نمی دانم چه محفل بود شب جایی که من بودمبه هر سو رقص بسمل بود...

وَ عِنْدَهُ مَفَاتِحُ الْغَيْبِ لَا يَعْلَمُهَا إِلَّا هُوَ ...

زندگی چونان باغی ستعقل چونان چراغی ستزمان چونان رودی ستدانش ...

ما از خدا كناره مى‌گيريم؛ چون به آنچه توقع داريم نمى‌رسيم؛ د...

«من معلّم هستم»نيمکت ها نفس گرم ِقدم‌هایِ مرا می‌فهمندبال ها...

چهره ای ساده ؛پوششی ساده تراما هویتی نورانی داشت که اورا احا...

اگر انسان مطلب مفید می‌خواند قلب او طلب کرده است و اگر چیزی ...

او در ترانه ای می زیست که نمی توانست آن را به قلم آورد#کهکشا...

خودت ر‌ا در اراده ی مولايت رها كن. تو طلب نكن و بگذار او برا...

آفت بزرگ ترین اسارت ذهن در یک روزنه تنگ است؛جهان را نه آن گو...

سلام به تو از گذشته، در اینجا من تو را نمی شناسم، در این مقط...

صرفا تمرین هنر کافی نیست. به اسرار آن راه پیدا کنید. چرا که ...

«دشت‌‌هایی چه فراخکوه‌هایی چه بلند!در گلستانه چه بویِ علفی م...

مردمان سر رود، آب را می فهمندگل نکردندش ما نیزآب را گل نکنیم...

لب آبیگیوه ها را كندم‌، و نشستم‌، پاها در آب‌:«من چه سبزم ام...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط