کنار نردههای تراس، برگی افتاده بود
کنار نردههای تراس، برگی افتاده بود
زرد و غمگین.
مثل نامهای که پاییز بیآنکه نام گیرندهاش
را بداند، به دست باد سپرده باشد.
آن را برداشتم و همانجا فهمیدم؛ گاهی یک برگ، برای گفتن تمام یک عشق کافیست...
شاید پاییز ...
آنطور که ما فکر میکنیم
فصل جدایی برگها نیست؛
فصل عاشق شدنشان است.
و شاید زردی برگها، رنگ اندوه عشقی باشد
که هیچکس از آن خبر ندارد و افتادنشان
غزل خداحافظی دو برگ عاشق.
بله ... برگها هم عاشق میشوند و
گاهی میان هزاران برگ یک شاخه
دو برگ سهم یکدیگرند.
برای همین است که هر پاییز، زمین پُر میشود از برگهای غمگین عشق....
قصهی برگهایی که رنگ عشق گرفتهاند.
دو برگ بودند؛ که تمام فصلها را کنار هم گذراندند.
در آفتاب عشق
در آغوش سرما
با بوسههای نسیم
و شبنم اشک.
روزگارشان عاشقانه بود، حتا آن روزها که باهم بودن، شکل دیگری از بیهمی بود...
تا پاییز رسید و غزل خداحافظی آرامآرام
از میان برگهایشان گذشت.
اول او زرد شد
معشوقش سرخ.
و هیچکدام نمیدانستند
که پاییز، فصل رفتن نیست
فصل فهمیدن اندازهی عشق است.
ناگهان باد وزیدن گرفت.
برگهای دیگر یکییکی افتادند
اما این دو، به شکلی عجیب در هم ماندند.
آنقدر نزدیک؛ که دیگر معلوم نبود
کدام قسمت این برگ، خودش است
و کدام قسمت، یادگار دیگری ...
سرانجام، تندبادی وزید و آن دو را از شاخه جدا کرد.
اما این بار، یکی تنها نیفتاد.
عشقشان آنقدر در هم تنیده شده بود
که حتا وقتی از درخت جدا شدند،
هنوز شکل یک برگ را داشتند.
و شاید برای همین است که این برگ
شبیه هیچ برگ دیگری نیست.
آدمها هم؛ گاهی شبیه همین برگها میشوند
عاشق، درهمتنیده
و ناچار به رفتن...
امیدوارم هیچکس
کفشهای غمگین عشق را به پا نکند
و در هوای پاییزی،
پرسهزن تنهایی خویش نشود....🍂❤️🔥
#شهراد_میدری
#عاشقانه #خاص #دلتنگی #جانان #عشقولانه #دلبرانه #ستایش_قلب_سربی #ویسگون #باران_پاییزی #عشق_جان #لایک_بازنشر_یادت_نره
زرد و غمگین.
مثل نامهای که پاییز بیآنکه نام گیرندهاش
را بداند، به دست باد سپرده باشد.
آن را برداشتم و همانجا فهمیدم؛ گاهی یک برگ، برای گفتن تمام یک عشق کافیست...
شاید پاییز ...
آنطور که ما فکر میکنیم
فصل جدایی برگها نیست؛
فصل عاشق شدنشان است.
و شاید زردی برگها، رنگ اندوه عشقی باشد
که هیچکس از آن خبر ندارد و افتادنشان
غزل خداحافظی دو برگ عاشق.
بله ... برگها هم عاشق میشوند و
گاهی میان هزاران برگ یک شاخه
دو برگ سهم یکدیگرند.
برای همین است که هر پاییز، زمین پُر میشود از برگهای غمگین عشق....
قصهی برگهایی که رنگ عشق گرفتهاند.
دو برگ بودند؛ که تمام فصلها را کنار هم گذراندند.
در آفتاب عشق
در آغوش سرما
با بوسههای نسیم
و شبنم اشک.
روزگارشان عاشقانه بود، حتا آن روزها که باهم بودن، شکل دیگری از بیهمی بود...
تا پاییز رسید و غزل خداحافظی آرامآرام
از میان برگهایشان گذشت.
اول او زرد شد
معشوقش سرخ.
و هیچکدام نمیدانستند
که پاییز، فصل رفتن نیست
فصل فهمیدن اندازهی عشق است.
ناگهان باد وزیدن گرفت.
برگهای دیگر یکییکی افتادند
اما این دو، به شکلی عجیب در هم ماندند.
آنقدر نزدیک؛ که دیگر معلوم نبود
کدام قسمت این برگ، خودش است
و کدام قسمت، یادگار دیگری ...
سرانجام، تندبادی وزید و آن دو را از شاخه جدا کرد.
اما این بار، یکی تنها نیفتاد.
عشقشان آنقدر در هم تنیده شده بود
که حتا وقتی از درخت جدا شدند،
هنوز شکل یک برگ را داشتند.
و شاید برای همین است که این برگ
شبیه هیچ برگ دیگری نیست.
آدمها هم؛ گاهی شبیه همین برگها میشوند
عاشق، درهمتنیده
و ناچار به رفتن...
امیدوارم هیچکس
کفشهای غمگین عشق را به پا نکند
و در هوای پاییزی،
پرسهزن تنهایی خویش نشود....🍂❤️🔥
#شهراد_میدری
#عاشقانه #خاص #دلتنگی #جانان #عشقولانه #دلبرانه #ستایش_قلب_سربی #ویسگون #باران_پاییزی #عشق_جان #لایک_بازنشر_یادت_نره
- ۳.۷k
- ۰۸ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط