چقدر دلم میخواست حداقل همین روزهای بیتابی کنارم باشی
چقدر دلم میخواست حداقل همین روزهای بیتابی کنارم باشی
چقدر دلم برای مهربانی هایت تنگ شده...
برای لحظه هایی که تنها شادیم تو بودی...
دلسوخته ام دلسوخته ام.....
دیگر " تولد" برایم معنایی ندارد وقتی نگاه معصومانه تو بدرقه راهم نیست...
وقتی در این دیار تنها شده ام ...
احوالم را تو نمیدانی
اصلا من میخواهم با تو حرف بزنم میخواهم با تو دردودل کنم ؟
چرا روزگار نمیگذارد صدای من به تو برسد ؟
چرا کسی برای دل زخم خورده ام مرهمی نمیگذارد؟؟؟
چرا همه میخواهند سرک بکشند به دیوار کوتاه دلم ؟؟؟
مگر من از تمام این دنیا چه خواستم که به اندازه روز تولدی هم سهمم از تو ؛ کنار تو و با تو بودن نیست؟؟؟
عشق من باور داری که صبوریم دارد مرا از پای در می آورد؟؟؟
باور داری که دلتنگی هایم را و بی قراری هایم را ؟؟؟
دیگر چه تولدی وقتی گرفتاری ها مرا از یاد تو جدا میکند؟؟؟
دیگر چه ذوقی می ماند برایم وقتی بهانه ای برای شاد بودن ندارم؟؟؟
تولد مرا یاد غصه هایم می اندازد ...
یاد گریه های شبانه و دلتنگی های گاه وبیگاه ....
تولد من روزی است که در دلم متولد شدی و من ذوق کردم و به خود بالیدم..
اما زمانی نگذشت که روزگار مرا از تو جدا کرد و من تنها شدم...
حالا خودت بگو دیگر چگونه میتوانم تولد را دوست بدارم وقتی دستهای تو از من جداست؟؟؟.......
فقط می گویم:
به رسم عادت تولدم مبارک....
چقدر دلم برای مهربانی هایت تنگ شده...
برای لحظه هایی که تنها شادیم تو بودی...
دلسوخته ام دلسوخته ام.....
دیگر " تولد" برایم معنایی ندارد وقتی نگاه معصومانه تو بدرقه راهم نیست...
وقتی در این دیار تنها شده ام ...
احوالم را تو نمیدانی
اصلا من میخواهم با تو حرف بزنم میخواهم با تو دردودل کنم ؟
چرا روزگار نمیگذارد صدای من به تو برسد ؟
چرا کسی برای دل زخم خورده ام مرهمی نمیگذارد؟؟؟
چرا همه میخواهند سرک بکشند به دیوار کوتاه دلم ؟؟؟
مگر من از تمام این دنیا چه خواستم که به اندازه روز تولدی هم سهمم از تو ؛ کنار تو و با تو بودن نیست؟؟؟
عشق من باور داری که صبوریم دارد مرا از پای در می آورد؟؟؟
باور داری که دلتنگی هایم را و بی قراری هایم را ؟؟؟
دیگر چه تولدی وقتی گرفتاری ها مرا از یاد تو جدا میکند؟؟؟
دیگر چه ذوقی می ماند برایم وقتی بهانه ای برای شاد بودن ندارم؟؟؟
تولد مرا یاد غصه هایم می اندازد ...
یاد گریه های شبانه و دلتنگی های گاه وبیگاه ....
تولد من روزی است که در دلم متولد شدی و من ذوق کردم و به خود بالیدم..
اما زمانی نگذشت که روزگار مرا از تو جدا کرد و من تنها شدم...
حالا خودت بگو دیگر چگونه میتوانم تولد را دوست بدارم وقتی دستهای تو از من جداست؟؟؟.......
فقط می گویم:
به رسم عادت تولدم مبارک....
- ۵.۰k
- ۰۲ مرداد ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط