ویژه کنید
عکس و تصویر ***************************************************** رمان گناهکار قسمت نوزدهم پس آرشام اونجاست..یکی از محافظا کمی دورتر از من ایستاده ...

*****************************************************

رمان گناهکار قسمت نوزدهم

پس آرشام اونجاست..یکی از محافظا کمی دورتر از من ایستاده بود..

2،3 دقیقه طولش داد تا اینکه یه نفر صداش زد اونم رفت سمتش..
وای خداروشکر..
دلم پَر می زد واسه اون اتاق و کسی که بیش از اندازه دلتنگش بودم..

رفتم سمتش..لای در باز بود..به داخل سرک کشیدم..رو مبل نشسته بود..از پشت سر دیدمش..بوی ادکلن تلخش فضای اتاق رو پر کرده بود..
چشمام و لحظه ای بستم و عمیق نفس کشیدم..فداش بشم که بوشم مثل اخلاقش تلخ و سرده….. آروم رفتم تو..درو بستم..برنگشت..نمی دونست من پشت سرشم.. صداش وشنیدم.. — راستی ارسلان کجاست؟..نکنه تا فهمیده من اومدم رفـ…. بی هوا زیر گوشش اروم گفتم:باور کنم که خودتی؟.. لرزشی که به تنش افتاد رو واضح به چشم دیدم..شوکه شده بود.. با کمی تأمل برگشت..چشم تو چشم هم شدیم..نگاه از هم نمی گرفتیم.. من که اگه اون لحظه دنیا رو هم بهم می دادن دو دستی پسش می زدم و فقط می گفتم زمان همینجا بایسته و یک ثانیه هم جلو نره….فقط من باشم و آرشام.. از جاش بلند شد..به سمتش خم شده بودم که صاف ایستادم..از نگاهش خیلی چیزا می خوندم..همونایی که مدتها منتظرش بودم.. نگاهش مخمور بود..آروم..بدون اخم..عاری از سرما..گرما داشت..نگاهی که درونش شیفتگی موج می زد.. قدمای لرزونم و به طرفش برداشتم..سراپا اضطراب..ترس..هیجان..عشــق.. خدایا دارم دیوونه میشم.. دست راستش به نرمی رو بازوم قرار گرفت.. « س » سلام که رو زبونم جاری شد، خودم و یه جای دیگه غیر ازمحیط سرد اتاق حس کردم..یه جایی دور از زمین..تو آسمون..جایی که ارزوم بود.. گرم بود..جایی که دوستش داشتم چون مملو از ارامش بود..خودم و تو حصار دستاش..میون ِ بازوهای قدرتمندش حس کردم.. فقط خودم و خودش و می دیدم ..از یه فاصله ی نزدیک..خیلی نزدیک..اصلا فاصله ای بینمون نبود..من که حس نمی کردم.. هر چی که بود رو با ذره ذره ی وجود به تن می کشیدم..دستام که بلوز مردونه ش رو تو خودشون مشت کرده بود.. به لباسش چنگ زدم..حلقه ی اشکی که تو چشمام جمع شده بود..سُر خورد..مسیرش رو پیدا کرد..در کسری از ثانیه گونه م خیس شد..از اشک.. بغضم و قورت دادم..گلوم درد گرفت..احساس خفگی کردم ولی جلوی خودم و گرفتم.. صداش به زیباترین شکل ممکن تو گوشم پیچید.. –دلارام..خوبی؟.. تو بغلش بودم..حاضر نبودم ولش کنم.. خودم و محکم تر بهش فشار دادم..سرم رو سینه ش بود..صدای تپش های بلند قلبش زیر گوشم بود..تند و محکم می کوبید.. صدام لرزید.. -خوبم……….. بابغض.. -نــه.. –چی نــه؟..دلارام……… و سرم و از روی سینه ش برداشت تا به چشمام نگاه کنه.. دیگه صدای قلبش و نشنیدم..بغضم شکست..ولی هق هقم و بند اوردم..لب پایینم رو گزیدم..چشمای سرخ از اشکم و دید..گونه ی خیسم..نگاه گرفته و دلتنگم.. -خوب نیستم..دلم تنگ شده بود آرشام.. مثل بچه ها اعتراف می کردم..به اینکه دلتنگش بودم..داشتم آتیش می گرفتم..چند لحظه تو صورتم زل زد..نگاش تو چشمام می چرخید.. لباش لرزید..انگار حرفیو رو زبونش مزه مزه می کرد..ولی نمی زد..لب باز کرد..ولی خیلی زود بستش.. چرا نمی گفت؟.. چرا سکوت می کرد؟.. نمی بینه؟.. حالمو نمی بینه؟.. بگو آرشام..تو هم یه چیزی بگو..بذار آروم بگیرم.. صدای قدم هایی رو شنیدم که هر لحظه به در نزدیک تر می شد.. آرشام منو از خودش جدا کرد..نگران اطراف رو از نظر گذروند..دستم تو دستش بود..هنوز گریه می کردم ولی بی صدا..هنوزم نگاش می کردم..عین خیالم نبود که یکی داره میاد تو اتاق..ولی اون دنبال راهی بود تا منو مخفی کنه.. کمدی که تو اتاق بود..منو برد سمتش و مجبورم کرد برم تو..نخواستم ولی در آخرین لحظه هولم داد و زیر لب گفت: برو تو جیکتم در نیاد..تا وقتی نگفتم پاتم بیرون نمیذاری دلارام..فهمیدی؟.. با تکون دادن سرم، جوابش و دادم..تند درو بست و دیگه نفهمیدم چی شد..فقط صدای باز و بسته شدن در اتاق و بعد هم صدای شایان.. — اگه بمونی ترتیب یه سور و سات ِ حسابی رو میدم.. -نه دیگه باید برم.. –امشب که میای؟.. صداش و نشنیدم..این تو هوا کم بود..نمی تونستم راحت نفس بکشم.. -شاید..خواستم بیام خبرش و بهت میدم.. — پیشنهادم اینه که حتما بیای..یه کاری باهات دارم.. -چه کاری؟!.. — شب بیا مفصل درموردش حرف می زنیم.. «آرشام»

نفس زنان در آپارتمان و باز کردم..یکی از محافظا که نمی دونست من پشت درم جلوم ایستاد..با کف دست زدم تخت سینه ش ..
به طرف اتاقی که بچه ها مشغول بودن دویدم..

کیوان_ چه خبر شده؟..چرا دستپاچه ای؟..
گوشی رو از روی میز چنگ زدم..در حالی که رو گوشم میذاشتم به سهایی که پشت مانیتور بود اشاره کردم….صدا از روی اسپیکرها قطع شد..

چند بار اسمش و صدا زدم..امیدوار بودم شنود و روشن کرده باشه..صدای سوت بلندی که تو گوشم پیچید باعث شد اخمام و جمع کنم و گوشی رو کمی از گوشم فاصله بدم..
صداش و شنیدم..ولی خیلی آروم ….انگار هنوز ..

-دلارام کجایی؟..
گرفته و اروم گفت:آرشام دارم خفه میشم..اینجا هیچ هوایی واسه نفس کشیدن نیست..چکار کنم؟..
– آروم باش، بهت میگم چکار کنی..فقط سرفه نکن..ممکنه بفهمه اونجایی..آب دهنتو مرتب قورت بده..دستات و مشت کن و بگیر جلوی دهنت..خیلی اروم نفس بکش..سعی کن نترسی..
–باشه باشه..همینکارو کردم..دستام شده کاسه ی اکسیژن..


تو صدای ارومش خنده موج می زد..لبخندی که اگه به موقع جلوش و نگرفته بودم رو لبام جای می گرفت از نگاه تیزبین کیوان دور نموند..

تازه فهمیدم کجام..به کل فراموش کرده بودم..
با تک سرفه ای، صدام جدی شد..
– یه جوری شایان و می کشونمش بیرون..هر وقت بهت خبر دادم سریع اتاق و ترک کن..شنیدی چی گفتم؟..
— باشه..فقط تو رو خدا زودتر..

گوشی رو از روی گوشم برداشتم..رو به کیوان کردم و با اخم جواب لبخندش و دادم..
-توی این موقعیت داری به چی می خندی؟..زود زنگ بزن به یکی از بچه ها که داره کشیک میده بگو یه جوری شایان رو از اتاقش بکشه بیرون..تاکید کن که حتما بیارش تو باغ..

با خنده ای که سعی داشت از من مخفی کنه سر تکون داد و موبایلش و در آورد..بعد از تماس هدفون و روی گوشم گذاشتم..
صداشون رو واضح نمی شنیدم ولی از هیچی بهتر بود..
— قربان پشت ویلا بچه ها سر و صدا شنیدن..
شایان_چه سر و صدایی؟..
— فکر کنم خودتون بیاید ببینید بهتر باشه..
–پس شماها اونجا چه غلطی می کنید؟..پول یامفت میدم بهتون که………
و صدای بسته شدن در..

— آرشام..صدام و می شنوی؟..
– می شنوم..یه کم صبر کن ..دوربینای تو سالن توسط ما هک شدن شایان باید از ویلا بره بیرون..وقتی بهت گفتم بیا..

شایان از ویلا خارج شد ..به دلارام گفتم که می تونه بیاد بیرون..رو پله ها یکی از محافظا بهش گیر داد..ولی دلارام هم دختر زرنگی بود..
وقتی مطمئن شدم که رسیده تو اتاقش نفسم وعمیق بیرون دادم..تمام مدت کیوان حرکاتم رو زیر نظر داشت..

گوشی رو که یه جورایی پرت کردم رو میز خم شد و زیر گوشم گفت: تو هم که از دست رفتی..به جمع عاشقای بی دل، خوش اومدی آرشام خان..

خواستم اخم کنم..
ولی ………

به طرف پنجره رفتم..دستم و بردم تو جیب شلوارم ..اوردمش بیرون و با اخم کمرنگی نگاش کردم..

این تو خونه ی شایان چکار می کرد؟..اونم زیر تخت..همون موقع که تو اتاق بودم گوشه ش رو از زیر رو تختی دیدم..خوب می شناختمش..
خیلی وقته گمش کردم….
ولی حالا..اونو تو خونه ی شایان پیدا کردم..اصلا سر در نمیارم..

یه لحظه به دلارام شک کردم..اینکه شاید کار اون باشه..ولی نه..این امکان نداره..من این دفترچه رو مدت هاست گم کردم..حتی قبل از آشنایی با این دختر..

کیوان_ به چی فکر می کنی؟..
دفترچه رو گذاشتم تو جیبم و سکوت کردم….
بعد از مکث کوتاهی گفت: دیدیش؟..
سرمو به نشونه ی مثبت تکون دادم..
— حالش چطور بود؟..

کلافه به موهام دست کشیدم..پشت گردنم و ماساژ دادم..
-نمی دونم..
–نمی دونی؟!..
– بس کن کیوان….

ساکت شد..از اتاق بیرون رفتم..کمی بعد صداش و از پشت سر شنیدم..
— تا الان همه چیز خوب پیش رفته؟..منظورم شایان ِ..
-قراره باز شب برم اونجا..

رو به روم ایستاد..
— چی؟!..اینکه جزو نقشه نبود..
– می دونم..ولی باید برم..
— آرشام داری چکار می کنی؟..نذار همه چیز بهم بریزه..اون عوضیا رو به شک ننداز..

رو بهش با تشر گفتم: لازم نکرده تو بگی چکار کنم و چکار نکنم..
خواستم از کنارش رد شم که دستش و گذاشت رو شونه م..
–آرشام صبر کن..می دونم همه ی اینا به خاطر دلارامه..ولی تو از اول باید فکر اینجاش و می کردی..
– منظورت چیه؟..
— تو نگران ِ دلارامی اینو خوب می فهمم..نمی خوای تنهاش بذاری..ولی دیگه چیزی نمونده ..تا پیروزی چند قدم بیشتر فاصله نداریم..

داد زدم و کلافه مشتم و جلوش گرفتم..
– نمی تونم ، اینو بفهم..امروز اونجا نبودی تا ببینی اون………
–منم می دونم اون تو وضعیت خوبی نیست..ولی با رضایت خودش وارد این بازی شد..هم من، هم تو واسه اینکه به اینجا برسیم خیلی تلاش کردیم..نذار زحماتمون به هدر بره..

با عصبانیت یقه ش رو تو چنگ گرفتم..
-بهت گفتم حق نداری به من امر و نهی کنی..خودم می دونم باید چکار کنم ..بشین سر جات و حرف اضافه نزن..

با حرص دستم و پس زد..
–من حالت و می فهمم..اینو هم می دونم که تو قبل از عمل اول خوب فکر می کنی..ولی چون خودمم این راه و رفتم می دونم تو بیشتر مواقع مجبور میشی چشمات و ببندی..آرشام با چشم بسته نمی تونی راهت و پیدا کنی..به بن بست می خوری پسر چرا نمی خوای اینو بفهمی؟..

– من امشب میرم خونه ی شایان..باید بفهمم حرف حسابش چیه..قضیه ی مهمونی رو حل کردم..همه چیز طبق نقشه داره پیش میره پس تو حرص ِ چی رو داری می زنی؟..

–من حرص چیزی رو نمی زنم..فقط میگم به خاطر دلارام مجبور میشی خیلی کارا رو برخلاف میلت انجام بدی..بذار همه چیز اروم پیش بره..اگه شک کنن کار همه مون تمومه..
-همه ی اینا رو می دونم..تو هم خوب می دونی که من اگه تصمیم بگیرم کاری رو انجام بدم حتی اگه پای جونمم وسط باشه عملیش می کنم..دیگه ادامه نده..

نفس عمیق کشید..چشماش و بست..کلافه گفت: امیدوارم همونطورکه میگی همه چیز خوب و حساب شده پیش بره………
نگام کرد………
— فقط مراقب باش داری چکار می کنی..خودمم قبلا این مسیر و طی کردم دارم بـ….
-بس کن کیوان..من به ارومی تو نیستم..نمی تونم ساکت بشینم..
به طرف در رفتم………….
-میرم شرکت..از اونورم یه سر به خونه می زنم..شب می بینمت..

بدون اینکه منتظر جواب باشم از آپارتمان زدم بیرون..همیشه از در پشتی رفت و امد می کردیم تا کسی از ویلای شایان متوجه ما نشه..از رو به رو مستقیم جلوی در ویلا قرار می گرفتیم و اینجوری خیلی زود دستمون رو می شد..ولی از در پشتی هیچ کس بهمون شک نمی کرد..

تازه پشت فرمون نشسته بودم که گوشیم زنگ خورد..یکی از بچه ها بود..جواب دادم..
-چی شده اصلان؟..
— قربان یه چیزایی دستگیرم شده..در مورد همون دکتره..فرهاد..
– خیلی خب بیا شرکت..منتظرم..
— چشم قربان.. امروز با دیگر شرکا تو شرکت جلسه داشتم..بعد از جلسه به ایده ها و مباحثی که بهشون پرداخته شده بود فکر می کردم.. کارا خوب پیش می رفت..مشکلی تو تولید قطعات نداشتیم..این یعنی اینکه از جهت شرکت و کارخونه می تونه خیالم راحت باشه.. نگاهی اجمالی به صورت جدی اصلان انداختم.. — خب تعریف کن..چی دستگیرت شد؟.. – قربان همونطور که دستور دادید مدتی کیومرث خان و زیرنظر گرفتیم..اولش که کار خاصی نمی کرد..بیشتر وقتش و یا خونه ی نامزدش می گذروند یا تو مهمونیا..یه بارم جلوی خونه ش با پدرزنش دعواش شد..در کل مورد مشکوکی ندیدیم تا امروز.. –خب، ادامه ش!.. — امروزم مثل بقیه ی روزا تعقیبش کردم..از شهر رفت بیرون..تو یه جای پرت جلوی یه خونه که سقف و دیواراش ریخته بود نگه داشت..وقتی اومد بیرون سر و وضعش بهم ریخته بود..ماشین و دادم به یکی از بچه ها بره دنبالش خودم موندم همونجا تا ببینم چه خبره.. -اونجا بود؟.. — اونجا بود قربان..3 تا محافظ اون اطراف پرسه می زدن..نتونستم جلوتر برم ولی وقتی از خرابه اوردنش بیرون صورتش با اینکه زخمی بود ولی همونی بود که تو عکس دیدم.. نفس عمیق کشیدم..متفکرانه به صندلی تکیه دادم..انگشتای دستم و تو هم گره کردم و جلوی صورتم گرفتم.. چند لحظه سکوت و بعد از اون نگاهم و بهش دوختم.. – پس اون دکتر ِ سمج تو چنگال کیومرث اسیره..گفتی که زخمی بود؟.. –بله قربان، نا نداشت راه بره..زیر بازوش و گرفته بودن.. – خوب گوش کن ببین چی میگم..امشب و تا صبح اون اطراف کشیک بدید ببینید چه خبره..اگه تعداد محافظا بیشتر نشد و یا محلشون و تغییر ندادن فرداشب راس ساعت 12 با چند تا از بچه ها بریزید اونجا.. — چشم قربان..فقط دکتره چی؟.. – زنده می خوامش..مراقب باشید تو درگیری اتفاقی واسه ش نیافته..کار که تموم شد بیاریدش پیش من تو انبار..هر اتفاقی هم که افتاد بهم خبر میدی.. — به روی چشم..بلدیم کارمون و.. – بازم دارم تاکید می کنم که اون و زنده می خوام..اینو یادتون نره.. –حتما آقا..خیالتون راحت.. ************************** حتما باید یه سر به خونه می زدم..همیشه جنبه ی احتمال رو در اولویت قرار می دادم.. برای رسیدن به اون چیزی که می خوام باید تو کل نقشه طبیعی رفتار کنم..انگار که هیچ اتفاقی نیافتاده..برای همین شبا می رفتم پیش بچه ها تا کسی به چیزی شک نکنه.. ولی قبلش یه سر به انبار زدم..امار لحظه به لحظه ی شیدا رو داشتم..اما امروز ازش خبری نگرفتم.. ترجیح دادم شخصا برم وببینم چه خبره..این مدت هیچ فرصتی پیش نیومده بود .. نگهبان با دیدنم در انبار و باز کرد.. -حشمت و صدا کن.. — چشم اقا همین الان.. چند لحظه طول کشید..تا اینکه حشمت و دیدم سراسیمه از بین کارتون ها رد شد و به طرفم اومد.. –سلام اقا..خوش اومدین.. -کجاست؟.. –همون جای همیشگی..پدرسگ بدجور رو اعصابه..تا حالش جا میاد جیغ و داد می کنه..یه لحظه نمیشه ازش غافل شد.. -مگه چی شده؟.. –دیشب می خواست فرار کنه..خودش و زده بود به مریضی..لاکردار جوری نقش بازی می کرد که همه مون باور کردیم یه مرگیش هست.. دستاش و باز کردم که بی وجدان از فرصت استفاده کرد و زد به چاک..با اسلحه افتادیم دنبالش و تهدیدش کردیم ولی فایده نداشت.. خواست از در بزنه بیرون که نگهبان جلوش و گرفت..اقا نبودی ببینی چه کولی بازی راه انداخته بود..هی پشت هم نعره می کشید.. بچه ها هم از خجالتش در اومدن و کاری کردن که تازه امروز ظهر بهوش اومد.. یقه ش و چسبیدم..محکم تکونش دادم.. فریاد زدم:مگه بهتون نگفته بودم هر حرکتی انجام داد اولین کاری که می کنید به من خبر بدید؟..چرا سرخود هر غلطی دلتون خواست می کنید؟.. شوکه شده بود.. –قـ..قربان کاریش نکردیم..مگه میشه از دستورات شما سرپیچی کرد؟..به جون مادرم فقط یه کم گوش مالیش دادیم..یکی دوتا از بچه ها خواستن دست درازی کنن من نذاشتم..آقا باور نمی کنی بیا خودت ببین.. داد زدم: بیام چی رو ببینم احمق؟………. هولش دادم عقب……….کثافتکاری که کردین و؟..حشمت وای به حالت اگه دختره چیزیش شده باشه..همینجا دخلتون و میارم.. با رنگی پریده و نگاهی از سر ترس لب باز کرد.. –آقا به پیر به پیغمبر کاریش نکردیم..دختره هار شده بود واسه اینکه دیگه از این غلطا نکنه…. -ببند دهنت و……….الان کجاست؟.. –تو اتاقکه..دست و پاش بسته ست.. راه افتادم..پشت سرم اومد.. – به پدرش زنگ زدید؟.. — زنگ زدیم ولی طبق دستور شما چیزی بهش نگفتیم..از صداش معلوم بود خیلی ترسیده.. با نفرت دندونام و رو هم ساییدم..در اتاقک و باز کردم..نگاهمو به سمت راست چرخوندم..گوشه ی اتاق کز کرده بود وبا وحشت به من نگاه می کرد.. با اخم و نگاهی غضبناک به طرفش رفتم..از ترس می لرزید..رو به روش ایستادم..نگاهش دیگه از غرور پر نبود..حالا از ترس جلوی پاهام به خودش می لرزید.. با نوک کفشم اروم به بازوش زدم…. همراه با پوزخند .. –شنیدم می خواستی فرار کنی….با چه جراتی؟..مگه کسی تا حالا وجودش و داشته بخواد از دست من در بره؟.. جلوش رو یه زانو نشستم..ته اون چشمای سبز نفرت موج می زد..ترس هم نتونسته بود اون حس نفرت رو تو خودش محو کنه.. گونه ی چپ و گوشه ی چونه ش به کبودی می زد..گوشه ی لبش پاره شده بود و رنگی به چهره نداشت.. لب باز کرد..گرفته و بی روح.. –ازت متنفرم.. -انگار هنوز ادم نشدی.. — چون هنوز همنشین ِ تواَم..از دستت که خلاص شم نشونت میدم کی ادمه و کی عین حیوون وحشی و درنده.. موهاش و تو مشت گرفتم و کشیدم.. همراه با خشم داد زدم: به کی میگی حیوون کثافت؟..حیوون منم یا تو و امثال پـ……… لب فرو بستم..الان وقتش نبود…… ادامه دادم: هنوز وقت هست تا ادمت کنم..فعلا بذار پدرت و از نگرانی در بیارم..به هرحال دختر یکی یکدونه ش اینجا اسیره ِ منه..باید خیالش و راحت کنم..چند صباحی رو تو ویلای من گذروندی..اونم به دستور پدرت و با یه نقشه ی به ظاهر حساب شده..واسه تصاحب من و اموال من….بذار بدونه که تیرش به سنگ خورده..بدونه که دختر مهندس صدر تو چنگال آرشام گرفتار شده.. با وحشت نگام کرد.. —چی می خوای بهش بگی؟..عوضی اون مریضه هیجان و ناراحتی واسه ش سمه.. پوزخند زدم..ایستادم.. -اون گرگ ِپیری که من می شناسم حالا حالاها جونش و تسلیم عزرائیل نمی کنه..هنوز خیلـــی مونده تا پیراهن مشکی تنت کنی..نگران نباش حتما تو مراسمش شرکت می کنی.. –خفه شو..خیلی پستی..چطور می تونی این حرفا رو بزنی؟..مگه پدرم چه بدی در حقت کرده؟.. با خشونت لگد محکمی به بازوش زدم..جیغ کشید.. فریاد زدم: چکار کرده؟..تو، کسی که از وجود همون خائن ِ داره از من می پرسه اون کفتار باهام چکار کرده؟.. دختره ی احمق من از اول که اومدم سمتت با قصد و نیت قبلی اینکارو کردم..اون موقع خبر نداشتم واسه من نقشه ریختید.. پس خیال نکن واسه این موضوع گرفتم اوردمت اینجا..نه از این خبرا نیست.. نَفَرات قبل رو خیلی راحت گذاشتم کنار و زهرم و بهشون ریختم..ولی تو نخواستی بکشی کنار..وارد بازی شدی که بهت مربوط نمی شد.. و کسی که خواسته یا ناخواسته بخواد وارد بازی من بشه باید یه جوری تقاص کارش و پس بده..مجازاتی که خودم مشخص می کنم.. می تونی از پدرت بپرسی که چرا اینجایی..مطمئنم هنوز فراموش نکرده…. جیغ می کشید..داد می زد و پشت سر هم اشک می ریخت.. بی توجه به حشمت اشاره کردم..سر تکون داد و گوشیش و در اورد..یه پارچه ی حریر روی دهانه ی گوشی گذاشتم..نمی خواستم صدام و تشخیص بده.. شماره ی صدرو گرفتم..بعد ازچند بوق جواب داد..صداش نگران بود.. –الو!.. – چطوری جناب صدر؟.. –شما کی هستید؟!.. – کسی که جون دخترت تو دستاشه.. مکث کرد..تند نفس می کشید.. با صدایی مرتعش همراه با فریاد گفت: چی می خوای از جونش؟..با دخترم چکار داری بی وجود؟.. – اگه نمی خوای جنازه ی دخترت و بفرستم واسه ت ساکت شو و خوب گوش کن ببین چی دارم بهت میگم.. — چی می خوای؟.پول؟..طلا؟..زمین؟..بگو. .هر چی که دارم بهت میدم فقط……. -بهت گفتم ساکت شو..می دونم که پای پلیس و وسط نمی کشی، چون واسه خودتم بد میشه..دست راستت پیش منه..دختر یکی یکدونه ت..کسی که تو جزء جزء ِ نقشه هات باهات شریکه…. فرداشب..ساعت 10 به این ادرسی که واست اس ام اس می کنم میای….اگه بخوای چیزی رو لو بدی ادمای من خیلی زود جای انبار موادا و زمان حمل و نقل کامیون ِ به ظاهر حامل لوازم بهداشتی ولی پر ازهروئینت و به پلیس گزارش می کنن.. بدون با بد کسی طرفی.. –تـ..تو کی هستی؟..اینا رو از کجا می دونی؟.. – فرداشب می بینمت مهندس صدر.. تماس و قطع کردم..رو به حشمت گفتم که ادرس و واسه ش بفرسته.. به شیدا نگاه کردم که چطور با نفرت به من خیره شده بود.. — از اینجا که خلاص بشم اولین کاری که بکنم اینه که داغ اون دختره ی عوضی رو به دلت بذارم..بعدشم کاری می کنم که به روز سیاه بیافتی..تقاص تک تک این روزایی که دارم می گذرونم رو پس میدی..فقط صبر کن و ببین باهات چکار می کنم آرشام.. رو به روش زانو زدم..چونه ی کبودش رو تو مشت گرفتم..از درد صورتش جمع شد.. با غیض گفتم:منم منتظر اون روز می مونم..البته…..پوزخند زدم………اگه از چنگال من جون سالم به در ببری.. ترس ِ تو چشماش، بیشتر شد.. باهاش خیلی کارا داشتم..وجودش برای من و اطرافیانم..علی الخصوص دلارام خطرناک بود.. قصد کشتنش و نداشتم..چون تا کسی نخواد از پشت بهم خنجر بزنه کاری بهش ندارم.. شیدا هم حرف زیاد می زد.. ادم باتجربه ای بودم…. ولی پای انتقامم وسطه..پس باید زجر بکشه.. انقدری که بفهمه با آرشام در افتادن چه عواقبی داره.. ******************************* شب بعد از شام واسه رفتن به خونه ی شایان آماده شدم.. دلایلم برای رفتن به اونجا زیاد بود.. نمی دونستم امشب قراره چه حرفایی بینمون رد و بدل بشه..اصلا قراره چه اتفاقی بیافته.. ولی در هر صورت.. باید می رفتم.. دلارام رو در جریان نذاشتم..امیدوار بودم کیوان هم اینکارو نکنه..
گرچه بدون اجازه ی من کاری انجام نمی داد..

نمی خواستم ملاقات امشبم با شایان خدشه ای تو نقشه مون ایجاد کنه..
اینکه دلارام از این ملاقات بی خبر باشه به صلاح همه ی ماست..مخصوصا خودش..ممکنه بی اختیار کاری رو انجام بده و دیگران رو به شک بندازه..

از اینکه دختر خودداری ِ مطمئنم..منتهی اگر با احتیاط پیش می رفتیم در نتیجه بهتر هم جواب می گرفتیم..بدون مشکل و دردسر..

دقایقی از اومدنم به ویلای شایان می گذشت..
شایان با دیدنم لبخند زد و با صدای بلند خوش امد گفت..
با لبخند نگام کرد..
–می دونستم که میای..آرشام سرش بره قولش نمیره..
-قول ندادم که میام..ولی راسخ بودم که بدونم با من چکار ِ مهمی داری؟..

بلند شد..دستاش و باز کرد و با شعف خاصی گفت: امشب قراره بین صحبتامون کمی هم خوش گذرونی کنیم..مدتیه تو کار غرق شدیم حالا وقتشه کمی هم واسه خودمون وقت بذاریم..واسه برنامه های بعدی..

پس واسه امشب نقشه چیده..
باید خونسرد پیش می رفتم تا بفهمم چی می خواد..
–چرا هنوز نشستی؟..پاشو حاضر شو………….به پایین اشاره کرد……. منتظرم نذاری پسر..
و همراه با قهقهه ی بلندی از سالن بیرون رفت..

منظورش به استخر بود..شایان تو ویلاش 2 تا استخر ساخته بود..استخر سرپوشیده ای که تو حیاط بود و مختص به فصل تابستان..
و استخر دیگری که دقیقا تو زیرزمین ساختمون قرار داشت و بیشتر تو فصل سرما ازش استفاده می شد..

این حرفا برام عادی بود..می دونستم امشبم باید شاهد باشم..خوش گذرونی های شایان تمومی نداشت..
زمانی که باهاش کار می کردم هر هفته یکی از این شب ها رو مختص به ع*ی*ا*ش*ی می داد..
ازمنم می خواست همراهش باشم ولی زمانی که می دید مشتاق به این کار نیستم به بهانه ی اینکه باهام حرفای مهمی داره من و هم وارد بازی می کرد..ولی خب….گاهی واقعا راست می گفت..

میگم بازی دقیقا همینطوره..یه بازی ِ کثیف..
امیدوار بودم امشبم نخواد چنین کثافتکاریایی رو بکنه که هر کس با دیدنش از انسان بودن خودش به عجز می اومد..

شایان یه فرد کاملا افراط گر بود..تو هر چیزی..علی الخصوص مسائلی که ع*ی*ش*ش رو به اوج می رسوند..

لباسم و تو رختکن عوض کردم..
سر و صداشون و می شنیدم..انگار که دست بردار نیست..
نمی تونستم بکشم عقب..واسه رو به رو کردنش با شاهین خان یه امشب رو باید به میلش پیش می رفتم..

شایان همینقدر که با شنیدن اسم مواد از خود بی خود می شد همونقدرم به خاطر رد کردن خواسته هاش خیلی راحت کنار می کشید..
مخصوصا الان که می دونه از گروهش کشیدم کنار..حاضره هر کاری بکنه تا منو کنار خودش داشته باشه..

می شناختمش..الان 10 ساله که باهاش کار می کنم ..
همونطور که اون واسه من یه مهره برای رسیدن به اهدافم بود..منم واسه ش کم نذاشتم..

لب استخر ایستادم..بدون اینکه نگاهشون کنم با یک شیرجه ی کاملا حرفه ای پریدم تو آب..نه زیاد سرد بود و نه گرم..
سرم و که از آب بیرون اوردم به صورتم دست کشیدم..به طرف دیواره ی استخر شنا کردم..پشتم و بهش تکیه دادم..
درست گوشه ی استخر..چشمام و بستم و دوباره باز کردم..تو موهای خیسم دست کشیدم..

نگام سمت شایان کشیده شد..3 تا دختر دوره ش کرده بودند..شایان نیمه ب*ر*ه*ن*ه رو به روی من با فاصله ی زیادی به دیواره ی استخر تکیه داده بود..
یکی از دخترا که موهای بور و بلندی داشت جام شرابش و تو دستش گرفت ..گه گاه به لب های غرق در لبخند ِ ه*و*س*آ*ل*و*د ِ شایان نزدیک می کرد..
نفر دوم ..دختری با موهای کاملا مشکی و بلند..مایوی نیمه ب*ر*ه*ن*ه* ا*ی به تن داشت و درون اب رو به روی شایان با عشوه و ناز نگاهش می کرد و قفسه ی سینه ش رو نوازش می داد..
و نفر سوم….دختری با موهای شرابی..پوست سفید..چشمان آبی..هیکل توپر و سکـ***ی و تو اون مایوی دو تیکه نگاهه خیره و خمار شایان رو سمت خودش کشیده بود..دست شایان نوازشگرانه به روی بدن دختر حرکت کرد .. نگاهش و به من دوخت..
— از اینکه به دعوتم دست رد نمی زنی خوشم میاد..ولی تا کی می خوای تنها بمونی؟..تو هم قاطی ِ ما شو..کم کم دارم بهت شک می کنم پسر..
-چرا شک؟..
— به اینکه مرد هستی یا نه..من که بعد از این همه سال در تو هیچ غ*ر*ی*ز*ه* ا*ی ندیدم..پسر، بی خیال افکار پوچت شو..اگه اینکه میگن دنیا 2 روزه راست باشه پس از این 2 روزت استفاده کن..ل*ذ*ت ببر..عشق و حال کن، دیگه چرا معطلی؟..


دستام و ازهم باز کردم..به لب استخر تکیه دادم..نگام مملو از غرور بود..غروری سرد..
بدون اینکه تغییری تو چهره م ایجاد کنم گفتم: من همینی َم که هستم..بیشتر مایلم تماشاچی باشم تا بخوام کاری بکنم که از انجام دادنش هیچ خوشم نمیاد..

قهقهه زد..صداش انعکاس خاصی تو فضای استخر ایجاد کرد..
— نه دیگه نشد، امشب فرق می کنه..امشب نمی تونی از زیرش شونه خالی کنی..گفتم باهات کلی حرف دارم..ولی تا تقویت نشم نمی تونم درست و حسابی رو چیزی تمرکز کنم..

پوزخند زدم..
– وقتی ازم خواستی بیام تو استخر فهمیدم حرفات باید مهم باشه..
–پس معلومه منو کاملا شناختی..

نفسم و عمیق بیرون دادم..
– برام عادی شده..
–واسه همینه که نمی خوام از دستت بدم..واسه نگه داشتنت خیلی کارا می کنم..

نمیگه همه کار می کنم..میگه خیلی کارا می کنم..
به هیچ کس باج نمی داد..

نگام کاملا جدی معطوف اون 4 نفری شده بود که درست رو به روی من مشغول ِ…………….
شایان انگشتاش و وحشیانه تو موهای دختری که چشمان آبی داشت فرو برد و لباش و به شدت بوسید..
دختری که رو به روش ایستاده بود خودش و به بدن شایان می کشید و ل*و*ن*د*ی می کرد….
نفر بعد جام شراب و، رو سینه ی شایان سرازیر کرد ..اروم زبونش و رو بدن غرق به شراب سرخ حرکت داد..

کاراشون هر ادمی رو ت*ح*ر*ی*ک می کرد ..از قصد شایان با خبر بودم..
می خواست منو هم بکشه وسط..بگه که اشتباه نمی کردم..

تو مرد بودنم شکی نیست..ولی الان 10 ساله که دارم این غ*ر*ی*ز*ه رو در خودم سرکوب می کنم..دقیقا 9 ساله که موفق شدم..10 ماهش رو تو تعلیم از دست دادم..خیلی رو خودم کار کردم..اینکه بتونم با کسایی که طعمه ی اهدافم می شدن چطور رفتار کنم..
دخترایی که جلوم به زانو در می اوردم، حس نیاز رو درونشون تقویت می کردم ولی در اخرین لحظه رهاشون می کردم….
اما..
از این 10 سال 2 ماهش رو باختم..خودم و باختم..خط قرمزی که برای خودم تعیین کرده بودم رو شکستم..من در برابر دلارام حسی رو در خودم دیدم که نباید می دیدم..در مقابل دلارام دووم نیاوردم..اون احساسی که فکر می کردم در خودم کشتم رو یکبار دیگه بیدار دیدم..
فهمیدم تموم مدت داشتم اشتباه می کردم..با این همه تلاش فقط تونستم حسم رو خفته نگه دارم..نتونستم اون رو کامل از بین ببرم..
فهمیدم شدنی نیست..حتی بعد از گذشت این همه سال….

اون شب از حموم اوردمش بیرون و بدنش رو لمس کردم..هر بار که بی اختیار می کشیدمش تو بغلم این حس لعنتی رو سرکوب نشده می دیدم..
از همین می ترسیدم..از اینکه نتونم رها بشم..نتونم کنار بکشم ..
خواستم دور بمونم….
اما نشد..

به خودم اومدم..
تموم مدت بی اختیار نگام رو اونا بود ولی بی خبر از همه جا تو افکار ِ خودم غرق بودم..تو فکر دلارام..

شایان که نگاهه خیره م و روی اون سه تا دختر دید لبخندش غلیظ تر شد..
می دونستم داره در موردم اشتباه فکر می کنه..ولی سکوت کردم..

سرم داغ شده بود..نفسام کش دار و بلند شده بود..و نگاهه تب زده م..سرم و چرخوندم تا نبینم..هیچ حسی به اون سه دختر نداشتم..
ذهنم پر شده بود از تصویر دلارام..اگه حسش نکرده بودم..اگه تو بغلم نگرفته بودمش..اگه دلارام…….
شاید الانم مثل دفعات قبل..مثل زمانی که دیدن این صحنه ها عادت هر هفته م شده بود بی خیال چشم می بستم و تنم و به دست اب می دادم..

زیر اب سکوت حکم فرما بود..شاید اونجا بتونم این حس مزاحم رو از بین ببرم..جاش و به سکوت بدم..به ارامش..
ناارومم..کم کم دارم می بُرم..از همه چیز..چرا تصویرش از جلوی چشمم یک لحظه هم محو نمیشه؟..این دختر با من چکار کرده؟..سینه م می سوخت..داغ بودم..مثل اتیش گرم و سوزان..

چشمام و بستم..نفسم و تو سینه حبس کردم..شیرجه زدم زیر اب..اروم شنا کردم..سکوت بود..هیچ صدایی نمی شنیدم..دوست داشتم همونجا بمونم..سرم و از اب بیرون نیارم تا شاهد چیزایی نباشم که همه ی عمر ازشون دور بودم..فقط چشمام و ببندم..

انقدری زیر آب موندم تا اینکه حس کردم دارم نفس کم میارم..
به همون سمتی که قبلا تکیه داده بودم شنا کردم..سرم و با یک حرکت از اب بیرون اوردم..نفس عمیق کشیدم..به صورتم دست کشیدم و چشمامو باز کردم..دستمو به لب استخر گرفتم.. کسی رو به روم ایستاده بود..نه..یک نفر نبود..بیرون از اب..درست لب استخر.. سرم و بلند کردم..و……… با دیدنش .. از تعجب قادر نبودم نگاهم رو از صورت ترسیده و رنگ پریده ش بگیرم.. سرم تیر کشید..با فکری که داشت ازارم می داد.. امشب قراره چی بشه؟!.. نکنه……………….. *************************** «دلارام» هیچی نفهمیدم..فقط سر شب دیدم که ارسلان با شتاب از ویلا زد بیرون..بعدشم موندم تو اتاقم و به اتفاقات امروز فکر کردم.. تا الان که می بینم اینجام..یه نفر که از همین محافظای غول تشن بود به زور منو کشید و با خودش اورد پایین.. نمی دونستم داره کجا میره..فقط دستم و محکم گرفته بود و دنبال خودش می کشید.. فضای استخر رو که دیدم قلبم واسه چند ثانیه از تپش ایستاد..ازهمه بدتر دیدن شایان توی اون وضعیت و بین اون 3 تا دختر تو استخر بود.. یعنی چی؟!…. من…. کنار استخر…. جایی که شایان با 3 تا دختر داره ل*ا*س می زنه.. خدایا به دادم برس..نکنه می خواد من و……….. عین مجسمه خشکم زده بود که یک دفعه یه نفر جلوی پاهام تو استخر سرش و از اب اورد بیرون..با ترس یه قدم رفتم عقب..محافظ نگهم داشته بود که فرار نکنم.. ولی من مبهوت سرجام مونده بودم..با دیدنش قلبم اومد تو دهنم..آرشام.. اینجا بین اینا چکار می کرد؟.. یه حس بدی بهم دست داد..مخصوصا با دیدن اون سه تا دختر..نکنه ارشام اومده اینجا تا با اینا…….. خواستم بهش فکر نکنم ولی .. دارم با چشم می بینم..آرشام با بالا تنه ی خوش فرم و ب*ر*ه*ن*ه*ش تو استخر شنا می کرد.. منو دید..انگار اونم از دیدنم تعجب کرد.. خب چیزیش که نیست..داره با اینا حال می کنه.. منه خرو بگو که تموم مدت واسه ش نگران بودم.. یعنی خاک تو سرت کنن دلارام که واقعا به هیچ دردی نمی خوری جز اینکه راه به راه ازت سواستفاده کنن.. نگاش کن..خوب نگاه کن ببین این آخه کجا جونش تو خطره؟.. اخمام خود به خود جمع شد..نگاهی از سر بیزاری به آرشام و بعد به شایان انداختم..سر شایان داد زدم..جوری که صدام تو کل محوطه ی استخر پیچید.. — چرا راحتم نمیذاری؟.. لحظه ای لبخند از رو لباش کنار نمی رفت..بی شرمی تا به کی؟.. — حرص نخور عزیزدلم..اتفاقا اوردمت اینجا که راحت باشی.. به محافظ اشاره کرد..ولم کردن.. دوتا از اون دخترا که یکیشون موهاش بور بود و اون یکی مشکی از کنار شایان بلند شدن و اومدن طرف من.. اون یکی که خوشگل تر بود و چشمای آبی داشت موند پیشش..تو وضعیت بدی بودن..دختره افتاده بود رو شایان و…. از دیدنشون چندشم شد..مخصوصا از شایان..کثافت ِ بی شرم……. به طرف در دویدم که اون دوتا جلوم و گرفتن..خواستم برگردم که از پشت سر دستام و گرفتن و نگهم داشتن.. مرتب تقلا می کردم و بهشون ناسزا می گفتم.. دیدم که شایان بهشون اشاره کرد..اون دوتا هم در حالی که زیر لب یه چیزایی می گفتن منو بردن سمت دیگه ی استخر.. خواستم دستم و ازاد کنم تا موهاشون و بکشم و تو صورت هر کدومشون یه سیلی محکم بخوابونم ولی نشد.. چون دو نفر بودن زورشون بهم می چربید.. شاید تقلا کردنام بیشتر به خاطر آرشام بود..دیدنش اینجا و توی این وضعیت به کل حال و روزم و ریخته بود بهم.. مجبورم کردن یه ست مایوی کامل بپوشم..نمی خواستم عین وحشیا رفتار کنم..بی عقلی بود اگه می خواستم بیشتر از اون مقاومت کنم.. آخه چطور می تونم بین این همه ادم که همه شون دشمنم هستن راه به جایی ببرم؟..فکر کردن بهشم دیوونگیه.. با ترس و لرز وایساده بودم.. به زور مایوی بنفش رنگی رو تو تنم کردن..منکر خوشگلیش نمیشم.. سک***ی و ناز بود..خواستن ببرنم بیرون که سرجام وایسادم.. اگه اینجوری جلوی شایان ظاهر می شدم همونجا سرم و می کوبیدم لب استخر و خودم و می کشتم.. لحظه ی آخر یه بلوز حریر نسبتا ضخیم از روی جالباسی برداشتم..مدل پیراهن مردونه بود..وقتی پوشیدم بلندیش تقریبا تا یک وجب زیر ب*ا*س*ن*م می رسید.. جلوی لباس و با دستم گرفتم که از هم باز نشه.. صورتم سرخ و تنم داغ شده بود.. اون دوتا بردنم بیرون..لرزون دنبالشون می رفتم.. کجا فرار کنم؟.. چجوری برم بیرون؟.. با این همه محافظ؟.. تو استخر کسی جز ما 6 نفر نبود..ولی بیرون از اینجا چی؟.. بدجوری گیر کردم..قرار نبود این اتفاق بیافته.. قرار نبود آرشام اینجا باشه..پس نقشه مون چی؟.. مگه قرار نبود شایان و گیر بندازیم و منم انتقامم و ازش بگیرم؟.. پس چرا داره ازم سواستفاده می کنه؟.. قرار بود زندگی رو به کامش تلخ تر از زهر بکنم ولی حالا چی؟..زندگیم و زهرمارم کرده..داره بدبختم می کنه.. جلو چشم کسی که عاشقشم می خواد باهام…….. حتم داشتم اینکارو می کنه..از نگاهه متعجب آرشام فهمیده بودم انتظار منو نداشته..پس خبر نداره.. ولی خب مگه چکار می تونه بکنه؟..با اینکه می دونم اونم گیرکرده..ولی……. با فکر به اینکه اینجا داشته مثل شایان با این دخترا……….. اصلا نمی تونم ..نمی تونم طاقت بیارم.. از دستش عصبانیم.. حتی بیشتر از شایان.. از زور شرم صورتم داغ شده بود....وقتی به خودم اومدم که دیدم جلوی شایان نشستم..به صورتم دست کشید..خودم و کشیدم عقب ولی دستم و گرفت نذاشت بیشتر از اون عقب نشینی کنم.. لال شده بودم..انگار یادم رفته بود چطور باید حرف بزنم.. همه چیز پشت سرهم اتفاق می افتاد..حتی نمی تونستم قبل از عمل خوب فکر کنم.. قلبم به قدری تند می زد که قفسه ی سینه م درد گرفته بود.. شایان_ خیلی خوشگلی..تو این لباس فوق العاده شدی…………به بازوم دست کشید…………حیف این اندام ه*و*س انگیز نیست که پشت این حریر مخفی بمونه؟..دوست دارم بدن خیست و ببینم..زمانی که تو استخری و حریر خیس به بدنت چسبیده..می خوام ببینمت..از همین الان می تونم تو رو توی اون حالت تصور کنم….بیا تو آب…… با چشمای گشاد شده نگاش کردم.. حرکتی نکردم.. اخماش رفت تو هم.. — یا با زبون خوش میای تو اب..یا میگم به زور اینکارو بکنن، انتخاب با خودته.. بی اختیار نگام چرخید رو آرشام..اخماش حسابی تو هم بود..فک منقبض شده ش و دیدم و به وضوح از چشمای سرخش فهمیدم تا چه حد عصبانیه.. منم عصبانیم..از دستش گله دارم…. به اندام نیمه ب*ر*ه*ن*ه*ش نگاه کردم..کمی بالاتر از شکم تا قفسه ی سینه ش بیرون از اب بود..عضلات محکم و خیسش زیر نور برق می زد.. شایان نگاش به من بود.. آرشام نامحسوس کمی سرش و رو به پایین مایل کرد..منظورش این بود که بیام تو آب.. می خواست به حرف شایان گوش کنم؟!.. ولی نرفتم..شایان دستم و کشید..کم مونده بود پرت شم که جیغ کشیدم.. بهتر بود با این جماعت در نیافتم..وقتی کاری ازم ساخته نیست دیگه چرا تقلا می کنم؟.. اما واسه حفظ هستیم باید تلاش کنم..پس تقلا کردنم بیهوده نیست.. رفتم تو استخر..دستم هنوز تو دست شایان بود..عمق اب زیاد نبود..می تونستم تا حدی خودم و کنترل کنم..همه ی وجودم می لرزید.. دمای اب معمولی بود..ولی من سردم شد.. شایان دستم و کشید و مجبوم کرد کنارش حرکت کنم..شنا کردنم خوب نبود که اگه نگهم نمی داشت می رفتم زیر آب..فقط خداروشکر می کردم که عمقش زیاد نیست ..اما تو حرکت سخت بود.. دیدم داره میره سمت آرشام..هیچی حالیم نبود..ترس وجودم و پر کرده بود..شاید از روی همین ترس ِ که احساس سرما می کنم.. جلوی آرشام ایستاد.. شایان با لبخند چندش اوری که حالم و بدتر می کرد و نفرت درونم رو بیشتر.. رو به آرشام گفت:طلسم 10 ساله رو باید همین امشب بشکنی..هر بار دخترای زیادی رو فرستادم طرفت ولی تو با سماجت اونا رو نادیده گرفتی..رو زیباترین دختر چشم بستی..ولی امشب نگات یه جور دیگه ست..هیچ وقت خیره نمی شدی ..فکرش و که می کنم می بینم هیچ اتفاقی نیافتاده که آرشام و این همه تغییر بده..ولی چرا..یه چیزی شده..اما هنوز بهش شک دارم .. پرتم کرد سمت آرشام..افتادم تو بغلش..دست چپش دور کمرم حلقه شد تا نیافتم.. از یه سمت تو اغوشش بودم..نگام تو چشمای مشکی و نافذش قفل شد.. با صدای شایان به خودمون اومدیم.. — امشب گفتی که منو شناختی..پس باید اینو هم بدونی دیدن چنین صحنه هایی به من ل*ذ*ت*ی میده که تو عمل نمی تونم حتی به اون شدت لمسش کنم….امشب می خوام شاهد عشق بازی شما دوتا باشم..می خوام تو ل*ذ*ت غرقم کنید…………. به آرشام اشاره کرد…………. — تو گروهم از بهترین ها بودی و هستی..کسی که 10 سال ِ جلوی خودشو گرفته تا پا فراتر از خط قرمزش نذاره می بینم که امشب شل گرفته..معلومه که بی میل نیستی..مورد اعتمادمی..کسی هستی که جلوتر از حد تعیین شده نمیری…………… نگاش و به من دوخت و طرف صحبتش آرشام بود………… –با کسی هستی که قراره امشب حس منو کامل کنه..ولی قبل از اون باید تموم لحظاتش و تو ذهنم ثبت کنم..که وقتی می گیرمش تو بغلم با چشم ِ بسته هم بتونم اونو تجسم کنم..تو تموم حالت ها..ملکه ی من امشب با مورد اعتمادترین عضو گروهم عشق بازی می کنه و من مشتاقانه شاهدش خواهم بود.. اروم رفت عقب و به دیوار استخر تکیه داد..هر 3 تا دختر اومدن تو استخر و…………. تو اغوش شایان هر کار که می خواستن می کردن..شایان هم معلوم بود تو حال خودش نیست .. و اینطرف استخر..من و آرشام مات و مبهوت مونده بودیم که چکار کنیم.. هنوز نتونسته بودم حرفای مزخرف ِ شایان و هضم کنم.. گفت 10 سال؟..یعنی 10 سال ِ که ارشام با کسی نیست؟..پس اینجا چکار می کنه؟.. شایان گفت امشب می خواد با من…. یعنی چی این حرف؟..نکنه می خواد من و آرشام با هم ……. اونوقت اون کثافت ببینه و وقتی هم که خوب حس ش*ه*و*ت*ش و تقویت کرد دستم و بگیره ببره تو اتاقش و………. نه.. خدایا نه..اینجوری نشه..حتما آرشام یه کاری می کنه..اره..اره مطمئنم .. ولی اگه نشد چی؟.. شایان خیلی عوضیه..حتما به خاطر اینکه امشب کارش و عملی کنه ارسلان و دک کرده.. یعنی فهمیده؟.. نکنه به من و ارشام شک کرده باشه؟..واسه همین ما رو انداخته به هم.. خدایا دارم دیوونه میشم..به قدری تو خودم فرو رفته بودم که نفهمیدم از کی تا حالا تو همون حالت موندم و دارم بی صدا گریه می کنم.. با شنیدن صدای ارشام برگشتم..نگاش کردم.. صدام زده بود..صورتم و دید..دید دارم گریه می کنم.. ساکت شد..منو کشید جلو..پشت به شایان نگهم داشت.. جدی بود..جدی تر از همیشه.. با بغض گفتم: آرشام اون می خواد امشب باهام چکار کنه؟..اون یه عوضیه…. بغضم شکست..شونه م از هق هق لرزید..سرم و خم کردم رو شونه ش..صورتش و تو موهای نمناکم فرو برد.. زیر گوشم اروم گفت: گریه نکن، امشب اتفاقی نمیافته……دلارام……… سرم و بلند کردم..سعی کردم صدام بالا نره..با اون بغضی که تو گلوم بود اگرم می خواستم نمی شد..صدام گرفته بود.. -آرشام گفته بودم بهت، می ترسم..تو جای من نیستی..اون خیلی پَست ِ..اون به مادرمم رحم نکرد..به یه زن شوهر دار..حالا بیاد به من رحم کنه؟..شایان قوی ِ..نمی تونم از پسش بر بیام.. صورتم و با دستاش قاب گرفت..مصمم تو چشمام زل زد .. — تموم کن این حرفا رو دلارام..اگه شایان قوی ِ من صد برابر از اون قوی ترم..به قدری که تونستم تو گروهش نفوذ کنم و ادمام و بینشون جا بدم..اگه قدرتی نداشتم فکر می کردی این کار شدنی بود؟.. – پس چرا اومدی اینجا؟..چرا گذاشتی من و………. — بس کن دختر، من نمی دونستم قراره این اتفاق بیافته..قرار بود باهام حرف بزنه..همیشه همین کارو می کرد..برام عادی بود..یه لحظه م شک نکردم که پای تو رو بکشه وسط .. – حالا چی؟..بذاریم به خواسته ش برسه؟.. — نه هر خواسته ای..ولی فعلا واسه اینکه شک نکنه مجبوریم کوتاه بیایم.. پوزخند زدم و با لحن بدی گفتم: اره خب واسه تو که بد نمیشه..حالت و می بری تهشم به ریشم می خندی..اصلا می دونی چیه؟..همه تون از یه قماشین..این حرفا رو داری می زنی تا خرم کنی..اخرشم هیچ کاری نمی کنی میذاری اون کفتار اخر شب که شد دستم و بگیره و ببره تو اتاقش………… دستش و برد زیر سرم .. پنجه هاش و تو موهام فرو کرد و محکم کشید..از درد لال شدم و صورتم جمع شد.. سرم و کشید عقب..صورتش و تو گردنم فرو کرد و زیر لب با لحن خشن و عصبانی گفت: فقط برو خدارو شکر کن که اینجایی..اگه تنها بودیم، دونه دونه دندونات و تو دهنت خرد می کردم دختره ی نفهم………….. موهام و بیشتر کشید..جوری زیر گردنم و بوسید که دردم گرفت………………… زمزمه کرد: این حرفات و می ذارم پای وضعیتی که داری..می دونم عصبی هستی ولی حق نداری به من توهین کنی..تموم مدت به فکرتم، وقتی میگم نمی تونه کاری بکنه بدون که حرفم حرفه.. سرم و اورد پایین..با چشمای خیس از اشک نگاش کردم..تو گلوم بغض نشسته بود.. لحنش با دیدن صورتم اروم تر شد.. –سعی کن بفهمی، موقعیتی که الان توش هستیم خوب نیست..باید یه جوری ازش خلاص بشیم..شایان با اینکه سرش گرمه ولی تموم حواسش به ماست..جلوی حرفات و نمی گیرم چون باید مطمئن بشه که چیزی بین ما نیست.. تو همون حالت اروم گفتم: واسه چی؟…….. — شک کرده، وگرنه اینکارو نمی کرد..با این حال کاری نمیشه کرد..اگه وقت کُشی نکنیم ممکنه همین حالا تو رو ببره..اگه به جای اینکه این حرفا رو بزنی و فکرای بیخود بکنی کمی ذهنت و درگیر این قضایا کنی می فهمی کار ِ درست در حال حاضر کدومه..من راه خلاص شدنمون و از این مخمصه می دونم..ولی قبلش باید هر کار می خواد انجام بدیم..تا زمانی که دخترا کارشون و انجام بدن.. خواستم برگردم تا ببینم دارن چکار می کنن که آرشام نذاشت..شونه م و گرفت و برم گردوند.. -می خوام ببینم..مگه دارن چکار می کنن؟.. اخم کرد……… — لازم نکرده ببینی.. -اما آخه.. –دلارام.. جوری غرید که ترسیدم صداش و شایان هم شنیده باشه..حتما شنیده..حالا خوبه فقط اسمم و صدا زد..بیشتر از اون اینکه هیچ صمیمیتی تو تن صداش حس نکردم.. یه جورایی حق با آرشام بود باید به جای اینکه خودم و سست نشون بدم یه کم فکر کنم..می خواستم ترس و از خودم دور کنم ولی نمی تونستم..شدنی نبود.. نیم نگاهی به اونطرف انداخت..نگاهش و تو چشمام دوخت..یه جور خاصی بود..جوری که باعث می شد صورتم داغ بشه..من داشتم نگاش می کردم..حواسم به چیز دیگه ای نبود..عصبانیتم ازش وقتی که حرفاش و شنیدم تا حدی فروکش کرده بود.. نگام تو چشمای سیاه و مخمورش بود و خواستم حرفی بزنم که بی هوا خم شد رو صورتم و……با لباش وادار به سکوتم کرد.. تا چند لحظه تو شوک این حرکتش بودم..ولی اون فارغ از اطرافش چشماش و بسته بود و منو می بوسید.. هر دو دستش دور کمرم حلقه شد..تنگ منو تو اغوش کشید..توی اب..هر دو خیس ولی پرحرارت..نفسای هردومون داغ بود..صورت هر دوی ما از حرارت و داغی این نفس ها می سوخت.. قلبم تند می زد..آرشام نفس نفس می زد..سرش و برد زیر چونه م.. این وسط یه حس مزاحم داشت اذیتم می کرد..ناخداگاه دستام و گذاشتم تخت سینه ش..خواستم از خودم دورش کنم..با اینکه حال خودمم تعریفی نداشت ولی مقاومت کردم.. سرش و اورد بالا..سفیدی چشماش به سرخی می زد..صورتش ملتهب بود..می دونستم تو چه وضعیتی ِ.. نفسام نامنظم بود..تو چشمای خمارش زل زدم.. اروم و مردد گفتم: بگو که نمی خوای ازم سواستفاده کنی..بذارمطمئن بشم.. چند لحظه با سکوت تو چشمام خیره شد..نگاش سرگردون بود..لباش و به لاله ی گوشم چسبوند..پشت کمرم و نوازش کرد..جدی بود.. — من اگه می خواستم ازت سواستفاده کنم خیلی وقت پیش اینکارو می کردم..موقعیتایی برام جور شد که بدون مزاحم می تونستم به خواسته م برسم..اینطور نیست؟.. انگشتای دستم و تو موهاش فرو بردم..خودم و بیشتر بهش چسبوندم.. – ولی اینکارمون غیر از این نیست..ما هر دو…. –نمی تونیم……………و لاله ی گوشمو بوسید..تنم مورمور شد.. — چرا نتونیم؟.. — تو می تونی؟………..صداش حالم و بدتر کرد..یه جوری بود..یه جوری که مجبورم می کرد پیش برم وهیچی نگم.. -شاید..شاید بتونم.. –نه……..محکمتر منو بین بازوهاش فشرد…………نمی تونی..دلارام نمی تونیم………….. با زدن این حرف انگار کنترلم و ازم گرفت..توانم و از دست دادم..منم بغلش کردم.. انگار هر دو فراموش کرده بودیم که شایان با فاصله شاهد حرکات ِ ماست .. نمی دونستم با دخترا در چه حال ِ ولی صداشون رو می شنیدم ..بهشون بی توجه بودم..انگار که هیچی نمی شنوم.. فقط آرشام بود و..آغوش گرمش..بوسه هایی که حرارت و داغی ِ اتیش و به خودشون داشت.. هر دو ساکت بودیم..همه ش می خواستم به خودم تلقین کنم که درسته با آرشامم ولی از سر اجبار داره باهام اینکارو می کنه نه از روی عشق.. ولی هر بار با بوسه هایی که رو لبام و جای جای صورتم می نشوند به این باور می رسیدم که این کشش از طرف هر دوی ماست..این احساس نمی تونه یکطرفه باشه.. اگه همه چیز از سر اجبار اتفاق می افتاد پس این گرما ازچیه؟..این طپش های بی قرار..این همه هیجان و این همه اشتیاق.. کاملا حسش می کردم..برام قابل لمس بود.. بلوز حریر خیس شده و به تنم چسبیده بود ..یقه ش رو از سر شونه ی راستم کمی پایین داد..لباش داغ بود….خدایا..
ناخداگاه زمزمه کردم: آرشام نمی تونم..دارم دیوونه میشم تو رو خدا تمومش کن..

دروغ نگفتم..واقعا حالم خوب نبود..شرمم می شد اینو بگم..حتی پیش خودم اعتراف کنم ولی حالم خیلی بد بود..
می دونستم افکارم اشتباهه و نباید اینجوری باشه ولی اگه تنها بودیم..اگه خودمون دو تا بودیم..اونوقت ..
یعنی اونوقت من می تونستم انقدر خوددار باشم؟..فکر نکنم….

پیش خودم که می تونستم اعتراف کنم..این حس در من بیداد می کرد..حتم داشتم آرشام هم همینطوره..

سرش و از رو شونه م بلند کرد..چند لحظه نگام کرد..حالم و از چشمام فهمید..
با شرم سرم و انداختم پایین..
خدایا یعنی فهمید؟..فهمید که دلم خودش و می خواد؟..فهمید که امشب جای شایان اگه آرشام می خواست باهام باشه..شاید….
نه..نمی تونم تصمیم بگیرم..حالم بده..دارم هذیون میگم..نگاش بهم جوری بود که…….انگار متوجه ِ همه چیز شده..
هنوز تو بغلش بودم..ولی کاری نمی کرد..

— نگام کن..
سرم و همونطور که زیر بود به راست چرخوندم..
صدام زد..
–دلارام با تو بودم..ببینمت..

گونه هام اتیش گرفته بود..از داغی پوست صورتم گزگز می کرد..از اینکه فهمیده باشه چی می خوام و واسه چی کشیدم کنار شرمم می شد……….
سرمو به نرمی بلند کردم..نگاهه خجالت زده م رو تو چشمای جذابش دوختم..
گوشه ی لبم و به دندون گرفتم..نگاش به لبام افتاد..ولش کردم که همزمان خیلی ناگهانی خم شد رو صورتم و لبای خیسم و بوسید..
به نفس نفس افتادم..سرش و که بلند کرد خواستم بکشم کنار..
لرزون گفتم: ولم کن ..خواهش می کنم….نمی تونم..حالم خوب نیست..
ولم نکرد..محکمتر نگهم داشت..
— چته دلارام؟ چرا می لرزی؟..


صدای آه و ناله ی دخترا تو سرم پشت سر هم تکرار می شد..گوشام و چسبیدم تا نشنوم..سرم و محکم به شونه ی آرشام فشار دادم..
نالیدم: نمی خوام بشنوم..اذیتم می کنه..

همینطورم بود..خودم که بدجایی گیر افتاده بودم..حالمم که بدتر از قبل شده بود خصوصا با بوسه ی اخرش دیگه کاملا از خود بی خود شدم….و حالا با شنیدن این صداها..

زیر گوشش نجوا کردم: ای کاش می تونستم بهت بگم از اینجا بریم..
نمی دونم جمله م و پیش خودش چطور تعبیر کرد که اونم زمزمه کرد: بریم یه جا تنها..بدون هیچ صدایی..

سربلند کردم..نگاش کردم..شیفتگی رو تو اون یه جفت چشم سیاه و نفوذگر دیدم..

و جمله ش و تکرار کردم: تنها..بدون هیچ صدایی..
–اگه می تونستم درنگ نمی کردم..
دستام و دور گردنش حلقه کردم..بدون اینکه بخنده گفت: حالا کی داره سواستفاده می کنه؟..من؟..
بدون اینکه کوچکترین تغییری تو حالتم ایجاد کنم گفتم: این شما مردا هستید که همیشه می خواین از هر موقعیتی سواستفاده کنین..بله تو..

هیچی نگفت..فقط با یه لبخند کج گوشه ی لباش نگام کرد..
– چرا هیچ وقت نمی خندی؟..
سکوت کرد..دستش و برد تو موهام و سرم و به صورتش نزدیک کرد..
مثل همیشه ته ریش داشت..مرتب وجذاب..فوق العاده بهش می اومد..
با لباش زیر گردنم و لمس کرد..

نالیدم: نکن……..
نرم بوسید..
دستام و گذاشتم تخت سینه ش..
-آرشام………
نفس داغش و اروم فوت کرد زیر گردنم..سوختم..
یعنی داره از قصد اینکارا رو می کنه؟!..

نفس زنون خودم و کشیدم عقب..تقلا کردم ولی دستاش و از دور کمرم برنداشت..
– ولم کن..تو رو خدا آرشام..
–چرا؟..
– چرا چی؟!..
— ولت کنم شایان می گیرتت..
با شنیدن این حرف بی اختیار خودم و محکم بهش فشار دادم..
-راست میگی؟..

حالتم انقدرمظلومانه بود که اون نیمچه لبخند هم از رو لباش محو شد ..
گرفته نگام کرد..نگاش تو چشمام می چرخید..صداش اروم بود..و واقعا هم همین اروم بودن صداش تونست ارامش و به وجودم تزریق کنه..

— نمیذارم اتفاقی واسه ت بیافته، نگران چیزی نباش..
و اروم تر ادامه داد: شده باشه نقشه رو بهم می زنم..حتی مجبور بشم شایان رو می کشم..ولی نمیذارم تو چیزیت بشه..از من خیلی کارا برمیاد..

نمی دونستم چی بگم..همه ی حرفام و با چشمای نمناکم بهش می زدم..
خدایا چقدر من این مرد و دوست داشتم..وقتی اینجوری ازم حمایت می کرد دلم می خواست تو گوشش داد بزنم که چقدر عاشقشم..

–اماده ای؟..
با تعجب نگاش کردم..
لبخند کمرنگ و خاصی مهمون لباش شد..تا به خودم بیام دیدم زیر ابم..
چون این حرکت برام غیرمنتظره بود نفس نداشتم.. خودش فهمید….کشیدم بالا..
چندبار پشت سر هم نفس عمیق کشیدم..چند تا سرفه کردم..

— نفست و تو سینه حبس کن..
-نمی خوام..من نمیام پایین..
— کاری که گفتم و بکن وگرنه همینجوری می کشمت پایین..

دستم و کشید که تسلیم وار سرم و تکون دادم و نفس عمیق کشیدم ولی بیرون ندادم..
خواستم نگاش کنم که باز غافلگیرم کرد و پرتم کرد تو آب..خوابوندم کف استخر..بلوز حریر رو آب معلق بود..آرشام زیر اب رو من خیمه زد ..اون هم نفسش و حبس کرده بود..
نگاه خواستنیش و بهم دوخت..منو تو بغلش گرفت..چرخید و منو کشید بالا..اون هنوز نفس داشت ولی من داشتم کم می اوردم..اشاره کردم بهش..ولم نکرد..سرم و تکون دادم..چشماش شیطون بود..هیچ وقت اینجوری ندیده بودمش..کمرمو ول نکرد ولی هردو اومدیم رو اب..بلند نفس کشیدم….

خندیدم..اروم..بی توجه به شایان..اصلا نمی دیدمش..شایان اونجا بود و من نمی دیدمش..فقط آرشام و می دیدم..فقط اون..
عین خیالم نبود که چی می خواد بشه..آرشام بازم تونسته بود منو از افکاری که ترسم و بیشتر می کرد دور کنه..همیشه با کاراش حیرت زده م می کرد..

به صورت خیسش دست کشید..قطرات اب ازنوک موهاش به روی شونه های عضلانیش می چکید..
تو موهای خیسش دست کشیدم..روبه روش بودم..دست راستش دور کمرم حلقه بود..صورتش خیس بود..
نمی تونستم بی توجه باشم..نمی تونستم همینجوری بکشم کنار..چشمام فقط اون و می دید..دلم فقط آرشام و می خواست..

شاید دیگه همچین موقعیتی پیش نیاد..این بازی ِ خطرناکیه..نمی تونم به 2 دقیقه دیگه هم امیدوار باشم..که زنده می مونم یا نه….
چه اشکالی داره، واسه چند دقیقه هم که شده غروم و کنار بذارم؟..

صورتم و بردم جلو..نزدیک و نزدیک تر..پیش چشمای خواستنی و متعجبش لبام و به روی لباش گذاشتم..واسه چند ثانیه..فقط واسه چند لحظه..بی حرکت موندم..و یه بوسه..واسه اولین بار..یه بوسه ی کاملا عاشقانه..بوسه ای که از سر عشق بود..از سر حس قلبیم..نه از روی ه*و*س..نه نیاز….فقط عشق..

چشمام بسته بود..سرم و اروم کشیدم عقب..چشمام و که باز کردم دیدمش..سیاهی چشماش می درخشید..مبهوت نگام می کرد..
یعنی تونست درک کنه که چقدر می خوامش؟..

هنوز داشت نگام می کرد..یه قطره اشک از گوشه ی چشمم چکید..فقط همون یه قطره کافی بود تا بغض گلوم و بگیره..
زمزمه کردم: اگه امشب .. نتونیم کاری بکنیم وشایان منو……..بغضم و قورت دادم..کم مونده بود خفه بشم………….
ادامه دادم: خودم و می کشم..هرطور شده باشه اینکارو می کنم..در اونصورت دیگه نمی خوام فردا رو………………..

انگشت اشاره ش و محکم گذاشت رو لبم ..نذاشت حرفمو بزنم..نذاشت ادامه بدم و بگم که نمی مونم……..
فقط همدیگرو نگاه می کردیم..نگاهی بهم انداخت که تونستم خیلی چیزا رو توش معنا کنم..
دستش و از رو لبم برداشت..یکی از پشت بازوم و گرفت..تنم لرزید..با وحشت برگشتم و به صورت شایان نگاه کردم..
آرشام دستم و زیر اب گرفت..پنجه هامون تو هم قفل شد..

ولی شایان..
پست فطرت با اون چشمای بی شرمش به من خیره شده بود.. ادامه دارد

دانلود نرم‌افزار اندروید ویسگون دانلود از بازار

ارسال دیدگاه

هنوز دیدگاهی ثبت نشده است
Loading...