{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

قفلی شکست و در شب زندانم آمدی

قفلی شکست و در شب زندانم آمدی

از عمق شعرهای پریشانم آمدی

 

شوقت درون سینه ی من بود سالها

آغوش بازکردی و در جانم آمدی

 

بغضم گرفته بود و خیابان ادامه داشت

در بی قراری شب بارانم آمدی

 

پاییز، پشت پنجره ام قد کشیده بود

مثل بهار، تا لبِ ایوانم آمدی

 

این عطر شمعدانی من نیست...بوی توست

انگار تا حوالی گلدانم آمدی

 

نزدیکِ صبح، بالش من،خیس اشک بود

شاید کنار بستر عریانم آمدی

 

انگار سالهاست کنارم نشسته ای

هرچند سالهاست که می دانم آمدی...


اصغر معاذی
دیدگاه ها (۲)

قفلی شکست و در شب زندانم آمدیاز عمق شعرهای پریشانم آمدیشوقت ...

قفلی شکست و در شب زندانم آمدیاز عمق شعرهای پریشانم آمدی..شوق...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط