{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

✦ اولین گناه ✦

✦ اولین گناه ✦

فصل نوزدهم: صبحی که برنگشت

---

لب‌هایش.

روی لب‌هایم.

گرم. نه مثل دست‌های سردِ همه. نه مثل کمربندِ پدرم. نه مثل طنابِ هالووی.

گرم. مثل آتشی که در شومینه‌ی سالن نشیمن هیچ‌وقت خاموش نمی‌شد. اما این آتش نمی‌سوزاند.

تکان خوردم. دستم به سینه‌اش. فشار. برای هل دادن. برای فرار.

اما... دستم شل شد.

چرا؟

نمی‌دانستم. نمی‌دانستم چرا. او مرا دزدید. او مرا بست. با آن ورد. با آن «Sanguis Meus.» او می‌خواست مرا به دِه‌گو بفروشد.

اما... نفروخت. نگفت. نبرد.

و حالا... لب‌هایش روی لب‌هایم. و من... بوسیدم.

لعنتی.

---

شب.

کنار هم دراز کشیدیم.

روی آن تختِ باریک. آن مهمان‌خانه‌ی قدیمی. سایه در گوشه‌ای خواب. من... بیدار. به سقف نگاه می‌کردم.

جونگ‌کوک کنارم. پشت به من. نفس می‌کشید. آرام. منظم.

او خوابش برد.

مثل یک بچه. مثل کسی که سال‌ها نخوابیده. مثل کسی که ترس ندارد.

من به پشتش نگاه کردم. به آن زخم‌ها. آن جای چاقوها. آن جای شلاق‌ها. آن جای زندگی.

دستم را دراز کردم. آرام. به سمتش. به سمت گرمی‌اش.

و بعد... عقب کشیدم.

نه.

من کاساندرا روینتا هستم. وارثِ مار. دخترِ آلیستایر. من نباید...

اما...

من سردم. همیشه سرد بوده‌ام. و او... او گرم است.

سرم را روی شانه‌اش گذاشتم.

فقط برای امشب. فقط امشب.

چشمانم سنگین شد. و خواب آمد. آرام. مثل مدتی که سال‌ها نبود.

---

صبح.

نور. از پنجره‌ی شکسته. روی صورتم.

چشمانم را باز کردم.

او. هنوز آنجا. هنوز پشت به من. هنوز گرم.

فرار کن.

فکری که همیشه می‌آمد. از بچگی. از وقتی هفت‌ساله بودم. هر وقت کسی نزدیک می‌شد. هر وقت کسی می‌ماند.

فرار کن. قبل از اینکه ولت کند. قبل از اینکه بفروشدت. قبل از اینکه بمیری.

آرام بلند شدم. روی تخت نشستم. پاهایم را از لبه آویزان کردم.

سایه بیدار شد. به من نگاه کرد. با آن چشمان سبز. مثل کسی که می‌گوید «نرو.»

به سمت در نگاه کردم.

یک قدم. دو قدم.

و بعد... ایستادم.

به او نگاه کردم. به پشتش. به آن نفس‌های آرام. به آن گرمی.

«اگر بروم... کجا بروم؟»

«به عمارت؟ به پدرم؟ به شلاق؟»

«به جنگل؟ به تنهایی؟ به آن شب‌های حمله؟»

«یا... بمانم؟»

«بمانم. برای اولین بار. بمانم.»

برگشتم.

روی تخت دراز کشیدم. کنارش. سرم را روی شانه‌اش گذاشتم. دستم را دور بازویش پیچیدم.

موندم.

---

او بیدار شد.

حس کردم. تکان خورد. نفسش عوض شد. سنگین‌تر. بیدار.

من چشمانم بسته بود. تظاهر کردم. نمی‌دانستم چرا. شاید از خجالت. شاید از ترس.

او تکان نخورد. یک لحظه. دو لحظه.

و بعد... دستش.

روی سرم. روی موهایم. آرام. مثل کسی که گنجی را لمس می‌کند. مثل کسی که می‌ترسد بشکندش.

و بعد... لبخند.

حس کردم. روی پوستم. روی پیشانی‌ام.

بوسید.

آرام. لطیف. مثل پر. مثل دعا.

و من... چشمانم را باز کردم.

او نگاهم می‌کرد. با آن چشمان تاریک. با آن لبخند. لبخندی که سال‌ها بود در آن صورت نبود. لبخندی گشاد. واقعی. کودکانه.

— صبح بخیر — گفت. آرام.

من... چیزی نگفتم.

فقط سرم را روی شانه‌اش فشار دادم.

و در دلم گفتم:

«من نمی‌دانم عشق چیست. من نمی‌دانم این چیست. اما...

اما برای اولین بار...

من نمی‌خواهم فرار کنم.»

---

پایان فصل نوزدهم.

---

فصل بیستم: «...» — به‌زودی.

«من می‌خواستم فرار کنم. مثل همیشه. مثل هر بار. اما... نکردم. نمی‌دانم چرا. شاید چون او گرم بود. شاید چون او ماند. شاید چون برای اولین بار در زندگی‌ام... کسی مرا بوسید. و من... من ماندم.»
— کاساندرا روینتا
دیدگاه ها (۱)

✦ اولین گناه ✦فصل یازدهم: خونی که روی شن ریخت---یک لحظه سر ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط