{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

وقتی اون تورو به سرپرستی می‌گیره و...p39

وقتی اون تورو به سرپرستی می‌گیره و...p39
ویو ساعت ۲ بعدازظهر

هیونجین تماس رو قطع کرد و چند لحظه به صفحه‌ی گوشیش خیره موند. حالت صورتش جدی شده بود و فکش رو محکم به هم فشار می‌داد. گوشی رو داخل جیبش گذاشت و به سمت میز برگشت.

ا.ت : هیونجین. چی شده؟

هیونجین کنارم نشست و دستش رو روی رونم گذاشت. انگشت‌هاش رو به‌آرومی روی رونم حرکت می‌داد و نوازشم می‌کرد.

$ : محموله‌هایی که از لندن به سئول در حال انتقال بودن مورد حمله قرار گرفتن و دزدیده شدن.

فلیکس : چی؟ دوباره؟

$ : آره. این دومین باره که همچین اتفاقی می‌افته.

فلیکس : این دیگه نمی‌تونه اتفاقی باشه. یکی اطلاعات محموله‌ها رو داره و دقیقاً می‌دونه چه زمانی باید حمله کنه.

$ : منم همین فکر رو می‌کنم. وقتی برگردیم سئول همه‌چیز رو بررسی می‌کنیم.

نگاهم بین هیونجین و فلیکس جابه‌جا شد. هر دوشون جدی شده بودن و دیگه خبری از شوخی‌های چند دقیقه‌ی قبل نبود.

ا.ت : یعنی باید همین الان برگردیم؟

هیونجین دستش رو کمی روی رونم حرکت داد و با لحنی آروم جوابم رو داد.

$ : آره عزیزم. باید زودتر برگردیم. ولی تو نگران نباش. خودم به همه‌چیز رسیدگی می‌کنم.

ا.ت : من نگران خودتم. معلومه که خیلی عصبانی شدی.

هیونجین نگاهم کرد و انگشت‌هاش رو به‌آرومی روی رونم حرکت داد.

$ : فقط از این عصبانی‌ام که یکی فکر کرده می‌تونه دوبار پشت سر هم محموله‌های ما رو بدزده و هیچ اتفاقی هم نیفته.

فلیکس : بهتره وقت رو تلف نکنیم. من وسایلم رو جمع می‌کنم و به لینا زنگ می‌زنم.

$ : باشه. تو با ماشین خودت برگرد. من هم ا.ت رو می‌برم.

فلیکس : وقتی رسیدم سئول باهات تماس می‌گیرم.

فلیکس از جاش بلند شد و به یکی از افرادش گفت وسایلش رو جمع کنه. بعد گوشی‌ش رو بیرون آورد و با لینا تماس گرفت.

هیونجین دوباره به طرفم برگشت و دستش رو از روی رونم برداشت تا لیوان آبم رو نزدیک‌تر کنه.

$ : غذات رو تموم کن عزیزم. بعد راه می‌افتیم.

ا.ت : تو هم باید غذا بخوری. از وقتی تماس رو جواب دادی چیزی نخوردی.

$ : باشه. با هم می‌خوریم.

لبخند کوچیکی زدم و دوباره مشغول غذا خوردن شدم. هیونجین هم سعی کرد با وجود عصبانیتش غذای خودش رو تموم کنه. هر چند لحظه یک بار نگاهم می‌کرد تا مطمئن بشه حالم خوبه.

وقتی ناهارمون تموم شد هیونجین از جاش بلند شد و دستش رو به طرفم دراز کرد.

$ : بیا بریم. باید وسایلمون رو جمع کنیم.

ا.ت : باشه.

دستم رو توی دستش گذاشتم و همراهش از محل غذاخوری بیرون رفتیم. قبل از اینکه به سمت اتاقمون بریم ایستاد و با دقت نگاهم کرد.

$ : خسته نیستی؟

ا.ت : یکم. ولی خوبم.

$ : اگه خسته‌ای می‌تونیم چند دقیقه بشینیم.

ا.ت : نه. بهتره زودتر راه بیفتیم.

هیونجین سرش رو تکون داد و دستم رو گرفت تا با هم به سمت اتاق بریم.

ویو راوی

فلیکس بعد از جمع کردن وسایلش دوباره با لینا تماس گرفت و منتظر رسیدنش موند. کمی بعد لینا با ماشین خودش رسید. فلیکس وسایلش رو برداشت و بعد از خداحافظی با هیونجین و ا.ت همراه لینا به سمت سئول حرکت کرد.

هیونجین هم وسایل خودش و ا.ت رو جمع کرد. قبل از خروج از اتاق مطمئن شد که ا.ت چیزی جا نذاشته باشه و بعد همراهش به سمت ماشین رفت.

وقتی به ماشین رسیدن هیونجین در رو برای ا.ت باز کرد و صبر کرد تا راحت بشینه. بعد کمربندش رو بست و مطمئن شد که چیزی اذیتش نمی‌کنه.

$ : راحتی؟

ا.ت : آره. ممنون.

هیونجین لبخند کوچیکی زد و بعد از اینکه مطمئن شد کمربندش بسته شده در رو بست. خودش هم پشت فرمون نشست و ماشین رو روشن کرد.

چند دقیقه بعد ماشین از محوطه خارج شد و مسیر سئول رو در پیش گرفت.

ویو ا.ت

سرم رو به پشتی صندلی تکیه دادم و از پنجره به منظره‌ی بیرون نگاه کردم. هیونجین با دقت رانندگی می‌کرد. چند دقیقه‌ای از حرکت ماشین گذشته بود که دست راستش رو از روی دنده برداشت و روی رونم گذاشت.
و...
دیدگاه ها (۷)

ریاکشن پارت ۲

ادامه سناریو

نیمه شب بودچان رو کاناپه دراز کشیده بود چون که ظهر با ا/ت بح...

ساعت سه شب بود که فلیکس بخاطر گرمای زیاد بدنش از خواب بیدار ...

𓆩🦋 𝑻𝒉𝒆 𝑳𝒂𝒔𝒕 𝑭𝒂𝒊𝒓𝒚 🦋𓆪پارت چهارم | «تقریباً لو رفت»روز بعد، ا/...

سایه‌های قلبℙ𝔸ℝ𝕋𝟞: زیر آسمان سئولساعت نزدیک هشت شب بود.ا/ت ط...

(بچه ها از همین الان بگم پایان این فیک غمگینه اگه می خواین ن...

تک پارتی✨ات داشت دنبال شارژرش می‌گشت و هرچی می‌گشت پیداش نمی...

𝙻𝚘𝚟𝚎 𝚖𝚎 𝚊𝚐𝚊𝚒𝚗 𝙿𝚊𝚛𝚝:⁶²جین هم جلو اومد و با نگرانی پرسید:جین:م...

خون و عشق 🩸❤️پارت هفتملینو از کافه بیرون اومد و چند قدمی رفت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط