باران تویی به خاک من بزن بازا ببین که بی مه تو من حال پر
باران تویی به خاک من بزن بازا ببین که بی مه تو من حال پر زدن ندارم
باران تویی به خاک من بزن بازا ببین که در ره تو من نفس بریده در گزارم
مگر ندانی چو از تو دورم بی راه ای خموش و تار بی عبورم
نمی توانم دگر برویم که من اسیر این غزانه تو …..
به لب رسیده جان کجایی کجایی رهی نمانده تا رهایی
باران تویی به خاک من بزن بازا ببین که در ره تو من نفس بریده در گزارم
مگر ندانی چو از تو دورم بی راه ای خموش و تار بی عبورم
نمی توانم دگر برویم که من اسیر این غزانه تو …..
به لب رسیده جان کجایی کجایی رهی نمانده تا رهایی
- ۱.۶k
- ۲۰ اردیبهشت ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط