لب آبی
لب آبی
گیوه ها را كندم، و نشستم، پاها در آب:
«من چه سبزم امروز
و چه اندازه تنم هوشیار است!
نكند اندوهی، سر رسد از پس كوه!
چه كسی پشت درختان است؟
هیچ، میچرخد گاوی در كرد.
ظهر تابستان است.
سایه ها میدانند، كه چه تابستانی است.
سایههایی بیلك،
گوشهای روشن و پاك،
كودكان احساس! جای بازی این جاست.
زندگی خالی نیست:
مهربانی هست، سیب هست، ایمان هست.
آری
تا شقایق هست، زندگی باید كرد.
#نورااسادات
#مازنیخوانش
#اصالت
#قریهیپیشکوه
#مازندران
گیوه ها را كندم، و نشستم، پاها در آب:
«من چه سبزم امروز
و چه اندازه تنم هوشیار است!
نكند اندوهی، سر رسد از پس كوه!
چه كسی پشت درختان است؟
هیچ، میچرخد گاوی در كرد.
ظهر تابستان است.
سایه ها میدانند، كه چه تابستانی است.
سایههایی بیلك،
گوشهای روشن و پاك،
كودكان احساس! جای بازی این جاست.
زندگی خالی نیست:
مهربانی هست، سیب هست، ایمان هست.
آری
تا شقایق هست، زندگی باید كرد.
#نورااسادات
#مازنیخوانش
#اصالت
#قریهیپیشکوه
#مازندران
- ۲۱۸.۴k
- ۲۹ بهمن ۱۴۰۱
دیدگاه ها (۵۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط