ویژه کنید
عکس و تصویر #کپشن #داستان_واقعیم #مهم_ترین_اتفاق پارسال یه روزی توی زمستون ، تازه اومده بودم ویس و همه ...

#کپشن #داستان_واقعیم #مهم_ترین_اتفاق
پارسال یه روزی توی زمستون ، تازه اومده بودم ویس و همه چی برام بی مزه و چرت بود . یدونه رفیق داشتم کا اونم بعد یه مدت رفت بعدش با یکی آشنا شدم که اسمش مهسا بود . یا ب قول خودمون مینهو . مامان بابای مجازی داشت ولی من نداشتم . باهم دوست شدیم تو همون یکی دوروز اول تصمیم گرفتم داداشش بشم . انقد با خونواده مجازیش بحث کردیم تا آخرش داداشش شدم . خونوادهه ولش کردن . باهم دنبال یه خونواده دیگه گشتیم و پیدا کردیم .
بعد از یه مدت با ویس خدافظی کرد . اون موقع چون باور میکردم برام زیاد مهم نبود ولی یه هفته گذشت هروقت میرفتم ب پیجش سر میزدم اشکام خود ب خود میریختن . خودمم نمیدونستم چرا . با اینکه چند تا از دوستامم رفته بودن فقط برا اون دلم تنگ شد. دومله گذشت و برگشت . خیلی خوشحال شدم ولی گفت دیگه نمیتونه بیاد ویس روبیکا داره و میتونم برم اونجا . نرفتم . هفته ی بعدش اومد . سریع روبیکا ریختم و رفتم روبیکاش . یه ماه تو نقش سهون و بکهیون داداش بودیم . ی بار حالش بد شد رفت بیمارستان و من فهمیدم . گریه کردم خودمم نمیدونستم چرا . وقتی بهم میگفت براش کاپل پیدا کنم سخت بود برام ولی پیدا میکردم . ی بار بهش پیشنهاد دادم ولی چون کاپل داشت قبول نکرد. منم با هیشکی نمیساختم و با کاپلام کات میکردم. هروقت کاا میکرد دلداریش میدادم و براش ی کاپ جدید پیدا میکردم . تصمیم گرفتیم رل بزنیم . رل واقعی . ن فقط برای نقش و اینا. کم کم بهش عادت کردم . وابستش شدم . هرروز دلم براش تنگ میشد . الانم همینه . هنوزم همون حسا رو دارم . هنوزم بهترینمه . هنوزم وقتی بهم میگه دوسم نداری گریه میکنم . هنوزم وقتی ناراحته ناراحتم وقتی خوشحاله خوشحالم . الان بعده نزدیک یه سال اشنایی و رفاقت و عشق حسم خیلی بهش بیشتر شده. الانم که دارم اینو مینویسم دارم گریه میکنم ، ولی ایندفعه میدونم چرا ؛ چون عاشقشم:)
اره اصن دیوونشم میمیرم براش ولی دوس ندارم بهم بگه دوسش ندارم . بنظرتون اگ دوسش نداشتم انقدر برام مهم بود؟ #میخوامت_مهسام
پ ن : شمام اگ میخواین با هشتگای اولع پست داستانع مهمه زندگیتونو بنویسین . مثه ی چالشع ک خودم ساختمش ^^

دانلود نرم‌افزار اندروید ویسگون دانلود از بازار

ارسال دیدگاه

ادامه‌ی دیدگاه ها
Loading...