هوا رو به تاریکی میرفت و حیاط مدرسه تقریباً خالی شده بود
هوا رو به تاریکی میرفت و حیاط مدرسه تقریباً خالی شده بود. تو کنار مگومی روی پلهها نشسته بودی و صدای باد لابهلای درختها میپیچید.
مگومی طبق معمول ساکت بود. دستهاش توی جیب هودیاش بود و نگاهش به روبهرو دوخته شده بود.
آرام پرسیدی: «مگومی؟»
«هوم؟»
«چرا این چند وقته اینقدر ساکتی؟»
چند ثانیه سکوت کرد. بعد نگاهش را به تو داد.
«چون وقتی تو کنارمی... نمیدونم چی باید بگم.»
با تعجب خندیدی. «تو؟ مگومی فوشیگورو؟ بدون حرف؟»
گوشهی لبش خیلی کم بالا رفت.
«مسخره نکن.»
چند لحظه به هم نگاه کردید. این بار هیچکدام چیزی نگفتید.
مگومی آهسته دستش را از جیبش بیرون آورد و انگشتهایش را کنار دست تو گذاشت. انگار هنوز مطمئن نبود باید دستت را بگیرد یا نه.
تو خودت دستش را گرفتی.
مگومی برای لحظهای کاملاً ساکت شد.
«...دستت سرده.»
لبخند زدی. «پس گرمش کن.»
نگاهش نرم شد.
کمی به سمتت خم شد، اما درست قبل از اینکه فاصله را کم کند، مکث کرد.
«میتونم؟»
قلبت تندتر زد و آرام سرت را تکان دادی.
مگومی نزدیک شد و خیلی کوتاه و آرام لبهایتان به هم رسید.
وقتی عقب رفت، خودش هم انگار باورش نمیشد واقعاً این کار را کرده.
صورتش کمی سرخ شده بود و نگاهش را از تو میدزدید.
با خنده گفتی: «مگومی... تو سرخ شدی.»
«نشدم.»
«شدیا.»
«ساکت شو.»
خندیدی و سرت را روی شانهاش گذاشتی.
چطور بود؟؟؟؟
مگومی طبق معمول ساکت بود. دستهاش توی جیب هودیاش بود و نگاهش به روبهرو دوخته شده بود.
آرام پرسیدی: «مگومی؟»
«هوم؟»
«چرا این چند وقته اینقدر ساکتی؟»
چند ثانیه سکوت کرد. بعد نگاهش را به تو داد.
«چون وقتی تو کنارمی... نمیدونم چی باید بگم.»
با تعجب خندیدی. «تو؟ مگومی فوشیگورو؟ بدون حرف؟»
گوشهی لبش خیلی کم بالا رفت.
«مسخره نکن.»
چند لحظه به هم نگاه کردید. این بار هیچکدام چیزی نگفتید.
مگومی آهسته دستش را از جیبش بیرون آورد و انگشتهایش را کنار دست تو گذاشت. انگار هنوز مطمئن نبود باید دستت را بگیرد یا نه.
تو خودت دستش را گرفتی.
مگومی برای لحظهای کاملاً ساکت شد.
«...دستت سرده.»
لبخند زدی. «پس گرمش کن.»
نگاهش نرم شد.
کمی به سمتت خم شد، اما درست قبل از اینکه فاصله را کم کند، مکث کرد.
«میتونم؟»
قلبت تندتر زد و آرام سرت را تکان دادی.
مگومی نزدیک شد و خیلی کوتاه و آرام لبهایتان به هم رسید.
وقتی عقب رفت، خودش هم انگار باورش نمیشد واقعاً این کار را کرده.
صورتش کمی سرخ شده بود و نگاهش را از تو میدزدید.
با خنده گفتی: «مگومی... تو سرخ شدی.»
«نشدم.»
«شدیا.»
«ساکت شو.»
خندیدی و سرت را روی شانهاش گذاشتی.
چطور بود؟؟؟؟
- ۱۸۵
- ۰۷ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط