نرم‌افزار اندروید ویسگون مستقیم بازار

پارت_ (۳۶۷ تصویر)

#رمان_ماهک #پارت_106 به سرعت از کوچه خارج شد منم همونطور که سعی در پنهان کردن بغضم داشتم به داخل رفتم ترانه با لبخند به سمتم اومد و خواست برام صبجانه بیاره که تشکر کردم کردم ...

#رمان_ماهک #پارت_106 به سرعت از کوچه خارج شد منم همونطور که سعی در پنهان کردن بغضم داشتم به داخل رفتم ترانه با لبخند به سمتم اومد و خواست برام صبجانه بیاره که تشکر کردم کردم و گفتم که خوردم. کولمو توی اتاق مهمان گزاشته بود و اتاق رو نشونم داد ...

۱ ساعت پیش
8K
#رمان_ماهک #پارت_105 صبح از خواب که بیدار شدم چشمم افتاد به ارش که غرق در خواب بود دلم نمیخواست بیدارش کنم. به سرویس رفتم و بعد از شستن دست و صورتم و بستن موهام اومدم ...

#رمان_ماهک #پارت_105 صبح از خواب که بیدار شدم چشمم افتاد به ارش که غرق در خواب بود دلم نمیخواست بیدارش کنم. به سرویس رفتم و بعد از شستن دست و صورتم و بستن موهام اومدم بیرون ارش همجنان روی تخت طاق باز خوابیده بود اما اینبار چشاش باز بود. نگاهی ...

۱ ساعت پیش
6K
#رمان_ماهک #پارت_102 ارش گفت چیشدی ماهک؟ حالت خوبه؟ سریع نقاب بیخیالی به صورتم زدم و گفتم آ آره خوبم چیزی نیس باشه برو به کارت برس، کی میری؟ آرش که انگار هنوز باورش نشده بود ...

#رمان_ماهک #پارت_102 ارش گفت چیشدی ماهک؟ حالت خوبه؟ سریع نقاب بیخیالی به صورتم زدم و گفتم آ آره خوبم چیزی نیس باشه برو به کارت برس، کی میری؟ آرش که انگار هنوز باورش نشده بود که حالم خوبه با شک نگاهی بهم کرد و گفت فردا صبح میرم. سری تکون ...

۱ روز پیش
19K
#رمان_ماهک #پارت_101 بعد از اماده شدن رفتیم بیرون از اتاق، امیر علی، همچنان سرگرم صحبت بود و خیلی ریلکس بنظر میرسید. آرش سری به معنای تاسف تکون داد و رو بهش گفت ادرس رو اس ...

#رمان_ماهک #پارت_101 بعد از اماده شدن رفتیم بیرون از اتاق، امیر علی، همچنان سرگرم صحبت بود و خیلی ریلکس بنظر میرسید. آرش سری به معنای تاسف تکون داد و رو بهش گفت ادرس رو اس کن امیر، اون هم سری تکون داد و باهم از در خونه بیرون زدیم. به ...

۱ روز پیش
19K
#پارت_۳۶ #فربد از خواب بیدار شد...که با دیدن من...ترس تویه چشماش نشست...برایه این که بیشتر نترسه و اعتمادش نسبت بهم خدشه دار...نشه...سریع کنارش دراز کشیدم...کشیدمش تو بقلمو...سرم و فرو کردن تویه موهاش...نفسه عمیقی کشیدم...که بویه ...

#پارت_۳۶ #فربد از خواب بیدار شد...که با دیدن من...ترس تویه چشماش نشست...برایه این که بیشتر نترسه و اعتمادش نسبت بهم خدشه دار...نشه...سریع کنارش دراز کشیدم...کشیدمش تو بقلمو...سرم و فرو کردن تویه موهاش...نفسه عمیقی کشیدم...که بویه خوبه موهاش...وارد ریه هام شد...موهایه لختش بویه گل یاس و میداد...اتاقشم همین طور...تویه دوریبین دیده ...

۱ روز پیش
1K
#پارت_۷۷ #آخرین_تکه_قلبم #izeinabii #پارت_ #آخرین_تکه_قلبم نیما:قدم هامو بلندتربرداشتم تا حالا شده حس کنی داری منت میزاری رویزمین و راه میری؟ چاقوی دایی محمدرضاکه به من ارث رسیده بود رو درآوردم و بوسیدم. هوا روبه تاریکی ...

#پارت_۷۷ #آخرین_تکه_قلبم #izeinabii #پارت_ #آخرین_تکه_قلبم نیما:قدم هامو بلندتربرداشتم تا حالا شده حس کنی داری منت میزاری رویزمین و راه میری؟ چاقوی دایی محمدرضاکه به من ارث رسیده بود رو درآوردم و بوسیدم. هوا روبه تاریکی بود با دیدن چهره ی معصوم و ساده ی نیاز آروم رفتم سمتشو دستم ‌گذاشتم ...

۱ روز پیش
27K
#پارت_۳۵ #دانایه_کل صحرا...با ترس گریه میکرد...فربد...از این که بلایی سره صحرا بیاد...خیلی ترسیده بود...با شدت برگشت...سمتش...و مهکم او را در آغوش کشید...با این کار ناگهانیه فربد...نفس در سینهی جفتشان حبس شد... حسی درون فربد اورا...قلقلک ...

#پارت_۳۵ #دانایه_کل صحرا...با ترس گریه میکرد...فربد...از این که بلایی سره صحرا بیاد...خیلی ترسیده بود...با شدت برگشت...سمتش...و مهکم او را در آغوش کشید...با این کار ناگهانیه فربد...نفس در سینهی جفتشان حبس شد... حسی درون فربد اورا...قلقلک میداد...اروم اورا از خود جدا کرد...با انگشت اشاره اش...اشکان صحرا را پاک کرد و لب ...

۱ روز پیش
1K
#رمان_ماهک #پارت_100 با ارش به سمت اتاق خواب رفتیم و امیرعلی هم روی یکی از مبلا نشسته بود و با سمیرا خانوم گرم صحبت بود. ارش در اتاق و با پاش بست و بی هوا ...

#رمان_ماهک #پارت_100 با ارش به سمت اتاق خواب رفتیم و امیرعلی هم روی یکی از مبلا نشسته بود و با سمیرا خانوم گرم صحبت بود. ارش در اتاق و با پاش بست و بی هوا کشیدم توی بغلش و چون یکدفعه ای اینکارو کرد تقریبا افتادم توی بغلش. تکیه زد ...

۱ روز پیش
19K
#رمان_ماهک #پارت_99 طبق معمول همیشه ناهار رو خوردم و به اتاق خواب رفتم روی تخت دراز کشیدم که زنگ در به صدا درومد و چند دقیقه ای بعد هم بعد هم صدای احوال پرسی به ...

#رمان_ماهک #پارت_99 طبق معمول همیشه ناهار رو خوردم و به اتاق خواب رفتم روی تخت دراز کشیدم که زنگ در به صدا درومد و چند دقیقه ای بعد هم بعد هم صدای احوال پرسی به گوشم خورد شالمو ردی سرم انداختم و از اتاق بیرون رفتم. با دیدن امیر علی ...

۱ روز پیش
23K
#پارت_۳۴ برگشتم سمتش که دیدم...داره با لبخند نگام میکنه...وقتی نگاهمو دید شروع کرد به توضیح دادن...که چی کجاست...و باید چیکار کنی وایسه یا چیکار کنی راه بیوفته...پدال ترمز که اون درازه بود...پدال گاز اون وسطیه ...

#پارت_۳۴ برگشتم سمتش که دیدم...داره با لبخند نگام میکنه...وقتی نگاهمو دید شروع کرد به توضیح دادن...که چی کجاست...و باید چیکار کنی وایسه یا چیکار کنی راه بیوفته...پدال ترمز که اون درازه بود...پدال گاز اون وسطیه بود...کلاژم که کنار بود...خب شروع...فربد یه دکمه رو زد که ماشین روشن شدو...یه تکون خورد...پامو ...

۲ روز پیش
1K
#پارت_۳۲ با حرص بلند شدم...خواستم برم رویه بالکن...که با صدایه جیغ صحرا...سرمو چنان بر گردوندم...که فکر کنم مهره هایه گردنم جابه جا شد...با سرعت از اتاق رفتم بیرون...صداش از داخل اتاق میومد... _ نیا جلو....به ...

#پارت_۳۲ با حرص بلند شدم...خواستم برم رویه بالکن...که با صدایه جیغ صحرا...سرمو چنان بر گردوندم...که فکر کنم مهره هایه گردنم جابه جا شد...با سرعت از اتاق رفتم بیرون...صداش از داخل اتاق میومد... _ نیا جلو....به خدا بیای جلو...جیغ میکشم...نیاااا...تورو خداااا...به من کاری نداشته باش...از همون راهی که اومدی برگرد...خواهشش میکنممم... ...

۲ روز پیش
2K
#پارت_۳۱ #فربد با تعجب به جایه خالیه صحرا نگاه میکردم...مگه من چیکار کرده بودم؟؟چرا لباساش پاره بود؟؟ چرا بدنشو کبود بود؟؟ چرا صورتش زخم بود؟؟ با عصبانیت از اتاق رفتم بیرون...دیشب چی شده بود خدااا...چرا ...

#پارت_۳۱ #فربد با تعجب به جایه خالیه صحرا نگاه میکردم...مگه من چیکار کرده بودم؟؟چرا لباساش پاره بود؟؟ چرا بدنشو کبود بود؟؟ چرا صورتش زخم بود؟؟ با عصبانیت از اتاق رفتم بیرون...دیشب چی شده بود خدااا...چرا یادم نمیاد...فقط یادمه هری رفت رو عصابم...منم فقط خوردم...دیگه یادم نمیاد چیشد بعدش...رفتم سمت اتاق ...

۲ روز پیش
2K
#رمان_ماهک #پارت_98 همه ی نگاه ها به سمتم کشیده شد حس میکردم گونه ام از خجالت سرخ شده. سرمو بالا اوردم پسری که زل زده بود بهم حالا با تعجب بهم نگاه میکرد. آرش انگار ...

#رمان_ماهک #پارت_98 همه ی نگاه ها به سمتم کشیده شد حس میکردم گونه ام از خجالت سرخ شده. سرمو بالا اوردم پسری که زل زده بود بهم حالا با تعجب بهم نگاه میکرد. آرش انگار متوجه نگاه های پسره شده بود چون دستمو ک توی دستش بود رو، فشرد انگار ...

۲ روز پیش
35K
#رمان_ماهک #پارت_97 اینجور که آرش میگفت با امیرعلی دوستای خیلی قدیمی بودن اما به واسطه شغلشون و مشغله هاشون مدتی ارتباطشون باهم قطع شده بوده و از هم بی خبر بودن. منکه اصلا نمیدونستم ارش ...

#رمان_ماهک #پارت_97 اینجور که آرش میگفت با امیرعلی دوستای خیلی قدیمی بودن اما به واسطه شغلشون و مشغله هاشون مدتی ارتباطشون باهم قطع شده بوده و از هم بی خبر بودن. منکه اصلا نمیدونستم ارش همچین دوستی داره در واقع من هیچی از ارش نمیدونم اما ظاهرا ترانه اسم ارش ...

۲ روز پیش
33K
#رمان_ماهک #پارت_96 واسه همین رفتم سمتش انگشتمو گزاشتم روی لبش و شروع کردم به توضیح دادن. + ببین ترانه هی داشت ازم سوال میپرسید منم نمیدونستم چی باید بگم هی سکوت میکردم اونم فکر کرد ...

#رمان_ماهک #پارت_96 واسه همین رفتم سمتش انگشتمو گزاشتم روی لبش و شروع کردم به توضیح دادن. + ببین ترانه هی داشت ازم سوال میپرسید منم نمیدونستم چی باید بگم هی سکوت میکردم اونم فکر کرد خجالت میکشم مسخرم کرد منم حرصی شدم با بالشت زدمش بعدش اون موهامو کشید منم ...

۳ روز پیش
21K
#رمان_ماهک #پارت_95 آرش و امیرعلی مدام سر به سر هم میزاشتن و من و ترانه هم گاهی میخندیدیم گاهی هم سعی میکردیم بینشون داوری کنیم. با ترانه روی نشسته بودیم که ترانه گفت: + ماهک ...

#رمان_ماهک #پارت_95 آرش و امیرعلی مدام سر به سر هم میزاشتن و من و ترانه هم گاهی میخندیدیم گاهی هم سعی میکردیم بینشون داوری کنیم. با ترانه روی نشسته بودیم که ترانه گفت: + ماهک تو چند سال با آرش تفاوت سنی داری؟ _ 13سال + چقدر زیاد _ اوهوم، ...

۳ روز پیش
38K
#رمان_ماهک #پارت_94 ماهک✍ صبح که از خواب بیدار شدم ارش نبودش منم تقریبا حالم بهتر شده بود ساعت حدودای 11 بود و من درحال خوندن بودم که سمیرا خانم در اتاقو زد با صدای رسایی ...

#رمان_ماهک #پارت_94 ماهک✍ صبح که از خواب بیدار شدم ارش نبودش منم تقریبا حالم بهتر شده بود ساعت حدودای 11 بود و من درحال خوندن بودم که سمیرا خانم در اتاقو زد با صدای رسایی گفتم بفرمایین و سرمو انداختم پایین در اتاق باز شد اما صدایی نیومد سرمو بالا ...

۴ روز پیش
44K
#رمان_ماهک #پارت_93 ته دلم یکم قرص شد سرمو تکون دادم و اروم گفتم باشه. بعد از ناهار یکن استراحت کردم و به اتاق مطالعم رفتم و تا عصر درسارو خوندم بعدم با خواست ارش شام ...

#رمان_ماهک #پارت_93 ته دلم یکم قرص شد سرمو تکون دادم و اروم گفتم باشه. بعد از ناهار یکن استراحت کردم و به اتاق مطالعم رفتم و تا عصر درسارو خوندم بعدم با خواست ارش شام رو همگی توی حیاط خوردیم و ارش و مش رحمت کباب میزدن. بخاطر سردی هوا ...

۴ روز پیش
67K
#پارت_97 . خاست از اتاق خارج شود که باربد دستش را روی شانه ی سالمش گزاشت و اورا متوقف کرد و گفت:فعلا امشبو بمون...استراحت کن...اروم بگیر...بیرون سرده...من هواتو دارم...چیزی تا صبح نمونده...براتون خوبه...رعیس... . چاوش ...

#پارت_97 . خاست از اتاق خارج شود که باربد دستش را روی شانه ی سالمش گزاشت و اورا متوقف کرد و گفت:فعلا امشبو بمون...استراحت کن...اروم بگیر...بیرون سرده...من هواتو دارم...چیزی تا صبح نمونده...براتون خوبه...رعیس... . چاوش نیم نگاهی به او انداخت و بعد مکثی...سر تکان داد و گفت:باشه پس...موردی نداره یکم ...

۵ روز پیش
8K
#رمان_ماهک #پارت_92 ماهک✍ صبح با احساس یچیزی روی صورتم از خواب بیدار شدم و چشمم خورد به ارش که اروم انگشتشو روی صورتم میکشه. چقدر کنارش حس خوبی دارم جالبه جدیدا وقتایی که نیستش دلتنگش ...

#رمان_ماهک #پارت_92 ماهک✍ صبح با احساس یچیزی روی صورتم از خواب بیدار شدم و چشمم خورد به ارش که اروم انگشتشو روی صورتم میکشه. چقدر کنارش حس خوبی دارم جالبه جدیدا وقتایی که نیستش دلتنگش میشم این احساسات جدیدم داره بدجور منو میترسونه. اروم گفتم سلام لبخندی زد و گفت ...

۵ روز پیش
45K