در سکوت شب قدم‌هایت را می‌شنوم

«در سکوتِ شب، قدم‌هایت را می‌شنوم…»

«در سکوتِ شب، قدم‌هایت را می‌شنوم…»

بعد از رفتنت، سکوت را انتخاب کردم. فکر کردم اگر ساکت باشم، شاید می‌توانم این خلأِ بزرگ را تحمل کنم. اما شب‌ها، وقتی دنیا به خواب می‌رود، سکوت من به فریادی بدل می‌شود که راهی برای خروج ندارد.

عزیزِ رفته‌ی من…

چرا در این سکوتِ سنگین، صدای قدم‌هایت را می‌شنوم؟ انگار هنوز داری در راهروهای خاطراتم قدم می‌زنی. چرا هر بار که می‌خواهم در آرامش بخوابم، طنینِ حرف‌هایت، گلویم را می‌گیرد؟

حرف‌هایت، مثل قدم‌هایت، در تمام فضای تنهایی‌ام می‌پیچد. انگار حضور تو، نه یک خاطره، که یک حضورِ بی‌وقفه است؛ حضوری که با هر بار شنیدنِ یادِ تو، دوباره مرا با واقعیتِ نبودنت روبرو می‌کند و بغضی را در گلو می‌نشاند که راهی برای گریستن ندارد.

دلتنگی، دیگر فقط یک کلمه نیست؛ صدای قدم‌های توست که در سکوتِ شب، تمامِ وجودم را می‌لرزاند .
بابا😔

ـ

ـ

ـ
دیدگاه ها (۰)

سکوت🖤🥀𓆩 پــارت بیست‌وسوم 𓆪 🖤🥀اسما به آخرین جمله‌ی روی صفحه خ...

𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒕𝒉𝒆 𝑴𝒂𝒔𝒌𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟑𝟔ویدئو شروع شد.تصویر تاریک بود؛ انگار د...

پارت ۴۳بعد از اتفاقات دیشب، چند روز گذشت.من و تهیونگ دوباره ...

مهمونی پارت ۶۰

هنوز هم وقتی صدای همآن موسیقیِ خاص در خانه می‌پیچد، انگار زم...

سایه‌های کلاغپارت سی‌وسوم | انتخاب خونصدای رعد، جنگل را لرزا...

چند پارتی

╭─────────────── 🎀 ───────────────╮✦ پارت ۸۴ | اولین تمرین ت...

پُشتِ مَرز دوست داشتنپارت پنجمویو کوک :صبح، هنوز هوا کاملاً ...

چندپارتی تهیونگ

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط