«در سکوتِ شب، قدمهایت را میشنوم…»
«در سکوتِ شب، قدمهایت را میشنوم…»
بعد از رفتنت، سکوت را انتخاب کردم. فکر کردم اگر ساکت باشم، شاید میتوانم این خلأِ بزرگ را تحمل کنم. اما شبها، وقتی دنیا به خواب میرود، سکوت من به فریادی بدل میشود که راهی برای خروج ندارد.
عزیزِ رفتهی من…
چرا در این سکوتِ سنگین، صدای قدمهایت را میشنوم؟ انگار هنوز داری در راهروهای خاطراتم قدم میزنی. چرا هر بار که میخواهم در آرامش بخوابم، طنینِ حرفهایت، گلویم را میگیرد؟
حرفهایت، مثل قدمهایت، در تمام فضای تنهاییام میپیچد. انگار حضور تو، نه یک خاطره، که یک حضورِ بیوقفه است؛ حضوری که با هر بار شنیدنِ یادِ تو، دوباره مرا با واقعیتِ نبودنت روبرو میکند و بغضی را در گلو مینشاند که راهی برای گریستن ندارد.
دلتنگی، دیگر فقط یک کلمه نیست؛ صدای قدمهای توست که در سکوتِ شب، تمامِ وجودم را میلرزاند .
بابا😔
ـ
ـ
ـ
بعد از رفتنت، سکوت را انتخاب کردم. فکر کردم اگر ساکت باشم، شاید میتوانم این خلأِ بزرگ را تحمل کنم. اما شبها، وقتی دنیا به خواب میرود، سکوت من به فریادی بدل میشود که راهی برای خروج ندارد.
عزیزِ رفتهی من…
چرا در این سکوتِ سنگین، صدای قدمهایت را میشنوم؟ انگار هنوز داری در راهروهای خاطراتم قدم میزنی. چرا هر بار که میخواهم در آرامش بخوابم، طنینِ حرفهایت، گلویم را میگیرد؟
حرفهایت، مثل قدمهایت، در تمام فضای تنهاییام میپیچد. انگار حضور تو، نه یک خاطره، که یک حضورِ بیوقفه است؛ حضوری که با هر بار شنیدنِ یادِ تو، دوباره مرا با واقعیتِ نبودنت روبرو میکند و بغضی را در گلو مینشاند که راهی برای گریستن ندارد.
دلتنگی، دیگر فقط یک کلمه نیست؛ صدای قدمهای توست که در سکوتِ شب، تمامِ وجودم را میلرزاند .
بابا😔
ـ
ـ
ـ
- ۹۵۹
- ۰۵ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط