{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

🥀

مگر دشمن کند اینها که من با جان خود کردم
طبیبم گفت درمانی ندارد درد مهجوری
غلط می‌گفت خود را کشتم و درمان خود کردم
مگو وقتی دل صد پاره‌ای بودت کجا بردی
کجا بردم ز راه دیده در دامان خود کردم
ز سر بگذشت آب دیده‌اش از سر گذشت من
به هر کس شرح آب دیدهٔ گریان خود کردم
ز حرف گرم وحشی آتشی در سینه افکندم
به او اظهار سوز سینهٔ سوزان خود کردم

شاعر #وحشی_بافقی‬
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
#دلتنگی#پرواز343
#طبیعت_گردی
۲۵ فروردین ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۰)

چها با جان خود دور از رخ جانان خود کردممگر دشمن کند اینها که...

چه‌ها با جان خود دور از رخ جانان خود کردممگر دشمن کند این‌ها...

درد مهجوری😟

‌‌‌‌چه‌ها با جانِ خود دور از رخِ جانانِ خود کردممگر دشمن کند...

رفتم،مرا ببخش و مگو او وفا نداشتچاره ای جز گریز برایم نمانده...

عشق آمد و امن جانم گرفتشحنۀ شوقم گریبانم گرفتعشوه‌ای فرمود چ...

رفتم، مرا ببخش و مگو او وفا نداشتراهی بجز گریز برایم نمانده ...

رفتم ، مرا ببخش و مگو او وفا نداشتراهی بجز گریز برایم نمانده...

گریز و

رفتم ، مرا ببخش و مگو او وفا نداشتراهی بجز گریز برایم نمانده...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط