#آمرلی
#داعش
#اماننامه
#اهل_بیت
#تلعفر
#تکریت
روبندازم توگوشی وبهش زنگ بزنم.» و بغض طوری گلویش را گرفت که ...
وقتی برگشتم دیدم ام جعفر روی ایوان نشسته و عباس پایین ایوان ...
فرصت خوبی به دلم داده بود تا مقابل چشم همه از داغ حیدرم ذره ...
جمعیت بسرعت از کنارم رد شد و در محوطه مقابل مقام ترمز کشید. ...
اندازه #افطار امشب هم نمیشه!»عمو لبخندی زدو با صبوری پاسخ دا...
نگاه نگران حیدر مقابل چشمانم جان گرفت و تپشهای قلب #عاشقش ر...
💠 همین بودکه بعدنمازعشاء، قرائت دعای فرج با زمزمه گریه مردم ...
:«چرا گوشیت خاموشه؟» همه توانم را جمع کردم تا فقط بتوانم یک ...
دلشون رو بیشتر خالی میکنی؟ من زنده باشم و خواهرم اسیر #داعش...
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط
{{#video_url}}
{{/video_url}}
{{ seo.summary }}
خانه
سوالات متداول
درباره ما
قوانین