HATE TO LOVE¹⁷
HATE TO LOVE¹⁷
(ویو:رز)
{از این به بعد حرف های نویسنده رو داخل کروشه میگم🌸.}
«فلش بک به چهار سال پیش:»
صدای تیز برخورد شمشیر ها تو فضا پیچیده بود...
یکی یا ضربه میزد،یا ضربه میخورد.
شب،یا زنده برمی گشتیم خونه...
یا پیکرمون.
حالا جنگ بین ایران و کی بود؟
جوابش معلومه،با بیزانس ها.
واقعا نمیفهمم!
چرا وقتی که میدونن هیچ چیرگی برما ندارند،باز هم حمله میکنند و جنگ راه میندازن؟
من و هراکلیوس مرکز میدان درحال خنجر کشیدن بودیم.
چند ضربه من میزدم و اون دفعات میکرد،و برعکس...
اما ناگهان پام به جسدی گیر کرد لغزید...
هراکلیوس هم از فرصت استفاده کرد،و خنحرش رو به سمت فیلم کشید...
یک لحظه فکر کردم که واقعا همه چی تموم شده...
۴فرمانده:شاهدخت!
که با صدای هر چهارتاشون به خودم اومدم.
از زیر تیزی شمشیر غلتی به اون سمت خوردم و خودم رو نجات دادم...
ولی گونهام خراش خورد.
هراکلیوس:عجب وزهای هستی...
این ندا زمزمهای روبه خودش چیزی بیش نبود.
دوباره دست به شمشیر شدم و در حالت آماده باش ایستادم...
+:و این وزه قراره که تو و ارتش رو سرافکنده کنه.
نیشخندی زد و در حالت دفاعی ایستاد...
هراکلیوس:شاید هم برعکس بشه،شاهدخت.
خلاصه که تا غروب همان روز جنگ ادامه داشت.
و طبق انتظار و احتمال،تیسفون پیروز و ارتش دشمن عقب نشینی کرد.
هر پنج نفرمون با غرور،صورت و لباس های خونین،دور شدنشون رو نگاه میکردیم.
همینکه کامل از رفتنشون مطمئن شدم،رومو برگردوندم به سمت فرماندهها و سربازان.
+:و روزی که با جنگ شروع شد،با پیروزی میهنمون تمام شد.
و شمشیرم رو به نشانهای احترام و پیروزی بردم بالا...
بقیه هم با صدای شادی شمشیر هاشون رو بالا بردن و خوشحالی کردن.
من هم به این وضع راضی بودم...
چون همه خوشحال و آسوده خاطر هستن.
+:خب.(محکم و به اندازهی کافی رسا.)
سکوت بر جمع حاکم شد...
اما نه از نوع سنگین بلکه از نوع احترام.
+:پیکر دلیران(سربازهای کشته شده.)رو با احترام جمع آوری کنید.
سرباز ها با تعظیم چشمی گفتن و دست به کار شدن.
روبه فرماندهها کردم و گفتم:
+:شماها هم نظارت داشته باشید.
۴فرمانده:چشم،سرورم.
فرمانده کاوه،بهمنزادگان و شهربراز رفتن.
اما کیوان موندش...
نمیدونم چرا از تنها موندن باهاش ضربان قلب گرفته بودم؟
اصلا چرا وایساده بود؟
وقتی که بقیه دور شدن،کیوان دوتا دست هایش رو گذاشت رو شونهم به طوری که درد آور نباشه اما محکم باشه من و نگه داشت تا باهاش چشم تو چشم بشم...
کیوان:چرا حواست به خودت نیست ها؟
کاملا شوک شده بودم...
ولی با یه تکون خوردن از جانب اون به خودم اومدم.
+:بله؟(کاملا سوالی و متعجب.)
کیوان:نزدیک بود از دستت بدم!
چرا انقدر حواس پرتی؟
چرا نمیخوای همه چی رو خودت حل کنی؟(عصبانی و نگران.)
خودم رو از چنگ دستاش آزاد کردم...
+:چی میگی فرمانده؟
اصلا حواست هست که داری با کی...
{بقیه تو کامنت🌸.}
تا پارت بعدی مراقب خودتون باشین 💖.
#بیتیاس#جونگکوک#آرمی#فیک#فنفیکشن#ازدواجاجباری
(ویو:رز)
{از این به بعد حرف های نویسنده رو داخل کروشه میگم🌸.}
«فلش بک به چهار سال پیش:»
صدای تیز برخورد شمشیر ها تو فضا پیچیده بود...
یکی یا ضربه میزد،یا ضربه میخورد.
شب،یا زنده برمی گشتیم خونه...
یا پیکرمون.
حالا جنگ بین ایران و کی بود؟
جوابش معلومه،با بیزانس ها.
واقعا نمیفهمم!
چرا وقتی که میدونن هیچ چیرگی برما ندارند،باز هم حمله میکنند و جنگ راه میندازن؟
من و هراکلیوس مرکز میدان درحال خنجر کشیدن بودیم.
چند ضربه من میزدم و اون دفعات میکرد،و برعکس...
اما ناگهان پام به جسدی گیر کرد لغزید...
هراکلیوس هم از فرصت استفاده کرد،و خنحرش رو به سمت فیلم کشید...
یک لحظه فکر کردم که واقعا همه چی تموم شده...
۴فرمانده:شاهدخت!
که با صدای هر چهارتاشون به خودم اومدم.
از زیر تیزی شمشیر غلتی به اون سمت خوردم و خودم رو نجات دادم...
ولی گونهام خراش خورد.
هراکلیوس:عجب وزهای هستی...
این ندا زمزمهای روبه خودش چیزی بیش نبود.
دوباره دست به شمشیر شدم و در حالت آماده باش ایستادم...
+:و این وزه قراره که تو و ارتش رو سرافکنده کنه.
نیشخندی زد و در حالت دفاعی ایستاد...
هراکلیوس:شاید هم برعکس بشه،شاهدخت.
خلاصه که تا غروب همان روز جنگ ادامه داشت.
و طبق انتظار و احتمال،تیسفون پیروز و ارتش دشمن عقب نشینی کرد.
هر پنج نفرمون با غرور،صورت و لباس های خونین،دور شدنشون رو نگاه میکردیم.
همینکه کامل از رفتنشون مطمئن شدم،رومو برگردوندم به سمت فرماندهها و سربازان.
+:و روزی که با جنگ شروع شد،با پیروزی میهنمون تمام شد.
و شمشیرم رو به نشانهای احترام و پیروزی بردم بالا...
بقیه هم با صدای شادی شمشیر هاشون رو بالا بردن و خوشحالی کردن.
من هم به این وضع راضی بودم...
چون همه خوشحال و آسوده خاطر هستن.
+:خب.(محکم و به اندازهی کافی رسا.)
سکوت بر جمع حاکم شد...
اما نه از نوع سنگین بلکه از نوع احترام.
+:پیکر دلیران(سربازهای کشته شده.)رو با احترام جمع آوری کنید.
سرباز ها با تعظیم چشمی گفتن و دست به کار شدن.
روبه فرماندهها کردم و گفتم:
+:شماها هم نظارت داشته باشید.
۴فرمانده:چشم،سرورم.
فرمانده کاوه،بهمنزادگان و شهربراز رفتن.
اما کیوان موندش...
نمیدونم چرا از تنها موندن باهاش ضربان قلب گرفته بودم؟
اصلا چرا وایساده بود؟
وقتی که بقیه دور شدن،کیوان دوتا دست هایش رو گذاشت رو شونهم به طوری که درد آور نباشه اما محکم باشه من و نگه داشت تا باهاش چشم تو چشم بشم...
کیوان:چرا حواست به خودت نیست ها؟
کاملا شوک شده بودم...
ولی با یه تکون خوردن از جانب اون به خودم اومدم.
+:بله؟(کاملا سوالی و متعجب.)
کیوان:نزدیک بود از دستت بدم!
چرا انقدر حواس پرتی؟
چرا نمیخوای همه چی رو خودت حل کنی؟(عصبانی و نگران.)
خودم رو از چنگ دستاش آزاد کردم...
+:چی میگی فرمانده؟
اصلا حواست هست که داری با کی...
{بقیه تو کامنت🌸.}
تا پارت بعدی مراقب خودتون باشین 💖.
#بیتیاس#جونگکوک#آرمی#فیک#فنفیکشن#ازدواجاجباری
- ۵۴۴
- ۲۸ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط