{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

قفلی شکست و در شب زندانم آمدی

قفلی شکست و در شب زندانم آمدی
از عمق شعرهای پریشانم آمدی

شوقت درون سینه ی من بود سالها
آغوش بازکردی و در جانم آمدی

بغضم گرفته بود و خیابان ادامه داشت
در بی قراری شب بارانم آمدی

پاییز، پشت پنجره ام قد کشیده بود
مثل بهار، تا لبِ ایوانم آمدی

این عطر شمعدانی من نیست...بوی توست
انگار تا حوالی گلدانم آمدی

نزدیکِ صبح، بالش من،خیس اشک بود
شاید کنار بستر عریانم آمدی

انگار سالهاست کنارم نشسته ای
هرچند سالهاست که می دانم آمدی...!
دیدگاه ها (۱)

قفلی شکست و در شب زندانم آمدیاز عمق شعرهای پریشانم آمدی شوقت...

قفلی شکست و در شب زندانم آمدیاز عمق شعرهای پریشانم آمدی..شوق...

مــیــشــود درد دلــم  را بــه تــو ابــراز  ڪــنــمــنــفــ...

دار مکافاتقسمت1واقعا دنیا دار مکافات است. در تمام این سالها ...

نفسم میگیرد در هوایی که نفسهای تو نیستبه یاد اوردنت هر روز "...

نفسم میگیرد در هوایی که نفسهای تو نیستبه یاد اوردنت هر روز "...

سلام عزیزای دل لطفا لایک کامنت بازنشر فراموش نشه با تشکر ✈️❀...

زندگیم به خاطرش به پایان رسید

سلام عزیزای دل لطفا لایک کامنت بازنشر فراموش نشه با تشکر ✈️❀...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط