خداوندا !
خداوندا !
تو خدای تک تک آدم های این سرزمینی!
از وقتی کودکی خردسال بودم همه به من میگفتند که تو *مهربانی!
و من بزرگ شدم و باور کردم که تو مهربانی*
هر لحظه و هر جا تو را کسی میدیدم که
به من فرصت حیات بخشیدی در حالی که مهربان* بودی
صدای من برایت اشناست..
حالا من* در انبوهی از سوالات و گاهی مشکلات
می خواستم بگویم خدایا خیلی ناراحتم!حتی از تو
اما ناگهان از اطراف به من گفتند: کفر نگو
**
میخواستم بگویم: خدایا من دلم میخواهد تو را در آغوش بگیرم که ناگهان گفتند:
کفر نگو!
***
میخواستم با همه وجودم با تو حرف بزنم:
گفتند: اینجا نه! به مسجد برو
***
میخواستم دعا کنم که ناگهان به من گفتند:
تا وقتی گناهکاری دعایت قبول نمی شود
***
میخواستم صدایت بزنم.میخواستم فریاد بزنم..
خداااایا من خسته ام
که ناگهان گفتند چطور جرات میکتی؟!
***
من تو را * مهربان شناختم و در قلب و فکر خود باید با این مساله که
برای نزدیک بودن به تو باید خیلی تغییر کنم و خیلی کارها را انجام ندهم
همیشه درگیر بودم!
***
تا جایی که برایم سوال شد که خدایا اگر اینطوری است
اصلا پس تو مهربانی؟
و دوباره شنیدم که به من میگویند: کفر نگو!
***
خدایا با این صداها کاری ندارم!
من کفر نمیگویم!
من فقط تو را دوست دارم
اگر گلایه میکنم.اگر ادم بدی هستم.
چون تو را خدای مهربانی میدانم که
میتوانم در لحظه های سخت و آسان به تو تکیه کنم!
من به این صداها کاری ندارم
تو به من از هر کسی نزدیک تری
مانند بچه ای که به خاطر یک درد در آغوش مادرش بلند گریه میکند و آرام نمی گیرد
تو مرا آرام کن.و به خواب ببر!
تو نمی گویی که این بچه را فقط وقتی آرام کنید که واجد شرایط خاصی شود!!
تو خدای تک تک آدم های این سرزمینی!
از وقتی کودکی خردسال بودم همه به من میگفتند که تو *مهربانی!
و من بزرگ شدم و باور کردم که تو مهربانی*
هر لحظه و هر جا تو را کسی میدیدم که
به من فرصت حیات بخشیدی در حالی که مهربان* بودی
صدای من برایت اشناست..
حالا من* در انبوهی از سوالات و گاهی مشکلات
می خواستم بگویم خدایا خیلی ناراحتم!حتی از تو
اما ناگهان از اطراف به من گفتند: کفر نگو
**
میخواستم بگویم: خدایا من دلم میخواهد تو را در آغوش بگیرم که ناگهان گفتند:
کفر نگو!
***
میخواستم با همه وجودم با تو حرف بزنم:
گفتند: اینجا نه! به مسجد برو
***
میخواستم دعا کنم که ناگهان به من گفتند:
تا وقتی گناهکاری دعایت قبول نمی شود
***
میخواستم صدایت بزنم.میخواستم فریاد بزنم..
خداااایا من خسته ام
که ناگهان گفتند چطور جرات میکتی؟!
***
من تو را * مهربان شناختم و در قلب و فکر خود باید با این مساله که
برای نزدیک بودن به تو باید خیلی تغییر کنم و خیلی کارها را انجام ندهم
همیشه درگیر بودم!
***
تا جایی که برایم سوال شد که خدایا اگر اینطوری است
اصلا پس تو مهربانی؟
و دوباره شنیدم که به من میگویند: کفر نگو!
***
خدایا با این صداها کاری ندارم!
من کفر نمیگویم!
من فقط تو را دوست دارم
اگر گلایه میکنم.اگر ادم بدی هستم.
چون تو را خدای مهربانی میدانم که
میتوانم در لحظه های سخت و آسان به تو تکیه کنم!
من به این صداها کاری ندارم
تو به من از هر کسی نزدیک تری
مانند بچه ای که به خاطر یک درد در آغوش مادرش بلند گریه میکند و آرام نمی گیرد
تو مرا آرام کن.و به خواب ببر!
تو نمی گویی که این بچه را فقط وقتی آرام کنید که واجد شرایط خاصی شود!!
- ۳.۵k
- ۱۸ مرداد ۱۳۹۸
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط