اصالتِ هر انسان، شناسنامهی ریشههای اوست...
اصالتِ هر انسان، شناسنامهی ریشههای اوست...
من لُرم؛ فرزندِ زاگرس، همنفسِ بلوط و وارثِ اصالتی که در گذرِ قرنها، استوار مانده است.
ریشههایم را به قامتِ بلندِ بلوط گره زدهام؛ تاریخ را ورق زدهام، جهان را شناختهام، اما هرگز ایلم را از یاد نبردهام؛ چراکه درختِ بیریشه، جز هیزمی در آتشِ روزگار نیست.
من به لُر بودنم میبالم؛ به خاکی که بوی اصالت میدهد، به کوههایی که قامتشان درسِ استواری است، به زرده، تاراز و منار، به رودهای خروشان کارون، به بلوطهای کهن و چشمهساران زلال؛ به مالکنونِ عشایر، به نغمههای دلنشین و آیینهای دیرینه، به چوقا و دبیت، کلاه خسروی و گلونی؛ به غیرتِ مردانش، نجابتِ زنانش، و به سادگی و صداقتی که در رگهای این ایل جاری است.
من به تاریخ و فرهنگم افتخار میکنم؛ به یادگارهای نیاکانم، به شکوهِ کولفرح، اشکفت سلمان و بردنشانده، به اسطورهها و حماسههایی که از دلِ این سرزمین برخاستهاند؛ به میراثی که نه در کتابها خلاصه میشود، نه با گذشتِ زمان از یاد میرود؛ میراثی که در زبان، در موسیقی، در لباس و در جانِ مردمانم زنده است.
من فرزندِ سرزمینیام که بلوطهایش ریشه در خاک دارند و شاخههایشان رو به آسمان است؛ سرزمینی که هویتش را از نیاکانش گرفته و اصالتش را به نسلهای آینده میسپارد.
من لُرم؛ نه فقط به نام، که به ریشه و ریشهداری؛ نه فقط به زبان، که به فرهنگ و تاریخ؛ و نه فقط به خاک، که به تمام خاطرات و هویتی که در آن نفس میکشد.
مادرم، زمین؛ سرپناهم، زاگرس؛ اصالتم، لُر؛ و افتخارم، ایلِ سرافرازِ من.
ریشه در بلوط، جان در زاگرس، غرور در لُر بودن...
.
من لُرم؛ فرزندِ زاگرس، همنفسِ بلوط و وارثِ اصالتی که در گذرِ قرنها، استوار مانده است.
ریشههایم را به قامتِ بلندِ بلوط گره زدهام؛ تاریخ را ورق زدهام، جهان را شناختهام، اما هرگز ایلم را از یاد نبردهام؛ چراکه درختِ بیریشه، جز هیزمی در آتشِ روزگار نیست.
من به لُر بودنم میبالم؛ به خاکی که بوی اصالت میدهد، به کوههایی که قامتشان درسِ استواری است، به زرده، تاراز و منار، به رودهای خروشان کارون، به بلوطهای کهن و چشمهساران زلال؛ به مالکنونِ عشایر، به نغمههای دلنشین و آیینهای دیرینه، به چوقا و دبیت، کلاه خسروی و گلونی؛ به غیرتِ مردانش، نجابتِ زنانش، و به سادگی و صداقتی که در رگهای این ایل جاری است.
من به تاریخ و فرهنگم افتخار میکنم؛ به یادگارهای نیاکانم، به شکوهِ کولفرح، اشکفت سلمان و بردنشانده، به اسطورهها و حماسههایی که از دلِ این سرزمین برخاستهاند؛ به میراثی که نه در کتابها خلاصه میشود، نه با گذشتِ زمان از یاد میرود؛ میراثی که در زبان، در موسیقی، در لباس و در جانِ مردمانم زنده است.
من فرزندِ سرزمینیام که بلوطهایش ریشه در خاک دارند و شاخههایشان رو به آسمان است؛ سرزمینی که هویتش را از نیاکانش گرفته و اصالتش را به نسلهای آینده میسپارد.
من لُرم؛ نه فقط به نام، که به ریشه و ریشهداری؛ نه فقط به زبان، که به فرهنگ و تاریخ؛ و نه فقط به خاک، که به تمام خاطرات و هویتی که در آن نفس میکشد.
مادرم، زمین؛ سرپناهم، زاگرس؛ اصالتم، لُر؛ و افتخارم، ایلِ سرافرازِ من.
ریشه در بلوط، جان در زاگرس، غرور در لُر بودن...
.
- ۴۵.۸k
- ۰۲ اردیبهشت ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط