نمیتوان به تو شرحِ بلای هجران کرد
نمیتوان به تو شرحِ بلای هجران کرد
فتادهام به بلایی، که شرح نتوان کرد
ز روزگار، مرا خود همیشه دردی بود
غمِ تو آمد و آن را هزار چندان کرد
بلای هجر تو مشکل بوَد، خوش آن بیدل
که مُرد پیشِ تو و کار بر خود آسان کرد
خیالِ کُشتن من داشت وه! چه شد یارب؟
کدام سنگدل، آن شوخ را پشیمان کرد؟
جراحتِ دلِ ما بر طبیب، ظاهر نیست
که تیر غمزهٔ او هرچه کرد پنهان کرد
نیافت لذّتِ اربابِ ذوق، بی دردی
که قدرِ درد ندانست و فکرِ درمان کرد!
هلالی از دلِ مجروح من چه میپرسی؟
خرابهای که تو دیدی فراق ویران کرد
هلالی_جغتایی
فتادهام به بلایی، که شرح نتوان کرد
ز روزگار، مرا خود همیشه دردی بود
غمِ تو آمد و آن را هزار چندان کرد
بلای هجر تو مشکل بوَد، خوش آن بیدل
که مُرد پیشِ تو و کار بر خود آسان کرد
خیالِ کُشتن من داشت وه! چه شد یارب؟
کدام سنگدل، آن شوخ را پشیمان کرد؟
جراحتِ دلِ ما بر طبیب، ظاهر نیست
که تیر غمزهٔ او هرچه کرد پنهان کرد
نیافت لذّتِ اربابِ ذوق، بی دردی
که قدرِ درد ندانست و فکرِ درمان کرد!
هلالی از دلِ مجروح من چه میپرسی؟
خرابهای که تو دیدی فراق ویران کرد
هلالی_جغتایی
- ۵.۳k
- ۱۶ دی ۱۴۰۱
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط