{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

نمی‌توان به تو شرح بلای هجران کرد

نمی‌توان به تو شرح بلای هجران کرد
فتاده‌ام به بلایی که شرح نتوان کرد

ز روزگار مرا خود همیشه دردی بود
غم تو آمد و آن را هزار چندان کرد

بلای هجر تو مشکل بود، خوش آن بی‌دل
که مرد پیش تو و کار برخورد آسان کرد

خیال کشتن من داشت وه! چه شد یا رب؟
کدام سنگ‌دل آن شوخ را پشیمان کرد؟

جراحت دل ما بر طبیب ظاهر نیست
که تیر غمزهٔ او هر چه کرد پنهان کرد

نیافت لذت ارباب ذوق، بی‌دردی
که قدر درد ندانست و فکر درمان کرد

هلالی از دل مجروح من چه می‌پرسی؟
خرابه‌ای که تو دیدی فراق ویران کرد
دیدگاه ها (۴)

نمی‌توان به تو شرحِ بلای هجران کردفتاده‌ام به بلایی، که شرح ...

نمیتوان به تو شرح بلای هجران کردفتاده ام به بلایی که شرح نتو...

زِ روزگار ، مرا خود همیشه دردی بودغم تو آمد و آن را هزار چند...

دلبرم بی تو دلم خونین استهمدمم تا به سحر پروین استوه چه کرد ...

...صبری است در نگاه تو که در ما جفا کندبا شـور عشـق دل ما را...

عشق تو می کشاندم شهر به شهر ، کو به کو مهر تو می دواندم پهنه...

تو را من دوست می‌دارم چو بلبل مر گلستان رامرا دشمن چرا داری ...

تو را من دوست می‌دارم چو بلبل مر گلستان رامرا دشمن چرا داری ...

تو را من دوست می‌دارم چو بلبل مر گلستان رامرا دشمن چرا داری ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط