما پسرها رو پیدا کردم کریسمس پارسال بدترين كريسمس عمرم بود ببین یک سال چه تفاوتی ایجاد میکنه
_ هر چیزی میتونه تو یک سال اتفاق بیفته، بعضی وقتها اتفاقات وحشتناک بعضی وقت ها چیزهای فوق العاده و خوشحالم که سال من دومی بود
+ امسال واقعا یک سال سرنوشت ساز بود
برگشتم به آشپزخانه و شروع به تدارک دیدن خوراکیها کردم و هم زمان با این که تهیونگ داشت قسمت بالایی درخت رو تزئین میکرد اندامش رو تحسین کردم هر دفعه که دستش رو میکشید تا یکی از وسایل تزئینی رو بذاره سر جاش بلوز قرمز چسبونش بالا می رفت
همون طور که داشتم سوپ پیاز رو با کمی خامه ی ترش قاطی میکردم گفتم :
+ هر روز که نمیتونم به مرد جذاب رو که کلاه بابا نوئل پوشیده اون هم در حال دکور کردن درخت کریسمس ببینم
تهیونگ سمتم چرخید و ابروهاش بالا پریدن
_ این جوری به من نگاه نکن جِیمسون وگرنه تنها چیزی که پایین درخت پیچیده میشه پاهای تو به دور منه
بهتره که موضوع رو عوض کنم
+ خب، آخرش کی میاد امشب؟
_ تهیانگ ، مامانم رو همراه با دوست دختر جدیدش میاره
+ اسمش چی بود؟
_ نیکل
+ همممم یادم میمونه ، دیگه کی؟
_ موری و همسرش رو هم دعوت کردم همین منو که میشناسی خیلی اهل شلوغی نیستم
+ مامان و بابا یه کم دیرتر میان به مهمونی دیگه هم برای توقف کردن دارن هم چنین دوستهام لارا و کورتنی از مرکز جوانان رو هم دعوت کردم در کل ده یا یازده نفر میشیم
_ خوبه که مردم رو ببینی و باهاشون رفت و آمد کنی ولی شخصا بیشتر از هر چیزی منتظر خلوت صبح كريسمسمونم
+ منم همین طور
ما برنامه ریخته بودیم که فردا صبح رو باهم بگذرونیم هدیه هامون رو هم قبل از این که به خونه ی پدر و مادرم در سائوسالیتو برای شام با کلیر و مایکا بریم بهم دیگه داده بودیم
پس قرار بود که صبح کریسمس شامل به صبحانه ی خونگی فوق العاده و پر از کلی سکس باشه
تهیونگ کار درخت رو درست به موقع تموم کرده بود وقتی که بیرون بود تا چیزهایی که فراموش کرده بودم رو بخره زنگ در زده شد
اولین کسایی که رسیدن تهیانگ و نیکل بودن
تهیانگ تو بلوز مشکی رنگ و جین تیره اش خوشتیپ به نظر میرسید نیکل ناز بود مثل من ریز نقش بود به جز این که موهای بلند و چشمهای درشت قهوه ای داشت خوشگل بود، تمام چیزی که از تهیانگ انتظار داشتم تا بیار خونه البته که اون با نمکتر از چیزی بود که من تصور میکردم نمیدونستم چرا ولی همیشه اونو با آدم مغرورتر و گستاخ تری تصور می کردم
من گفتم : + از آشناییت خیلی خوشبختم...
تهیانگ به پشت شونه هام و داخل خونه نگاه کرد و گفت :
سلام به عزیزان گلم اینم از پارت جدید بعد یک هفته لایک و کامنت بزارید حمایت فراموش نشه خوشگلا روح نباشید حمایت کنید
لایک : ۵۰
کامنت : ۴۰
ریپست : ۱6
+ لعنتی !
حالا دادلی و دروفس گوشه ی اتاق قایم شده بودن
عصبانيتش تبدیل به خنده شد
_ حتی نمیتونم از دستشون عصبانی بشم چون فکر کنم حسابی گیج شده بودن ما حسابی مشغول بودیم و یادمون رفت که ببریمشون بیرون اینها هم فکر کردن که بوته ها رو برای خودشون آوردیم
+ خب در واقع داشتن لذت تعطیلات رو خراب میکردن
_ حداقلش اینه که فهمیدیم به کریسمس پر از گه نخواهیم داشت
خندیدم
+ درسته
_ خب فکر کنم که نیازی نباشه تا دیگه برای پیاده روی ببرمشون بیرون
+ قبلا هم این کار رو کرده بودن؟
_ من تا به حال هیچ وقت باهاشون یه درخت کریسمس نداشتم
+ واقعا؟
_ آره، جنا یهودیه و اگه بخوایم صادق باشیم همین الانشم اگه به خاطر تو نبود کریسمس رو جشن نمی گرفتم
+ چرا که نه؟
_ هیچ وقت خیلی تو مودش نبودم بعد از مرگ بابا مامان دیگه برای کریسمس جشن نگرفت تعطیلات همیشه مزخرف بودن و این بهترین کریسمسی میشه که من از بچگیم تا به حال داشتم
سمتم اومد و یکی از دکمه هام رو که اشتباهی بسته بودم رو درست کرد
+ كریسمس درباره ی عشق و شادیه و وقتی که اینها رو نداری میتونه یکی از دردآورترین وقتهای سال باشه ولی وقتی که یهو متوجه میشی که الان خوشحال تر از هر وقتی هستی کریسمس برات پر از حس زندگی میشه پس بی خیال ریختن مشروب و مدفوع کردن سگ اینا همشون خوبن چون این بهترین کریسمس ممکنه
بعد از حرفش یکی از سگها پارس کرد
_اوووف !
لبخند زد
_ اونا هم موافقن
+ من خیلی خوش شانسم که شما پسرها رو پیدا کردم کریسمس پارسال بدترين كريسمس عمرم بود ببین یک سال چه تفاوتی ایجاد میکنه
_ هر چیزی میتونه تو یک سال اتفاق بیفته، بعضی وقتها اتفاقات وحشتناک بعضی وقت ها چیزهای فوق العاده و خوشحالم که سال من دومی بود
+ امسال واقعا یک سال سرنوشت ساز بود
برگشتم به آشپزخانه و شروع به تدارک دیدن خوراکیها کردم و هم زمان با این که تهیونگ داشت قسمت بالایی درخت رو تزئین میکرد اندامش رو تحسین کردم هر دفعه که دستش رو میکشید تا یکی از وسایل تزئینی رو بذاره سر جاش بلوز قرمز چسبونش بالا می رفت
همون طور که داشتم سوپ پیاز رو با کمی خامه ی ترش قاطی میکردم گفتم :
+ هر روز که نمیتونم به مرد جذاب رو که کلاه بابا نوئل پوشیده اون هم در حال دکور کردن درخت کریسمس ببینم
تهیونگ سمتم چرخید و ابروهاش بالا پریدن
_ این جوری به من نگاه نکن جِیمسون وگرنه تنها چیزی که پایین درخت پیچیده میشه پاهای تو به دور منه
بهتره که موضوع رو عوض کنم
+ خب، آخرش کی میاد امشب؟
_ تهیانگ ، مامانم رو همراه با دوست دختر جدیدش میاره
+ اسمش چی بود؟
_ نیکل
+ همممم یادم میمونه ، دیگه کی؟
_ موری و همسرش رو هم دعوت کردم همین منو که میشناسی خیلی اهل شلوغی نیستم
+ مامان و بابا یه کم دیرتر میان به مهمونی دیگه هم برای توقف کردن دارن هم چنین دوستهام لارا و کورتنی از مرکز جوانان رو هم دعوت کردم در کل ده یا یازده نفر میشیم
_ خوبه که مردم رو ببینی و باهاشون رفت و آمد کنی ولی شخصا بیشتر از هر چیزی منتظر خلوت صبح كريسمسمونم
+ منم همین طور
ما برنامه ریخته بودیم که فردا صبح رو باهم بگذرونیم هدیه هامون رو هم قبل از این که به خونه ی پدر و مادرم در سائوسالیتو برای شام با کلیر و مایکا بریم بهم دیگه داده بودیم
پس قرار بود که صبح کریسمس شامل به صبحانه ی خونگی فوق العاده و پر از کلی سکس باشه
تهیونگ کار درخت رو درست به موقع تموم کرده بود وقتی که بیرون بود تا چیزهایی که فراموش کرده بودم رو بخره زنگ در زده شد
اولین کسایی که رسیدن تهیانگ و نیکل بودن
تهیانگ تو بلوز مشکی رنگ و جین تیره اش خوشتیپ به نظر میرسید نیکل ناز بود مثل من ریز نقش بود به جز این که موهای بلند و چشمهای درشت قهوه ای داشت خوشگل بود، تمام چیزی که از تهیانگ انتظار داشتم تا بیار خونه البته که اون با نمکتر از چیزی بود که من تصور میکردم نمیدونستم چرا ولی همیشه اونو با آدم مغرورتر و گستاخ تری تصور می کردم
من گفتم : + از آشناییت خیلی خوشبختم...
تهیانگ به پشت شونه هام و داخل خونه نگاه کرد و گفت :
سلام به عزیزان گلم اینم از پارت جدید بعد یک هفته لایک و کامنت بزارید حمایت فراموش نشه خوشگلا روح نباشید حمایت کنید
لایک : ۵۰
کامنت : ۴۰
ریپست : ۱6
- ۳۹۴
- ۰۶ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط