...
...
ㅤㅤㅤㅤㅤㅤ── ꫂ᭪݁ ──────────────
مثل آخرین برگهای پاییز که فرو میافتن...
اینقدر سرد، اینقدر سرد...
و من نمیتونم راهی پیدا کنم که دوباره به خونه برش گردونم...
چون عشق من مدام داره سقوط میکنه...
نمیتونم از صدای ابرهای طوفانی و رعدوبرق فرار کنم،
وقتی اون کنارم نیست...
حالا چه کسی قراره نجاتمون بده؟؟
پونصد روز تابستون هم کافی نیست...
قبلاً تا صبح بیدار میموندیم،
و آهنگهای موردعلاقهمون رو پخش میکردیم...
آره، اما حالا هر بار که اون آهنگها رو پخش میکنم،
انگار دارن روی تارهای قلبم زخمه میزنن...
ما همیشه با هم حرف میزدیم،
اما حالا اون دیگه چیزی نمیگه...
قراره حالا ترکم کنه؟؟
این احساس داره از پا درمیاردم...
قلبم رو بهش میدم،
فقط برای اینکه یه روز دیگه رو هم بگذرونم،
توی آغوش سردش...
اما مضطربم...
هرچی بگم،
اون فقط بیشتر ازم فاصله میگیره...
ㅤㅤㅤㅤㅤ────────────── ꫂ᭪݁ ──ㅤ
⠀⠀⢀⡤⣄⡀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀
⠀⢠⡏⠀⠀⠳⡄⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⣀⣀⣀⠀⠀⠀
⠀⢸⠃⠀⠀⠀⢿⠀⠀⠀⠀⠀⠀⣼⠃⠀⠘⢧⠀⠀
⠀⢸⣶⣄⠀⠀⠸⡆⠀⠀⠀⣸⠃⠀⠀⠀⠈⢧⠀
⠀⠈⣇⣿⡃⠀⠀⣧⠀⠀⠀⣿⣷⣦⠀⠀⠀⠸⡆
⠀⠀⢹⣙⣇⠀⠀⢸⠀⠀⠀⢸⣿⣧⠘⢧⡀⣸⠃
⠀⠀⠀⢻⣿⠀⠀⢸⡆⠀⠀⢸⣿⡏⠀⣼⠀⠀⠀
ㅤㅤㅤㅤㅤㅤ── ꫂ᭪݁ ──────────────
مثل آخرین برگهای پاییز که فرو میافتن...
اینقدر سرد، اینقدر سرد...
و من نمیتونم راهی پیدا کنم که دوباره به خونه برش گردونم...
چون عشق من مدام داره سقوط میکنه...
نمیتونم از صدای ابرهای طوفانی و رعدوبرق فرار کنم،
وقتی اون کنارم نیست...
حالا چه کسی قراره نجاتمون بده؟؟
پونصد روز تابستون هم کافی نیست...
قبلاً تا صبح بیدار میموندیم،
و آهنگهای موردعلاقهمون رو پخش میکردیم...
آره، اما حالا هر بار که اون آهنگها رو پخش میکنم،
انگار دارن روی تارهای قلبم زخمه میزنن...
ما همیشه با هم حرف میزدیم،
اما حالا اون دیگه چیزی نمیگه...
قراره حالا ترکم کنه؟؟
این احساس داره از پا درمیاردم...
قلبم رو بهش میدم،
فقط برای اینکه یه روز دیگه رو هم بگذرونم،
توی آغوش سردش...
اما مضطربم...
هرچی بگم،
اون فقط بیشتر ازم فاصله میگیره...
ㅤㅤㅤㅤㅤ────────────── ꫂ᭪݁ ──ㅤ
⠀⠀⢀⡤⣄⡀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀
⠀⢠⡏⠀⠀⠳⡄⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⣀⣀⣀⠀⠀⠀
⠀⢸⠃⠀⠀⠀⢿⠀⠀⠀⠀⠀⠀⣼⠃⠀⠘⢧⠀⠀
⠀⢸⣶⣄⠀⠀⠸⡆⠀⠀⠀⣸⠃⠀⠀⠀⠈⢧⠀
⠀⠈⣇⣿⡃⠀⠀⣧⠀⠀⠀⣿⣷⣦⠀⠀⠀⠸⡆
⠀⠀⢹⣙⣇⠀⠀⢸⠀⠀⠀⢸⣿⣧⠘⢧⡀⣸⠃
⠀⠀⠀⢻⣿⠀⠀⢸⡆⠀⠀⢸⣿⡏⠀⣼⠀⠀⠀
- ۶۹۸
- ۳۰ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط