Violin«3»🎻
The hated Queen2
با حس سقوط از بلندی چشمانم را باز کردم و پیش از درک کردن شرایط محکم با سر به زمین برخورد کردم. + آخخخ چهکار میکنی دیوانه😖. #درود بر ملکه بزرگ بانو ماری. +😳. ∆این کیه؟! #این دختر بهترین گزینه ی موجود بود بانو امیدوارم به کارتون بیاد ∆میتونی بریی. +چ..چیی..ن..نه لطفا نروو حیحح اینجا کجاست دیگه اصن من اینجا چیکار میکنم😖💔⛓️ ∆چیزیی گفتی؟. +هان؟من؟ عااا ن نه بانو صحبتی نکردم🙂😫....
-------------------
سکوت ترسناکی آن اتاق عجیب و بزرگ را فراگرفته بود،حتی تصورش راهم نمیکردم روزی در کاخ ورسای درست در مقابل ملکه اتریشی منفور فرانسه قرار بگیرم، هیچ تصوریی از اتفاقات پیش رو نداشتم و این بیشتر از هرزمانی نگرانی،عصبانیت و استرسم را برمیانگیخت...پس از چندی صدای قدم های ملکه به خود آوردم،با آن نگاه جستجوگر و دقت خاص سعی در یافتن چه چیزی داشت!:| از نگاه هایش معذب بودم و سعی در منحرف کردن ذهنم از شرایط موجود داشتم. که...∆اسمت و بگو +.... ∆نشنیدی چی گفتم! اسمت؟ +عا بله...مانیوک هستم ملکه...مانیوک مورل. ∆و سنت؟! +22 ∆میدونی برای چی اینجایی؟! +خیر ملکه.
-------------------
∆هوممم خب...تو از امشب باید درخدمت من باشی و اگر کوچکترین اشتباهی ازت سربزنه به هیچ عنوان بخششی درکار نیست. +اما...اما بانوی من چرا من رو انتخاب کردید،خدمتگزاران باتجربه تر بسیاری هستن که میتونن بهتر از من عمل کنند. ...هرچه منتظر شدم پاسخی دریافت نکردم،فضای موهوم و نیمه تاریک اتاق و سکوتی که هرلحظه به ترسناکی اش افزوده میشد باعث ایجاد اختلال در تنفسم شده بود و هر لحظه در انتظار اتفاق وحشتناکی بودم. پس از دقایقی صدای قدم های ملکه سکوت اتاق را شکست، با هرقدم نزدیک تر شدنش بر تپش قلبم افزوده میشد و میتوانستم حدس بزنم که رنگ صورتم با دندان هایم برابری میکند...در یک قدمیام ایستاده بود و صورتش در یک سانتیمتری صورتم قرار داشت،بازهم همان نگاه خیره،جستجوگر و ترسناک. چیزیی به ایستادن قلبم نمانده بود که ناگهان صدای خنده های بیپروایانه،بلند و بیوقفه ملکه دیوار های طلایی اتاق را لرزاند. همین را کم داشتم،ملکه دیوانه:|...
------------------
دست هایم هنوز یخ بودند و بیشاز اندازه دلم برای خانه تنگ شده بود. خنده هایش ک پایان یافت ناگهان چشمان خشمیگنش را به من دوخت و لحن عجیبی به خود گرفت. ∆تو، دخترک دهاتی و دون، از من راجع به تصمیماتم میپرسی!!! فقط کافیه بار دوم همچین چیزیی ببینم شک نکن که هم خودت،هم خانوادت رو در یک روز از زمین محو میکنم!!!...آه خدایا این چه بلایی است که دچارش شدم،چرا من؟! ...∆الان هم خوب به قوانینی ک میگم گوش میکنی،اگر کوچکترین عملی خلاف قوانین وضع شده ببینم شک نکن بخششی درکار نیست. +بله بانو🤐. ∆اولین و مهمترین قانون،هیچ کس نباید متوجه رابطه تو با ملکه بشه،حتی خدمتکاران من. (...جااان چیشد؟! هوففف در چه فازیی بهسر میبرن اخه،یعنی چی؟چرا همه چیز انقدر عجیبه؟پس باید چه کار کنمم؟!)...∆دومین قانون مثل بقیه خدمتکار ها تو درقصر زندگی نمیکنی و باید هرروز ساعت پنج صبح تا یک شب به عنوان مسئول باغ ورسای درکاخ باشی،آنتونی وظایفت درباغ رو بهت آموزش میده و اگر در این محدوده زمانی درقصر نباشی اتفاقات خوبی در انتظارت نیست. از طریق آنتونی باهم در ارتباط خواهیم بود و دستورات رو از طریق اون دریافت میکنی. برای بار آخر بهت گوشزد میکنم به هیچ عنوان کسی نباید از رابطه تو با ملکه اطلاع داشته باشه،درغیراینصورت باید از زندگی خداحافظی کنی. فهمیدیی چی گفتم! +بله ملکه. ∆خوبه!میتونی بریی. فردا ساعت پنج آنتونی مقابل دروازه طلایی منتظرته. +بله ملکه،شبتون خوش.
-----------------
با حس سقوط از بلندی چشمانم را باز کردم و پیش از درک کردن شرایط محکم با سر به زمین برخورد کردم. + آخخخ چهکار میکنی دیوانه😖. #درود بر ملکه بزرگ بانو ماری. +😳. ∆این کیه؟! #این دختر بهترین گزینه ی موجود بود بانو امیدوارم به کارتون بیاد ∆میتونی بریی. +چ..چیی..ن..نه لطفا نروو حیحح اینجا کجاست دیگه اصن من اینجا چیکار میکنم😖💔⛓️ ∆چیزیی گفتی؟. +هان؟من؟ عااا ن نه بانو صحبتی نکردم🙂😫....
-------------------
سکوت ترسناکی آن اتاق عجیب و بزرگ را فراگرفته بود،حتی تصورش راهم نمیکردم روزی در کاخ ورسای درست در مقابل ملکه اتریشی منفور فرانسه قرار بگیرم، هیچ تصوریی از اتفاقات پیش رو نداشتم و این بیشتر از هرزمانی نگرانی،عصبانیت و استرسم را برمیانگیخت...پس از چندی صدای قدم های ملکه به خود آوردم،با آن نگاه جستجوگر و دقت خاص سعی در یافتن چه چیزی داشت!:| از نگاه هایش معذب بودم و سعی در منحرف کردن ذهنم از شرایط موجود داشتم. که...∆اسمت و بگو +.... ∆نشنیدی چی گفتم! اسمت؟ +عا بله...مانیوک هستم ملکه...مانیوک مورل. ∆و سنت؟! +22 ∆میدونی برای چی اینجایی؟! +خیر ملکه.
-------------------
∆هوممم خب...تو از امشب باید درخدمت من باشی و اگر کوچکترین اشتباهی ازت سربزنه به هیچ عنوان بخششی درکار نیست. +اما...اما بانوی من چرا من رو انتخاب کردید،خدمتگزاران باتجربه تر بسیاری هستن که میتونن بهتر از من عمل کنند. ...هرچه منتظر شدم پاسخی دریافت نکردم،فضای موهوم و نیمه تاریک اتاق و سکوتی که هرلحظه به ترسناکی اش افزوده میشد باعث ایجاد اختلال در تنفسم شده بود و هر لحظه در انتظار اتفاق وحشتناکی بودم. پس از دقایقی صدای قدم های ملکه سکوت اتاق را شکست، با هرقدم نزدیک تر شدنش بر تپش قلبم افزوده میشد و میتوانستم حدس بزنم که رنگ صورتم با دندان هایم برابری میکند...در یک قدمیام ایستاده بود و صورتش در یک سانتیمتری صورتم قرار داشت،بازهم همان نگاه خیره،جستجوگر و ترسناک. چیزیی به ایستادن قلبم نمانده بود که ناگهان صدای خنده های بیپروایانه،بلند و بیوقفه ملکه دیوار های طلایی اتاق را لرزاند. همین را کم داشتم،ملکه دیوانه:|...
------------------
دست هایم هنوز یخ بودند و بیشاز اندازه دلم برای خانه تنگ شده بود. خنده هایش ک پایان یافت ناگهان چشمان خشمیگنش را به من دوخت و لحن عجیبی به خود گرفت. ∆تو، دخترک دهاتی و دون، از من راجع به تصمیماتم میپرسی!!! فقط کافیه بار دوم همچین چیزیی ببینم شک نکن که هم خودت،هم خانوادت رو در یک روز از زمین محو میکنم!!!...آه خدایا این چه بلایی است که دچارش شدم،چرا من؟! ...∆الان هم خوب به قوانینی ک میگم گوش میکنی،اگر کوچکترین عملی خلاف قوانین وضع شده ببینم شک نکن بخششی درکار نیست. +بله بانو🤐. ∆اولین و مهمترین قانون،هیچ کس نباید متوجه رابطه تو با ملکه بشه،حتی خدمتکاران من. (...جااان چیشد؟! هوففف در چه فازیی بهسر میبرن اخه،یعنی چی؟چرا همه چیز انقدر عجیبه؟پس باید چه کار کنمم؟!)...∆دومین قانون مثل بقیه خدمتکار ها تو درقصر زندگی نمیکنی و باید هرروز ساعت پنج صبح تا یک شب به عنوان مسئول باغ ورسای درکاخ باشی،آنتونی وظایفت درباغ رو بهت آموزش میده و اگر در این محدوده زمانی درقصر نباشی اتفاقات خوبی در انتظارت نیست. از طریق آنتونی باهم در ارتباط خواهیم بود و دستورات رو از طریق اون دریافت میکنی. برای بار آخر بهت گوشزد میکنم به هیچ عنوان کسی نباید از رابطه تو با ملکه اطلاع داشته باشه،درغیراینصورت باید از زندگی خداحافظی کنی. فهمیدیی چی گفتم! +بله ملکه. ∆خوبه!میتونی بریی. فردا ساعت پنج آنتونی مقابل دروازه طلایی منتظرته. +بله ملکه،شبتون خوش.
-----------------
- ۲.۶k
- ۰۴ آذر ۱۴۰۰
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط