نرم‌افزار اندروید ویسگون مستقیم بازار

پارت_ (۵۴۲ تصویر)

#پارت_76 . با جدیت داشتم بازی میکردم و حواسم بود بقیه تغلب نکنن که یهو صدای اریک از داخل گوشی خاله بلند شد که انگار داشت با مجری برنامه ای حرف میزد و میگفت:خیلی خوشحالم ...

#پارت_76 . با جدیت داشتم بازی میکردم و حواسم بود بقیه تغلب نکنن که یهو صدای اریک از داخل گوشی خاله بلند شد که انگار داشت با مجری برنامه ای حرف میزد و میگفت:خیلی خوشحالم که بالاخره جنگ بین ایران و انگلیس به حد قابل توجهی کاهش پیدا کرده و ...

۵ ساعت پیش
43K
#پارت_75 دست منو که هنگ کرده و شکلات به دهن بهش خیره شده بودم و گرفت و کشید و در حالی که سمت پله های اتاقم میکشید با هیجان گفت:بدو دختر بدو...باید امادع بشیم وقت ...

#پارت_75 دست منو که هنگ کرده و شکلات به دهن بهش خیره شده بودم و گرفت و کشید و در حالی که سمت پله های اتاقم میکشید با هیجان گفت:بدو دختر بدو...باید امادع بشیم وقت نداریم بجمب لعنتی... وارد اتاقم که شدم از هنگی در اومدم و دستم و از ...

۵ ساعت پیش
42K
#پارت_74 گفت:ببند بوش اومد...بابا مگه چند سالته مثل بیوه ها میگردی همیشه ای بابا...همش مشکی مشکی فلان... . برگشتم سمتش و چپ چپ نگاش کردم که فهمید باید دهنش و ببنده و شونه ای بالا ...

#پارت_74 گفت:ببند بوش اومد...بابا مگه چند سالته مثل بیوه ها میگردی همیشه ای بابا...همش مشکی مشکی فلان... . برگشتم سمتش و چپ چپ نگاش کردم که فهمید باید دهنش و ببنده و شونه ای بالا انداخت و با بیخیالی از اتاق رفت بیرون... . خاله هم با خنده روم و ...

۵ ساعت پیش
43K
#پارت_73 فقط خدا کنه که حالشون خوب باشه...همین... .با تکون خوردن دستی جولوی صورتم از فکر بیرون اومدم و با بهت به خاله که با نگرانی نگاهم میکرد...گفتم:ها؟...جان؟...چیشد؟... . چند لحظه سکوت شد و بعدش ...

#پارت_73 فقط خدا کنه که حالشون خوب باشه...همین... .با تکون خوردن دستی جولوی صورتم از فکر بیرون اومدم و با بهت به خاله که با نگرانی نگاهم میکرد...گفتم:ها؟...جان؟...چیشد؟... . چند لحظه سکوت شد و بعدش خاله و رامش با من زدن زیر خنده که اخمام توهم رفت و ایشی گفتم ...

۵ ساعت پیش
40K
#پارت_72 پاهایش را ارام با کمک دوست توماس داخل قایق گزاشت که با لرزی که قلبش گرفت...دستش را روی قلبش گزاشت و برگشت و به پشت سرش نگاه کرد و نفس عمیقی کشید و خیره ...

#پارت_72 پاهایش را ارام با کمک دوست توماس داخل قایق گزاشت که با لرزی که قلبش گرفت...دستش را روی قلبش گزاشت و برگشت و به پشت سرش نگاه کرد و نفس عمیقی کشید و خیره به نمای از دور قصر...لب زد:دوست دارم ولیعهد من... . #سه_سال_بعد... . #آناستازیا... . داشتم ...

۵ ساعت پیش
40K
روزها میگذشت افتادن بابا به زندان یه طرف گریه و زاری مامان یه طرف نمیدانستم از کی کمک بگیرم توی اتاقم نشستم و زانو هامو بغل کردم یاد عمو افتادم هر چی باشه برادر بزرگ ...

روزها میگذشت افتادن بابا به زندان یه طرف گریه و زاری مامان یه طرف نمیدانستم از کی کمک بگیرم توی اتاقم نشستم و زانو هامو بغل کردم یاد عمو افتادم هر چی باشه برادر بزرگ تر بود تصمیم گرفتم یک سر پیش عمو برم اما غرورم نمیذاشت از عمویی کمک ...

۸ ساعت پیش
17K
#پارت_۳۴ نگاهی ب خیابون کردم...خوش بختی از این بهتر نداریم...این خیابون ۳ تا خیابون بالا تر از خیابون زیبا بود... نگاهی ب ادرسی ک باید جنس و تحویل میدادم کردم...تا اونجا نیم ساعت راه بود...سریع ...

#پارت_۳۴ نگاهی ب خیابون کردم...خوش بختی از این بهتر نداریم...این خیابون ۳ تا خیابون بالا تر از خیابون زیبا بود... نگاهی ب ادرسی ک باید جنس و تحویل میدادم کردم...تا اونجا نیم ساعت راه بود...سریع سوار ی ماشین شدم ادرس خیابون زیبارو بشه دادم جلوی در خونه زیبا پیاده شدم... ...

۹ ساعت پیش
38K
#پارت_۳۳ با گذاشتن انگشت وسطش روی پیوند ابروم...چشام گرد تر شد و متعجب پرسیدم _ چیک ا ر م ی با تکون دادن انگشتش روی پیوند ابروم...چشام خمار خواب شدن و ب خواب رفتم... ( ...

#پارت_۳۳ با گذاشتن انگشت وسطش روی پیوند ابروم...چشام گرد تر شد و متعجب پرسیدم _ چیک ا ر م ی با تکون دادن انگشتش روی پیوند ابروم...چشام خمار خواب شدن و ب خواب رفتم... ( چیه😐 ...یعنی تا این حد منحرفید😐 ) با صدای زنی ک میگفت _ خانوم بیدار ...

۹ ساعت پیش
37K
#ناجی #پارت_٣۶ +همون روزا بود ک سعید ب بهونه اینک گوشیش خراب شده گوشی منو میگرفت حتما وقتی زنگ میزدی سعید ریجکتت میکردو پیامارو میداد ^درسته حتما همون موقع ها بود ....وقتی ک فکر کردم ...

#ناجی #پارت_٣۶ +همون روزا بود ک سعید ب بهونه اینک گوشیش خراب شده گوشی منو میگرفت حتما وقتی زنگ میزدی سعید ریجکتت میکردو پیامارو میداد ^درسته حتما همون موقع ها بود ....وقتی ک فکر کردم دیگ ندارمت حالم بد بود کاری نمیکردم ی سره تو اتاقم بودم تا اینک بابام ...

۱۰ ساعت پیش
43K
#ناجی #پارت_٣۵ ^چ عذابی ؟بودنت عذاب نیس نبودت عذابه ...عذاب یعنی ک ی بار وقت ندادی من ک حرفمو بزنم بگم ک چی ب سرم اومد چی شد ک دیگ نخواستم ببینمت هر بار خواستم ...

#ناجی #پارت_٣۵ ^چ عذابی ؟بودنت عذاب نیس نبودت عذابه ...عذاب یعنی ک ی بار وقت ندادی من ک حرفمو بزنم بگم ک چی ب سرم اومد چی شد ک دیگ نخواستم ببینمت هر بار خواستم حرف بزنم تو نزاشتی هی میگفتی داستان نساز عذاب یعنی نبودت تو روزایی ک نداشتمت ...

۱۰ ساعت پیش
23K
#پارت_۱۲۴ #آخرین_تکه_قلبم izeinabii نیما: با باز کردن باکس ندونستم چطوری نگاش کنم.‌ _چرا اینکارو کردی؟ با لبخند گفت: _قابلتو نداره. ساعت رو از توی جعبه دراورد و انداخت دستم. _خیلی به دستت میاد مبارکت باشه. ...

#پارت_۱۲۴ #آخرین_تکه_قلبم izeinabii نیما: با باز کردن باکس ندونستم چطوری نگاش کنم.‌ _چرا اینکارو کردی؟ با لبخند گفت: _قابلتو نداره. ساعت رو از توی جعبه دراورد و انداخت دستم. _خیلی به دستت میاد مبارکت باشه. _دستت درد نکنه اما من که چیز خاصی برات نگرفتم. _اینا پس چیه اند؟ ناراحت ...

۱ روز پیش
113K
#پارت_71 در مقابل خانه شما که برای من متوقف شده است 바래다주던 길 멈춘 네 집 앞에 در چشمان شما که به من نگاه می کرد 날 바라보던 네 눈 안에 با آن لبخند پر ...

#پارت_71 در مقابل خانه شما که برای من متوقف شده است 바래다주던 길 멈춘 네 집 앞에 در چشمان شما که به من نگاه می کرد 날 바라보던 네 눈 안에 با آن لبخند پر از تو 가득 품은 그 미소로 네 앞에 بنابراین درون من. ""그렇게 내 안에 از ...

۱ روز پیش
144K
#پارت_70 اونجا یه قایق منتظرته که به دستور توماس با امنیت کامل تورو از مرز خارج میکنه...فقط حواست به خودت باشع انا...راه طولانیه ولی شدنیه...تو میتونی...امیدوارم منو هیچ وقت یادت نره... . سری تکون دادم ...

#پارت_70 اونجا یه قایق منتظرته که به دستور توماس با امنیت کامل تورو از مرز خارج میکنه...فقط حواست به خودت باشع انا...راه طولانیه ولی شدنیه...تو میتونی...امیدوارم منو هیچ وقت یادت نره... . سری تکون دادم و خم شدم و گونشو بوسیدم و بغضم و خوردم و نفس عمیقی کشیدم و ...

۱ روز پیش
141K
#پارت_69 اول قبول نمیکرد ولی بعد با دیدن اشکام بالاخره دلش به رحم اومد و کمک کرد ولی انگار اریک تمام راه های خارج شدن منو از کشور بسته بود... . هیچ راهی نبود...عکسم همه ...

#پارت_69 اول قبول نمیکرد ولی بعد با دیدن اشکام بالاخره دلش به رحم اومد و کمک کرد ولی انگار اریک تمام راه های خارج شدن منو از کشور بسته بود... . هیچ راهی نبود...عکسم همه ی فرودگاها بود...اجازه ی خروج و نداشتم و به گفته ی توماس هر جا که ...

۱ روز پیش
141K
#پارت_68 اخی گفتم که شروع کرد به حرف زدن:انا...انا دختره ی احمق...چکار کردی با خودت؟...اون عوضی...باهات چکار کرد؟...میدونی چی کشیدم؟...چرا دیوونم میکنی؟...چطور دلت میاد؟...گفتی رفیق بمونیم قبول کردم دیگه حداقل به عنوان یه دوست به ...

#پارت_68 اخی گفتم که شروع کرد به حرف زدن:انا...انا دختره ی احمق...چکار کردی با خودت؟...اون عوضی...باهات چکار کرد؟...میدونی چی کشیدم؟...چرا دیوونم میکنی؟...چطور دلت میاد؟...گفتی رفیق بمونیم قبول کردم دیگه حداقل به عنوان یه دوست به احساساتم احترام بزار لطفا... . خندیدم و از خودم جداش کردم و خیره به چشمای ...

۱ روز پیش
122K
#پارت_67 گلوم میاورد...به سختی قورت دادم و نفس عمیقی کشیدم و لب پایینم و با زبونم خیس کردم که نگاه اخمالود و خشنش از روی چشمام به سمت لبام کشیده شد و رنگ نگاهش عوض ...

#پارت_67 گلوم میاورد...به سختی قورت دادم و نفس عمیقی کشیدم و لب پایینم و با زبونم خیس کردم که نگاه اخمالود و خشنش از روی چشمام به سمت لبام کشیده شد و رنگ نگاهش عوض شد... . خیره به لبام...دستش و اروم از روی گلوم برداشت و رری تنه ی ...

۱ روز پیش
108K
#پارت_66 با بهت برگشتم عقب و با دیدن چشمای قهوه ایه شیشه ایش که از دلخوری و غرور بیداد میکرد ...اب دهنم و قورت دادم و گوشیم و انداختم و سمتش قدم برداشتم که دستش ...

#پارت_66 با بهت برگشتم عقب و با دیدن چشمای قهوه ایه شیشه ایش که از دلخوری و غرور بیداد میکرد ...اب دهنم و قورت دادم و گوشیم و انداختم و سمتش قدم برداشتم که دستش و بلند کرد و خیلی سریع ولی با احترام...درحالی که سرش و پایین می انداخت ...

۱ روز پیش
130K
#پارت_۱۲۳ #آخرین_تکه_قلبم نویسنده izeinabii آهو _چی؟زن اولش مهره سوخته اس؟یعنی چی؟مگه مامان من زن اول بابا نیست؟ سری تکون داد و گفت: _نه مامانت زن دوم باباته.. دستمو گذاشتم روی سرم و رفتم سمت پنجره. ...

#پارت_۱۲۳ #آخرین_تکه_قلبم نویسنده izeinabii آهو _چی؟زن اولش مهره سوخته اس؟یعنی چی؟مگه مامان من زن اول بابا نیست؟ سری تکون داد و گفت: _نه مامانت زن دوم باباته.. دستمو گذاشتم روی سرم و رفتم سمت پنجره. _محاله..امکان نداره.. _متاسفانه امکان داره! برگشتم سمتش و گفتم: _چخبره؟این چه وضعیه؟منی که یه عمر ...

۱ روز پیش
119K
#پارت_۱۲۲ #آخرین_تکه_قلبم نویسنده izeinabii آهو: به آخرین عکسمون نگاه کردم.. قشنگ می خندید.. من هم با لبخند ژکوندی به افق خیره شده بودم. گزینه علامت زدن همه موارد رو زدم. بعدم حذف همه موارد..تایید می ...

#پارت_۱۲۲ #آخرین_تکه_قلبم نویسنده izeinabii آهو: به آخرین عکسمون نگاه کردم.. قشنگ می خندید.. من هم با لبخند ژکوندی به افق خیره شده بودم. گزینه علامت زدن همه موارد رو زدم. بعدم حذف همه موارد..تایید می کنید یا لغو؟ نفس عمیقی کشیدم.. _تک تک خاطره هاتو از گوشیم حذف می کنم..از ...

۱ روز پیش
141K
#ناجی #پارت_٣۴ سلام.... نمیدونم شبه ک دارین میخونین یا روز ولی من تصمیممو گرفتم دیگ جایی ندارم واسه موندن از اقاجون عذرخواهی کنین ک تا اخرش نموندم لباسایی ک خریدم تو کمده ب محض اینک ...

#ناجی #پارت_٣۴ سلام.... نمیدونم شبه ک دارین میخونین یا روز ولی من تصمیممو گرفتم دیگ جایی ندارم واسه موندن از اقاجون عذرخواهی کنین ک تا اخرش نموندم لباسایی ک خریدم تو کمده ب محض اینک پول دستم بیاد پولشو میدم اقا امیر علی ببخشید ک بودنم اذیتت کرد اقا احسان ...

۱ روز پیش
82K