{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

دریاچه خونین :

دریاچه خونین :
فصل دوم _ پارت دوم


ساعت از 6 صبح سه دقیقه گذشته بود...
کامیون ها از حرکت ایستادند...
صدای از حرکت ایستادن کامیون چویا را بیدار کرده بود...
چویا نگاهی با اطراف انداخت که ناگهان در کامیون باز شد چویا دستش را جلوی چشمانش گذاشت بعد از عادت کردن نور دستش را برداشت دو سرباز با اسلحه ایستاده بودند مردی لاغر و قد بلند جلو امد و گفت : اینا برده های ماریامالا هستن که توی ازمون قبول شدن...
راننده کامیون گفت : اره اینا هستن...
____

حدود 15 دقیقه دو صف از خدمتکار ها و سرباز تشکیل شد...
از آن ها بازرسی بدنی کردن و بعد از بازرسی خدمتکار ها را به حیاط پشتی قصر منتقل کردند...
یک زن جلو امد و گفت : ورودتون به قصر رو تبریک میگم، از این به بعد شما قراره به عنوان خدمتکار عمومی قصر کار کنید. چند قوانین در قصر وجود داره.
1. باید تا ساعت ۱۱ شب کار های روزانه تون که به شما در ابتدا روز داده میشه رو انجام بدین و در ان ساعت توی اتاق استراحت خدمتکار ها باشین.
2. در صورت کم کاری در کار ها شما رو به اتاق شکنجه انتقال میکنیم.
3. پابندی به پای شما قراره وصل بشه و هرجا که برین موقعیت شما رو نشان میده. پس فکر فرار به سرتون نزنه
4. این پابند عملکرد کارتون رو در طول روز رو نشون میده.
5. هر کسی که عملکرد بهتری در کارها داشته باشه غذای بهتری دریافت میکنه.
و نکته دیگری هم هست اینکه این پابند ها به مدت 3 ماه در پای شما خواهد بود و باتوجه به عملکردتون در طول 3 ماه تصمیم گرفته میشه که پابند در پاتون بمونه یا نه و اگه عملکرد بالایی داشته باشین میتونید ارتقاء بگیرید و میتونید کیفیت‌ زندگیتون رو بالا ببرید و مقامتون رو در قصر بالا ببرید.
شما ها قراره فعلا بخش های عمومی قصر کار کنید. بعد از سه ماه با توجه به عملکردتون شماها رو جدا میکنیم. میتونید امروز رو استراحت کنید.
چویا به تمام حرف های ان زن که انگار سرپرستشان بود گوش کرد...
بعد از مدتی سلیا را در حیاط پیدا کرد و دختری که انگار رده بالا بود جلو امد...
______

ادامه دارد...
دیدگاه ها (۷)

چند وقتی دنبال سم اتک برمیگردم 😑😑

حعییییییییی گند زدم توش

دریاچه خونین :فصل دوم _ پارت 1صبح شده بود خورشید داشت طلوع م...

دریاچه خونین :پارت 18دختری که انگار رده بالا بود جلو امد و گ...

دریاچه خونین :فصل اول _پارت 12راوی:صبح ساعت 5 بود سربازی اوم...

رمان سوم پارت چهارم ࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚<< فردا صبح و...

بوسه ی اجبار پارت دهم

دریاچه خونین :فصل اول _پارت 13چویا برای لحظه ای دستانش را مش...

part 1

اخرین دعا 30

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط