{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

‍ «خسته ام از بند و زندانی که نامش زندگیست»

‍ «خسته ام از بند و زندانی که نامش زندگیست»
کاش در انظارِ مردم، درد را می شد گریست
سوختیم و ساختیم و زندگی با ما نساخت

من نمیدانم خدایا، پس خوشی ها سهمِ کیست؟
دیدگاه ها (۳۳)

تنگ است نفس، هوا دلم می خواهدیک عاشق ِ مبتلا دلم می خو...

سردم از سردی شب های زمستان بدتراز گل آلوده ترین برف خیابان ب...

از صوتِ چکاوکانِ خوشخوان بنویسماز ساحل و امواجِ خروشان بن...

‍ بُرد باد عوضی روسری از سر چه کنیمحال با عربده ی اکبر و اصغ...

در زدی پدر ولی، پشت در کسی نبودکاش دست نرم باد در به روت می ...

عاشقانه های شبنم

بچه تر که بودم فکر می‌کردم وقتی بزرگ شم ریدن برام و الان مطم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط