ویژه کنید
عکس و تصویر #پارت۱۱۰ سرم رو به نشونهٔ نه تکون دادم و گفتم: ـ از حرفای شما ناراحت ...

#پارت۱۱۰

سرم رو به نشونهٔ نه تکون دادم و گفتم:
ـ از حرفای شما ناراحت نشدم.

مهربان: پس چی؟

ـ ای کاش هیچوقت شهریار رو نمی‌دیدم.

مهربان متعجب گفت: منظورت چیه؟!

ـ منو شهریار هیچوقت نمی‌تونیم به هم برسیم، این علاقهٔ دو طرفه با وجود شاهرخ و پدربزرگ من به شکست ختم میشه، این عشق می‌سوزه و ما رو هم با خاطراتش می‌سوزونه و خاکستر می‌کنه.

قطره‌ای اشک از چشمم چکید، مهربان منو توی آغوشش کشید و گفت: الهی دورت برگردم، گریه نکن، شما دوتا همدیگه رو دوست دارید یه عشق پاک، خدا عشقای پاک رو به هم می‌رسونه.

نفس پر از حسرتی کشیدم، مهربان گفت: شاهرخ همون پسرست که اون روز همراهت توی قهوه خونه بود؟

سرم رو تکون دادم و گفتم:
ـ اره، همون کسی که باعث شد من اون روز شهریار رو منتظر بزارم، شاهرخ نمی‌ذاره منو شهریار به هم برسیم.

مهربان: شاهرخ کیه اصلا؟!

ـ پسر بهترین دوست پدربزرگم، توی بچگی یه قول قرارایی با هم گذاشتن تا وقتی ما بزرگ شدیم با هم ازدواج کنیم، شاهرخ منو دوست داره ولی من بهش علاقه‌ای ندارم.

مهربان ناراحت نگاهم کرد.

مهربان: اون روز شهریار بهم زنگ زد و گفت باهات قرار داشته ولی تو نرفتی، نگران شده بود خیلی نگران! رفتم قهوه‌خونه تا باهاش حرف بزنم و کمی از نگرانیش کم کنم، موقع رفتن وقتی تو و اون مرد یعنی شاهرخ اومدید خیلی متعجب شد، از شدت عصبانیت فورا از قهوه خونه خارج شد، برای اولین بار تو رو دیدم، شهریار حق داشت عاشقت بشه هم چهرهٔ فوق العاده‌ای داشتی و هم مهربون، توی همون نگاه اول ازت خوشم اومد؛ خلاصه متعجب دنبالش رفتم هر چقدر صداش کردم جواب نداد و با قدمایی خیلی عصبی به راهش ادامه می‌داد، شهریار خیلی کم پیش میومد عصبی بشه و اون زمان هایی هم که عصبی میشد سر یه موضوع مهم عصبانی میشد.
بالاخره تونستم خودم رو به سرعت بهش برسونم و بازوش رو بگیرم، ایستاد و عصبی نگاهم کرد.
بهش که گفتم چته چرا انقدر عصبی هستی گفت من احمق فکر می‌کردم بلایی سرش اومده نگو که داره خوش گذرونی می‌کنه.

مهربان خندید و ادامه داد.

مهربان: غیرتش بدجور زده بود بالا، نازگل تو برای شهریار خیلی مهمی...خیلی مهم!

لبخند زدم و چیزی نگفتم، مهربان دستش رو روی دستم گذاشت و با لبخند گفت: الهی دورت بگردم، ایشالله همه چیز درست میشه.

یک ساعت بعد از مهربان خداحافظی کردم.
حس خوبی داشتم، حس شیرین و لذت بخشی که  نمی‌خواستم با فکر کردن به شاهرخ خرابش کنم.

سر میز شام فکرم درگیر حرفای مهربان بود، همش فکر می‌کردم اینا همه یه خوابه کوتاست و وقتی بلند بشم فقط منم و شاهرخ و یک اجبار!
امیدوارم شهریار یه خواب کوتاه نباشه!

#کابوس‌آن‌شب‌مهتابی

دانلود نرم‌افزار اندروید ویسگون دانلود از بازار

ارسال دیدگاه

Loading...