🎭 آخرین نقش
🎭 آخرین نقش
پارت ششم
لیانا هنوز به دست تهیونگ نگاه میکرد.
— دستمو ول کن.
تهیونگ آرام دستش را رها کرد.
— ناراحت شدی؟
— آره.
— از حرفم؟
— از اینکه دوباره داری دربارهی گذشته حرف میزنی.
— چون نمیتونم وانمود کنم اتفاقی نیفتاده.
لیانا با عصبانیت گفت:
— ولی من میتونم!
تهیونگ چند لحظه سکوت کرد.
— واقعاً؟
— بله.
— پس چرا وقتی من نزدیکت میشم، دستت میلرزه؟
لیانا سریع دستش را مشت کرد.
— دستم نمیلرزه.
— چرا، میلرزه.
— تو خیلی دقت میکنی.
تهیونگ لبخند کوچکی زد.
— فقط به تو.
لیانا لحظهای ساکت ماند.
— این حرفها رو به همهی همبازیهات میزنی؟
— نه.
— پس به من چرا؟
— چون تو با بقیه فرق داری.
— تهیونگ...
— چیه؟
— این کارو نکن.
— چه کاری؟
— کاری نکن که فکر کنم...
تهیونگ منتظر ماند.
— فکر کنی چی؟
لیانا نگاهش را دزدید.
— هیچی.
تهیونگ آرام پرسید:
— فکر کنی هنوز برات مهمم؟
لیانا جواب نداد.
تهیونگ یک قدم جلو آمد.
— لیانا.
— چی؟
— هنوز برات مهمم؟
لیانا به چشمهایش نگاه کرد.
— نمیدونم.
— دروغ نگو.
— واقعاً نمیدونم!
— پس چرا وقتی اسمم میاد، حالت عوض میشه؟
— چون ازت خاطرهی خوبی ندارم!
— ولی هنوز همهچیز رو نمیدونی.
— پس بگو!
تهیونگ ساکت شد.
لیانا با ناراحتی گفت:
— همین! همیشه همین کارو میکنی. یه چیزی میگی و بعد ساکت میشی!
— چون میترسم.
لیانا با تعجب پرسید:
— تو؟
— آره، من.
— از چی؟
تهیونگ نگاهش را پایین انداخت.
— از اینکه حقیقت رو بدونی و برای همیشه ازم متنفر بشی.
لیانا آرامتر گفت:
— شاید همین الانم ازت متنفرم.
تهیونگ لبخند تلخی زد.
— نه.
— از کجا میدونی؟
— چون اگه واقعاً ازم متنفر بودی، الان اینجا نمیایستادی.
لیانا چیزی نگفت.
تهیونگ ادامه داد:
— فقط یه فرصت بهم بده.
— برای چی؟
— برای اینکه این بار خودم داستان رو برات تعریف کنم.
لیانا چند ثانیه فکر کرد.
— فقط یک فرصت.
تهیونگ لبخند زد.
— قبوله.
— ولی اگه بفهمم دوباره دروغ گفتی...
— میدونم.
— نه، نمیدونی.
— پس بگو.
لیانا با اخم گفت:
— دیگه هیچوقت منو نمیبینی.
تهیونگ آرام خندید.
— این یکی رو نمیتونم قبول کنم.
— چرا؟
— چون هنوز فیلممون تموم نشده.
لیانا لبخند کوچکی زد.
— فقط فیلم؟
تهیونگ برای چند ثانیه به او خیره شد.
— فعلاً... فقط فیلم.
و هیچکدام نفهمیدند که همین «فعلاً» قرار است همهچیز را تغییر بدهد.
ادامه دارد... 🎭🖤
﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎
شرط برای سه پارت بعدی:
ˡᶦᵏᵉ :𝟽𝟶🎭࿐
ᶜᵒᵐᵐᵉⁿᵗ :𝟺𝟶🎭࿐
ʳᵉᵖᵒˢᵗ :𝟷𝟽🎭࿐
پارت ششم
لیانا هنوز به دست تهیونگ نگاه میکرد.
— دستمو ول کن.
تهیونگ آرام دستش را رها کرد.
— ناراحت شدی؟
— آره.
— از حرفم؟
— از اینکه دوباره داری دربارهی گذشته حرف میزنی.
— چون نمیتونم وانمود کنم اتفاقی نیفتاده.
لیانا با عصبانیت گفت:
— ولی من میتونم!
تهیونگ چند لحظه سکوت کرد.
— واقعاً؟
— بله.
— پس چرا وقتی من نزدیکت میشم، دستت میلرزه؟
لیانا سریع دستش را مشت کرد.
— دستم نمیلرزه.
— چرا، میلرزه.
— تو خیلی دقت میکنی.
تهیونگ لبخند کوچکی زد.
— فقط به تو.
لیانا لحظهای ساکت ماند.
— این حرفها رو به همهی همبازیهات میزنی؟
— نه.
— پس به من چرا؟
— چون تو با بقیه فرق داری.
— تهیونگ...
— چیه؟
— این کارو نکن.
— چه کاری؟
— کاری نکن که فکر کنم...
تهیونگ منتظر ماند.
— فکر کنی چی؟
لیانا نگاهش را دزدید.
— هیچی.
تهیونگ آرام پرسید:
— فکر کنی هنوز برات مهمم؟
لیانا جواب نداد.
تهیونگ یک قدم جلو آمد.
— لیانا.
— چی؟
— هنوز برات مهمم؟
لیانا به چشمهایش نگاه کرد.
— نمیدونم.
— دروغ نگو.
— واقعاً نمیدونم!
— پس چرا وقتی اسمم میاد، حالت عوض میشه؟
— چون ازت خاطرهی خوبی ندارم!
— ولی هنوز همهچیز رو نمیدونی.
— پس بگو!
تهیونگ ساکت شد.
لیانا با ناراحتی گفت:
— همین! همیشه همین کارو میکنی. یه چیزی میگی و بعد ساکت میشی!
— چون میترسم.
لیانا با تعجب پرسید:
— تو؟
— آره، من.
— از چی؟
تهیونگ نگاهش را پایین انداخت.
— از اینکه حقیقت رو بدونی و برای همیشه ازم متنفر بشی.
لیانا آرامتر گفت:
— شاید همین الانم ازت متنفرم.
تهیونگ لبخند تلخی زد.
— نه.
— از کجا میدونی؟
— چون اگه واقعاً ازم متنفر بودی، الان اینجا نمیایستادی.
لیانا چیزی نگفت.
تهیونگ ادامه داد:
— فقط یه فرصت بهم بده.
— برای چی؟
— برای اینکه این بار خودم داستان رو برات تعریف کنم.
لیانا چند ثانیه فکر کرد.
— فقط یک فرصت.
تهیونگ لبخند زد.
— قبوله.
— ولی اگه بفهمم دوباره دروغ گفتی...
— میدونم.
— نه، نمیدونی.
— پس بگو.
لیانا با اخم گفت:
— دیگه هیچوقت منو نمیبینی.
تهیونگ آرام خندید.
— این یکی رو نمیتونم قبول کنم.
— چرا؟
— چون هنوز فیلممون تموم نشده.
لیانا لبخند کوچکی زد.
— فقط فیلم؟
تهیونگ برای چند ثانیه به او خیره شد.
— فعلاً... فقط فیلم.
و هیچکدام نفهمیدند که همین «فعلاً» قرار است همهچیز را تغییر بدهد.
ادامه دارد... 🎭🖤
﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎
شرط برای سه پارت بعدی:
ˡᶦᵏᵉ :𝟽𝟶🎭࿐
ᶜᵒᵐᵐᵉⁿᵗ :𝟺𝟶🎭࿐
ʳᵉᵖᵒˢᵗ :𝟷𝟽🎭࿐
- ۲.۶k
- ۰۹ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط