{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

❌

❌

شیخ رجبعلی خیاط می فرمود:

در بازار بودم ،اندیشه ی مکروهی در ذهنم گذشت

بلافاصله استغفار کردم و به راهم ادامه دادم

قدری جلوتر شترهایی قطار وار از کنارم می گذشتند

❌

ناگاه یکی از شترها لگدی انداخت که اگر خود راکنار نمی کشیدم ،خطرناک میشد

به مسجد رفتم و فکر می کردم همه چیز حساب دارد!

این لگد شتر چه بود!

در عالم معنا گفتند:

"شیخ رجبعلی! آن لگد نتیجه ی آن فکری بود که کردی"
❌

گفتم: اما من که خطایی انجام ندادم!

گفتند: لگد شتر هم که به تو نخورد!

هیچ اتفاقی در این دنیا تصادفی نیست

همه چیز حساب و کتاب دارد...☺️
دیدگاه ها (۶)

☘ #داستان ☘🌹👀 پاداش خودداری از نگاه نامشروع.👈🏻 ☘ #داستان ☘🌹👀...

"شیخ رجبعلی خیاط" تعریف میکند:اندیشه مکروهی در ذهنم گذشت.بلا...

شیخ رجبعلی خیاط می فرمود:در بازار بودم...اندیشه مکروهی در ذه...

شیخ رجبعلی خیاط می فرمود:در بازار بودم...اندیشه مکروهی در ذه...

شیخ رجبعلی خیاط می فرمود: در بازار بودم...اندیشه مكروهی در ذ...

شیخ رجبعلی خیاط می فرمود: در بازار بودم...اندیشه مكروهی در ذ...

هوالحکیمشیخ رجبعلی خیاط می فرمود: در بازار بودم...اندیشه مكر...

شیخ رجبعلی خیاط تعریف میکرد:در بازار بودم، اندیشه مكروهی در ...

شیخ رجبعلی خیاط می فرمود:در بازار بودم...اندیشه مکروهی در ذه...

شیخ رجبعلی خیاط تعریف میکرد:در بازار بودم، اندیشه مكروهی در ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط