{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

بعضی وقت‌ها زندگی با یک غافلگیریِ غیرمنتظره، طوری غافلگیر

بعضی وقت‌ها زندگی با یک غافلگیریِ غیرمنتظره، طوری غافلگیرت می‌کنه که حتی فرصت نمی‌کنی نفس بکشی. دیشب توی شلوغی بازار، درست وقتی که هیچ‌چیزی رو پیش‌بینی نمی‌کردم، زمان برای من ایستاد.

یک‌دفعه دیدمش… کسی که خاطرات کودکی‌ام با لبخندهاش گره خورده. کسی که انگار توی تمام سال‌های قد کشیدنم، سایه‌اش همیشه گوشه‌ی ذهنم بوده. شاید خیلی وقت بود ندیده بودمش، اما وقتی نگاهش کردم، حس کردم انگار همین دیروز بوده که با هم بزرگ شدیم.

چقدر بزرگ شده بود… چقدر قشنگ‌تر از چیزی که توی خاطراتم نگهش داشته بودم. زیباترین بخش ماجرا، اون سادگیِ خیره‌کننده‌اش بود. موهاش… وای از اون موهایی که دست‌نخورده و طبیعی مونده بود؛ ترکیبی از رنگ طلایی و قهوه‌ای که زیر نور چراغ‌های بازار می‌درخشید. انگار خورشید و پاییز با هم دست به دست هم داده بودن تا اون موها رو نقاشی کنن. و اون چشم‌ها… اون چشم‌های درشت که همیشه حرف‌های نگفته‌ای توش بود، حالا عمیق‌تر و زنده‌تر از همیشه می‌دیدن.

توی اون لحظه، دلم می‌خواست دنیا برای چند دقیقه فقط برای ما دو نفر نگه داره. دلم می‌خواست زمان متوقف بشه تا بتونم دقیق‌تر نگاهش کنم، تا بتونم اون تصویر رو توی ذهنم حک کنم. تمام اون حس‌های کودکی، تمام اون دوست‌داشتن‌های بی‌دلیل و خالصانه، مثل یک موج دوباره برگشت و قلبم رو پر کرد. انگار همه‌ی این سال‌ها فقط یک فاصله‌ی کوتاه بوده برای اینکه بفهمم اون آدم، هنوز هم همون جای امن و همون عشق همیشگی منه.

تماشای اون، مثل گوش دادن به یک آهنگ قدیمیِ خیلی محبوب بود؛ همون‌قدر آشنا، همون‌قدر لطیف، و همون‌قدر دلتنگ‌کننده. انگار تمام تکه‌های گمشده‌ی دنیای من دوباره کنار هم چیده شدن. اما… با وجود تمام این حس‌های قشنگ، یک سنگینیِ عجیبی توی دلم نشسته. یه چیزی ته گلوم گیر کرده که نمی‌دونم چطور رهاش کنم. قلبم تند می‌زنه و هزار تا حرف دارم، ولی سکوت، تنها چیزیه که بهش چنگ می‌زنم. راستش رو بخواید… نمی‌دونم چطوری، کِی، و با چه کلماتی باید بهش بگم که تمام این سال‌ها چقدر دوسش داشتم و هنوز هم دارم. نمی‌دونم این اعتراف، دنیای ما رو قشنگ‌تر می‌کنه یا همه‌چیز رو خراب می‌کنه. فقط می‌دونم که اون، هنوزم قشنگ‌ترینِ دنیای منه. 💔
دیدگاه ها (۳)

نام رمان: سایه‌ی نقره‌ایباران شدیدی به شیشه‌های عمارتِ سنگی ...

برندههههه: جونگکوک، مافیایی، تک پارتی

تولدت مبارک به یکی از عزیزترین آدم‌های زندگی من... 🤍🎂نمی‌دون...

📖 رمان: طنین سکوت (Echoes of Silence)🎼 پارت دوازدهم: نقطهٔ ا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط