عاشقانه

عاشقانه

اگر بی‌تابیِ من خاطرت را می‌کند محزون
غمت را مثلِ تیری از دلِ خون می‌کشم بیرون
تو هم شادابی‌ام را دیدی و هرگز نفهمیدی
که چون نیلوفری
                  گل کرده‌ام در برکه‌ای از خون
کمر خم کرد هرکس بُرد بارِ عشق را بر دوش
«جوان» شد پیر،
     «گل» شد سر به زانو، «بید» شد مجنون
هدر شد مستی‌ام در یادِ دیروز و غمِ فردا
بنوش از باده اکنون،
                      خوشا اکنون، خوشا اکنون
دیدگاه ها (۰)

اگر بی‌تابی من خاطرت را می‌کند محزون غمت را مثل تیری از دل ...

اگر بی‌تابی من خاطرت را می‌کند محزون  غمت را مثل تیری از دل ...

شاعر فاضل نظری

کمر خم کرد هرکس برد بارِ عشق را بر دوش"جوان" شد پیر، "گل" شد...

❣ کمر خم کرد هرکس بُرد بار عشــــــق را بر دوش جو...

؛:کمر خم کرد هرکس برد بار عشق را بر دوش«جوان» شد پیر، «گل» ش...

کمر خم کرد هرکس برد بار عشق را بر دوش

#محض_دلبری 🌱انگار قبل از آمدنت...تو را دوست داشتم!انگار تو ر...

سحری بود و دلم مست گل آواز سروشدیده پر اشک و لبم بسته و جانم...

💫 ألسَّلٰامُ عَلَیکَ یٰا عَلی اِبنِ موسَی أَلرّضٰآبشکن سبوی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط