ویژه کنید
عکس و تصویر من سیبزمینی هستم #پارت_نهم حین خوردن ماکارونی مجتبی گفت که یه چیزی میخاد بهم بگه... ...

من سیبزمینی هستم #پارت_نهم
حین خوردن ماکارونی مجتبی گفت که یه چیزی میخاد بهم بگه... وقتی اسرار کردم که چی گفت بعد غذا بهم میگه. عذا رو که خوردیم ظرفا رو جمع کردمو شستم. مجتبی هم توی هال با گوشیش ور میرفت.
بعد شستن ظرفا رفتم و کنارش نشستم. پرسیدم : موجی؟ چی میخاستی بهم بگی؟
برگشت طرفمو گفت : ببین نمیخام مقدمه چینی کنمو طولش بدم.... من فکر کنم عاشق شدم
به معنای واقعی کلمه هنگ کردم. عاشق شده؟!!
من: عاشق!؟... عاشق کی؟
مجتبی: خواهر یکی از همکارام... اممم. فکر کنم ازش خوشم میاد.یعنی. ، خب نمیدونم چطور بگم. بنظرم دختر خوبیه. هنوز خیلی حسم قوی نشده ، اما فکر میکردم یکی باید از این ماجرا خبر داشته باشه که...چه کسی بهتر از تو.
اصلا نمیدونستم چطور حسمو خالی کنم. از رو مبل پاشدم. رفتم وسط هال ایستادم و یهو یه جیغ بلند کشیدم.با ذوق رفتم جلو مجتبی یی که چشماش گنده شده بود و گفتم : اخخخخ جوووون عروسیییی
یه خورده بالا پایین پردم و بعد رفتم طرفش و پرسیدم: اسمش چیه ؟
چشمای مجتبی از حالت تعجب در امد و با ذوق گفت : سحر
پریدم بغلشو گفتم : خیلی خوشحالم.
ازش جدا شدم و کمی ازش دور شدم. از دور کمی نگاش کردم تصور مجتبی تو لباس دامادی....
تا این لحظه تو عمرم بهترین حس دنیا بود. یهو مجتبی امد کنارمو گفت: چرا گریه میکنی ؟ الان باید برام ارزوی خوشبختی کنی...😑
نمیفهمید. حالمو نمیفهمید. با هیجان و ذوق ناشی از خبری که شنیده بودم زدم به بازوش( که البته دست خودم درد گرف... پسره گوریل) و گفتم :اینا اشک شوقه دیوانه. خیلی خوشحالم. وای اخ جون.
خندید و همینجور که مینشست رو مبل گفت: یجوری ذوق میکنه انگار این قراره ازدواج کنه ‌.. اونی که قراره خاستگار براش بیاد سحره نه تو .😂
اصلا برام مهم نبود داره تیکه میندازه...با هیجان پرسیدم : کی بریم خاستگاری ؟
مجتبی: حالا چه عجلعیه... من نمیدونم اون دوسم داره یانه. چند بار با همکارم که رفیقیم رفتم کوه. تو اون چند بار حامد رفیقم سحرو هم اورد.
من : بازم میرین؟
اره برا جمعه قرار داریم.
من: یعنی فردا ؟
مجتبی : اره همون.
من: منم میام. هم سحرو ببینم و بفهمم چه جور دختریه. هم اینکه بفهمم دوستت داره یا نه
مجتبی: خب از کجا قراره بفهمی ؟! مگه از سوی خداوند بهت وحی میشه ؟
من: نه خیرم 😒 😑 شما مردا نمیفهمین. خیلی عادی از کنار بعضی رفتارا که نشانن میگذرینو نمیفهمین حس زنا چیه. من که زنم میتونم بفهمم.
اصلا شاید دختر باحالی بود و باهاش رفیق شدم؟!
همینجور با هم داشتیم بحث میکردیم که صدای ماشین امد. اوووه مامی و ددی امدن. مجتبی بهم گفت : فقط ارغوان ؟
من : هوم؟
مجتبی: فعلا بین منو تو بهمونه ها
کلمو تکون دادم و با دستم علامت OK رو نشونش دادم. #faniya #sibzamini

دانلود نرم‌افزار اندروید ویسگون دانلود از بازار

ارسال دیدگاه

Loading...