تهیونگ با نگاهی غم‌زده گفت

تهیونگ با نگاهی غم‌زده گفت:

تهیونگ با نگاهی غم‌زده گفت:
کوک تو هیچ‌وقت ندیدی چطور چشم‌ هام‌
فقط دنبالت بود...
حتی وقتی می‌خندیدم، دلم گریه می‌کرد برای نبودنت...

-کوک سرش را پایین انداخت، صدایش لرزید..

من دیدم تهیونگ...
انگار هنوز امید داشتی که صدایت را بشنوم..
بخندم...
کوک میخواست ادامه بده اما تهیونگ اروم گفت
از وقتی رفتی، هیچ صدایی در دنیا به زیبایی خنده‌ات نیست...
و هیچ سکوتی به تلخی نبودنت..
تو برای من مثل نفس بودی، مثل نوری که از پشت ابر می‌تابد. حالا که رفتی، انگار همه چیز خاموش شده...

- کوک آرام گفت:اما تهیونگ...
حتی اگر ماه دیگر برنگردد، ..
دوستت خواهم داشت اما...
میدانی که غیر ممکن است زمانی که
تو همسر پادشاه کشورم هستی...


جئون کایان..
دیدگاه ها (۳)

باباجونِ مهربونماز وقتی رفتی، انگار تمام من را با خودت بردی...

«بابا… این خونه هنوز هم صدای تو رو کم داره»بابا… نمی‌دونم چر...

سناریو جونگکوک

فیک تهکوک | جایی که اعتماد مرد

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:⁴⁶ویو: ویکتورچند لحظه ساکت شدم.بعد...

پارت سیزدهمباران هنوز می‌بارید.آرون وسط سالن ایستاده بود، ان...

𝐓𝐫𝐨𝐮𝐛𝐥𝐞 𝐋𝐨𝐯𝐞 | عشق دردسرساز 𝐏𝐚𝐫𝐭 : 𝟐 فردای اون روز، وقتی وا...

### پارت ۱۰: گلوله‌یِ سوم«من انتخابم رو کردم، تهیونگ!»فریادِ...

معامله p22مأمور با عصبانیت به در خیره شد.«این در ضدگلوله‌ست....

' در این اتاق ، زمان ایستاده است . قابِ عکسِ رویِ میز ، آخری...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط