part 1
بارون آروم روی شیشه میخورد.
لیا روی تختش دراز کشیده بود و با اخم به گوشی نگاه میکرد . چند دقیقه بود که داشت آخرین قسمت رمانی رو می خوند که تقریباً یک هفته بود که ولش نمی کرد.
آخرین صفحه رو باز کرد و شروع کرد به خوندن.
همین.
فقط همین چند کلمه.
لیا چند ثانیه به صفحه خیره موند و بعد با حرص گوشی رو روی تخت انداخت.
لیا: نه بابا! همین؟
گوشی رو دوباره برداشت و صفحه رو بالا پایین کرد.
لیا: حداقل یه صحنه برای مرگش می ذاشتی!
لیا آسترین یکی از شخصیت های فرعی رمان بود. یه دختر هفده ساله که قدرت درمان داشت و توی قصر کار می کرد.
از بین همه شخصیت های داستان، لیا بیشتر از همه اونو دوست داشت.
شاید چون بر خلاف شخصیت های اصلی، زندگی سادهای داشت و دنبال قدرت و مقام نبود.
ولی نویسنده خیلی راحت کشته بود ش.
لیا آهی کشید و دوباره به صفحه نگاه کرد.
لیا: اگه جای اون بودم ، اصلا توی اون حمله نمیرفتم.
چند لحظه بعد خمیازه ای کشید.
لیا: خب، خوشبختانه من که قرار نیست برم توی اون داستان.
گوشی رو کنار گذاشت و چشم هاش رو بست.
اما چند ثانیه بیشتر طول نکشید که خوابش برد.
وقتی چشم هاش را باز کرد، اولین چیزی که دید یه سقف سفید و طلایی بود. ---
لیا چند بار پلک زد.
چند لحظه همانطور خیره موند.
لیا: ... اینجا کجاست؟
آروم نشست.
اتاق خیلی بزرگ بود. پردههای سفید بلندی نار پنجرهها افتاده بود و وسایل اتاق بیشتر شبیه اتاق یک قصر بود تا اتاق خواب معمولی.
لیا از تخت پایین اومد.
هنوز گیج بود که صدای باز شدن در رو شنید.
یه دختر با لباس خدمتکاری وارد اتاق شد.
خدمتکار: بانو لیا! بالاخره بیدار شدید!
لیا سرش رو بالا آورد.
لیا: چی؟
خدمتکار با نگرانی بهش نزدیک شد.
خدمتکار: حالتون خوبه؟ خیلی نگران شده بودیم.
چند ثانیه بهش خیره موند.
لیا: شما منو چی صدا کردید؟
خدمتکار با تعجب جواب داد.
خدمتکار: بانو لیا.
قلب لیا یه دفعه تند زد.
لیا: لیا؟
خدمتکار: بله، بانو لیا.
لیا بدون اینکه چیزی بگه، به سمت آینه رفت.
وقتی خودش رو توی آینه دید، خشکش زد.
موهای بلند صورتی.
چشمهای سبز زمردی.
صورت ظریف و آشنایی که بارها توی تصویرسازیهای رمان دیده بود.
لیا دستش رو روی صورتش گذاشت.
تصویر داخل آینه هم همین کار را کرد.
لیا: نه ...
چند قدم عقب رفت.
لیا: امکان نداره ...
اون این چهره رو میشناخت.
خیلی خوب هم میشناخت.
لیا آسترین.
همون درمانگر فرعی رمان.
همون دختری که...
قرار بود بمیره.
لیا با عجله به سمت خدمتکار برگشت.
لیا: امروز چندمه؟
خدمتکار تاریخ رو گفت.
لیا سریع شروع کرد به حساب کردن.
چند ثانیه بعد چشماش گرد شد.
این تاریخ تقریباً سه ماه قبل از شروع داستان اصلی بود.
یعنی هنوز وقت داشت.
وقت داشت که از قصر دور بمونه.
وقت داشت با شخصیتهای اصلی برخورد نکنه.
و مهمتر از همه...
وقت داشت زنده بمونه.
لیا نفس عمیقی کشید و لبخند زد.
لیا: خیلی خوب.
مشتش رو محکم کرد.
لیا: این دفعه من قرار نیست بمیرم.
چند ساعت بعد ، لیا کنار پنجره ایستاده بود و به قصر نگاه میکرد.
همه چیز واقعی بود.
قصر.
جادو.
آدمهایی که تا چند ساعت قبل فقط شخصیتهای رمان بودند.
لیا لبخند کوچکی زد.
لیا: فقط کافی از داستان اصلی دور بمونم.
همین.
نه شاهزاده.
نه قهرمان.
نه جنگ.
نه هیچ دردسر دیگهای.
صدای ناقوص قصر بلند شد.
خدمتکار با عجله وارد اتاق شد.
خدمتکار: بانو لیا! باید آماده بشید.
لیا برگشت.
لیا: برای چی؟
خدمتکار: امشب مراسم استقبال از فرمانده گارد سلطنتی برگزار میشه .
لیا بیخیال شونه بالا انداخت.
لیا: خب، من که نمیرم.
خدمتکار: ولی بانو...
لیا : گفتم نمیرم.
خدمتکار: فرمانده کایل ارتین به پایتخت برگشتن.
لیا همون لحظه خشک شد.
کایل ارتین.
فرمانده جوان امپراطوری.
یکی از مهم ترین شخصیت های داستان.
ومهم تر از همه...
یکی از شخصیت هایی که لیا قرار بود تا جای ممکن ازش دوری کنه.
لیا: من...
قبل از اینکه جمله ش رو تموم کنه ، صدای باز شدن در اومد.
لیا برگشت.
مردی قد بلند با موهای مشکی و چشم های خاکستری وارد اتاق شد.
لباس نظامی مشکی تنش بود و یه شمشیر هم کنار کمرش داشت.
لیا همون لحظه شناختش .
کایل ارتین.
قلبش شروع کرد به تند زدن .
کایل چند لحظه بهش نگاه کرد.
بعد آروم جلو اومد.
کایل: پس تو همون درمانگری هستی که قراره امشب جون منو نجات بده؟
لیا با تعجب بهش نگاه کرد.
لیا: چی؟
کایل چند ثانیه ساکت موند.
بعد نگاه ش سرد تر شد.
کایل: چون من از آینده ای برگشتم که توش.
کایل مکث کرد.
کایل: مرده بودی.
((میدونم یکم طولانی شد ولی دیگه😁))
لیا روی تختش دراز کشیده بود و با اخم به گوشی نگاه میکرد . چند دقیقه بود که داشت آخرین قسمت رمانی رو می خوند که تقریباً یک هفته بود که ولش نمی کرد.
آخرین صفحه رو باز کرد و شروع کرد به خوندن.
همین.
فقط همین چند کلمه.
لیا چند ثانیه به صفحه خیره موند و بعد با حرص گوشی رو روی تخت انداخت.
لیا: نه بابا! همین؟
گوشی رو دوباره برداشت و صفحه رو بالا پایین کرد.
لیا: حداقل یه صحنه برای مرگش می ذاشتی!
لیا آسترین یکی از شخصیت های فرعی رمان بود. یه دختر هفده ساله که قدرت درمان داشت و توی قصر کار می کرد.
از بین همه شخصیت های داستان، لیا بیشتر از همه اونو دوست داشت.
شاید چون بر خلاف شخصیت های اصلی، زندگی سادهای داشت و دنبال قدرت و مقام نبود.
ولی نویسنده خیلی راحت کشته بود ش.
لیا آهی کشید و دوباره به صفحه نگاه کرد.
لیا: اگه جای اون بودم ، اصلا توی اون حمله نمیرفتم.
چند لحظه بعد خمیازه ای کشید.
لیا: خب، خوشبختانه من که قرار نیست برم توی اون داستان.
گوشی رو کنار گذاشت و چشم هاش رو بست.
اما چند ثانیه بیشتر طول نکشید که خوابش برد.
وقتی چشم هاش را باز کرد، اولین چیزی که دید یه سقف سفید و طلایی بود. ---
لیا چند بار پلک زد.
چند لحظه همانطور خیره موند.
لیا: ... اینجا کجاست؟
آروم نشست.
اتاق خیلی بزرگ بود. پردههای سفید بلندی نار پنجرهها افتاده بود و وسایل اتاق بیشتر شبیه اتاق یک قصر بود تا اتاق خواب معمولی.
لیا از تخت پایین اومد.
هنوز گیج بود که صدای باز شدن در رو شنید.
یه دختر با لباس خدمتکاری وارد اتاق شد.
خدمتکار: بانو لیا! بالاخره بیدار شدید!
لیا سرش رو بالا آورد.
لیا: چی؟
خدمتکار با نگرانی بهش نزدیک شد.
خدمتکار: حالتون خوبه؟ خیلی نگران شده بودیم.
چند ثانیه بهش خیره موند.
لیا: شما منو چی صدا کردید؟
خدمتکار با تعجب جواب داد.
خدمتکار: بانو لیا.
قلب لیا یه دفعه تند زد.
لیا: لیا؟
خدمتکار: بله، بانو لیا.
لیا بدون اینکه چیزی بگه، به سمت آینه رفت.
وقتی خودش رو توی آینه دید، خشکش زد.
موهای بلند صورتی.
چشمهای سبز زمردی.
صورت ظریف و آشنایی که بارها توی تصویرسازیهای رمان دیده بود.
لیا دستش رو روی صورتش گذاشت.
تصویر داخل آینه هم همین کار را کرد.
لیا: نه ...
چند قدم عقب رفت.
لیا: امکان نداره ...
اون این چهره رو میشناخت.
خیلی خوب هم میشناخت.
لیا آسترین.
همون درمانگر فرعی رمان.
همون دختری که...
قرار بود بمیره.
لیا با عجله به سمت خدمتکار برگشت.
لیا: امروز چندمه؟
خدمتکار تاریخ رو گفت.
لیا سریع شروع کرد به حساب کردن.
چند ثانیه بعد چشماش گرد شد.
این تاریخ تقریباً سه ماه قبل از شروع داستان اصلی بود.
یعنی هنوز وقت داشت.
وقت داشت که از قصر دور بمونه.
وقت داشت با شخصیتهای اصلی برخورد نکنه.
و مهمتر از همه...
وقت داشت زنده بمونه.
لیا نفس عمیقی کشید و لبخند زد.
لیا: خیلی خوب.
مشتش رو محکم کرد.
لیا: این دفعه من قرار نیست بمیرم.
چند ساعت بعد ، لیا کنار پنجره ایستاده بود و به قصر نگاه میکرد.
همه چیز واقعی بود.
قصر.
جادو.
آدمهایی که تا چند ساعت قبل فقط شخصیتهای رمان بودند.
لیا لبخند کوچکی زد.
لیا: فقط کافی از داستان اصلی دور بمونم.
همین.
نه شاهزاده.
نه قهرمان.
نه جنگ.
نه هیچ دردسر دیگهای.
صدای ناقوص قصر بلند شد.
خدمتکار با عجله وارد اتاق شد.
خدمتکار: بانو لیا! باید آماده بشید.
لیا برگشت.
لیا: برای چی؟
خدمتکار: امشب مراسم استقبال از فرمانده گارد سلطنتی برگزار میشه .
لیا بیخیال شونه بالا انداخت.
لیا: خب، من که نمیرم.
خدمتکار: ولی بانو...
لیا : گفتم نمیرم.
خدمتکار: فرمانده کایل ارتین به پایتخت برگشتن.
لیا همون لحظه خشک شد.
کایل ارتین.
فرمانده جوان امپراطوری.
یکی از مهم ترین شخصیت های داستان.
ومهم تر از همه...
یکی از شخصیت هایی که لیا قرار بود تا جای ممکن ازش دوری کنه.
لیا: من...
قبل از اینکه جمله ش رو تموم کنه ، صدای باز شدن در اومد.
لیا برگشت.
مردی قد بلند با موهای مشکی و چشم های خاکستری وارد اتاق شد.
لباس نظامی مشکی تنش بود و یه شمشیر هم کنار کمرش داشت.
لیا همون لحظه شناختش .
کایل ارتین.
قلبش شروع کرد به تند زدن .
کایل چند لحظه بهش نگاه کرد.
بعد آروم جلو اومد.
کایل: پس تو همون درمانگری هستی که قراره امشب جون منو نجات بده؟
لیا با تعجب بهش نگاه کرد.
لیا: چی؟
کایل چند ثانیه ساکت موند.
بعد نگاه ش سرد تر شد.
کایل: چون من از آینده ای برگشتم که توش.
کایل مکث کرد.
کایل: مرده بودی.
((میدونم یکم طولانی شد ولی دیگه😁))
- ۲۰۵
- ۰۱ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط