{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

شیخ رجبعلی خیاط می فرمود:

شیخ رجبعلی خیاط می فرمود:
در بازار بودم...
اندیشه مکروهی در ذهنم گذشت.
بلافاصله استغفار کردم و به راهم ادامه دادم.
قدری جلوتر شترهایی قطار وار از کنارم می‌گذشتند.
ناگاه یکی از شترها لگدی انداخت که اگر خود را کنار نمی‌کشیدم، خطرناک بود.
به مسجد رفتم و فکر می‌کردم همه چیز حساب دارد.
این لگد شتر چه بود...!؟
در عالم معنا گفتند:
شیخ رجبعلی! آن لگد نتیجه آن فکری بود که کردی!
گفتم: اما من که خطایی انجام ندادم...
گفتند: لگد شتر هم که به تو نخورد...!
دیدگاه ها (۲)

☘ #داستان ☘🌹👀 پاداش خودداری از نگاه نامشروع.👈🏻 ☘ #داستان ☘🌹👀...

"شیخ رجبعلی خیاط" تعریف میکند:اندیشه مکروهی در ذهنم گذشت.بلا...

شیخ رجبعلی خیاط می فرمود: در بازار بودم...اندیشه مكروهی در ذ...

شیخ رجبعلی خیاط می فرمود:در بازار بودم...اندیشه مکروهی در ذه...

شیخ رجبعلی خیاط می فرمود: در بازار بودم...اندیشه مكروهی در ذ...

هوالحکیمشیخ رجبعلی خیاط می فرمود: در بازار بودم...اندیشه مكر...

شیخ رجبعلی خیاط می فرمود:در بازار بودم...اندیشه مکروهی در ذه...

❌شیخ رجبعلی خیاط می فرمود:در بازار بودم ،اندیشه ی مکروهی در ...

شیخ رجبعلی خیاط (ره) میفرمود :در بازار بودم ... اندیشه مکروه...

شیخ رجبعلی خیاط تعریف میکرد:در بازار بودم، اندیشه مكروهی در ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط