{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

دانلود رمان گذاشته خونین من نودهشتیا

دانلود رمان گذاشته خونین من نودهشتیا

پسر جوان از جایش بلند شد و به آرامی به سمت من گام برداشت، این را از گوشه ی چشمم می دیدم. دوباره زنگ زدم. این بار صدای بی احساس و خسته ای گفت: -بله؟ پسر جوان به چند قدمیم رسیده بود. با استرس گفتم: -میشه درو باز کنید؟ من یکی از اعضای خانوادتونم. سارا… دختر الیزابت… هیچ صدایی از پشت آیفون شنیده نشد، اما پسر جوان داشت نزدیک تر می شد. سردی دستی را روی شانه ام حس کردم. ، خیلی ترسیده بودم. درست در یک قدمیم بود که به طرزی ناگهانی با سرعت به عقب برگشتم و بعد با آسودگی گفتم: -آندرا…! فعلا نمی خواستم به اینکه دستش چرا آنقدر سرد بود فکر کنم. فعلا دلم می خواست محکم بغلش کنم و بابت حضور به موقعش از او تشکر کنم. اما به جای این کار، تنها حرکتی که کردم لبخند زدن بود: -تو که رفته بودی. آندرا با حالت بی احساسی گفت: -رفته بودم که ماشینو پارک کنم. -به هر حال، ممنونم که اومدی! به طرف پسر جوان برگشتم، اما نبود. نه او، و نه صندلیش. هیچ اثری از آن پسر نبود! دوباره زنگ در را به صدا در آوردم. این بار صدای زنانه ای از پشت آیفون به گوش رسید گذشته ی خونین من

۳۵

-ببخشید، به جا نمیارم! -من دختر الیزابتم. مادرم… خواهر صاحب این خونه بوده. زن بلافاصله گفت: -من چنین کسی رو به جا نمیارم! -اما… آخه… یک لحظه به این فکر افتادم که آندرا من را به جای اشتباهی آورده. درست است، او به دلایلی خودش را به من نزدیک کرده و به زور من را مجبور کرده که به جای تاکسی با اتومبیل او بروم، فقط بخاطر اینکه نتوانم خاله ام را پیدا کنم. اما چرا باید این کار را می کرد؟! با اینکه حدس می زدم جای اشتباهی آمده باشم، اما باز هم تمام تلاشم را کردم: -مادر خونده ام چند وقت پیش با خاله ام تماس گرفت و بهش گفت که من می خوام بیام اینجا… این بار زن گفت: -آهان! گفتی اسم مامانت چی بود؟ -الیزابت. -پس احتمالا تو خواهرزاده ی اِلِنور هستی! خوشبختم دخترم. -النور؟ اسم خالم النوره؟ -النور “بود”. چون النور ده سال پیش فوت کرد. تنها پسرش هم بلافاصله بعد از مرگ مادرش، این خونه رو به من فروخت.


https://98iia.com/%d8%af%d8%a7%d9%86%d9%84%d9%88%d8%af-%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%da%af%d8%b0%d8%a7%d8%b4%d8%aa%d9%87-%d8%ae%d9%88%d9%86%db%8c%d9%86-%d9%85%d9%86-%d9%86%d9%88%d8%af%d9%87%d8%b4%d8%aa%db%8c%d8%a7/
دیدگاه ها (۱)

سندروم ایمپاستر برنامه‌نویسان

حافظه‌ی دوچرخه‌سواری در برابر فرمول

A Shadow Named You سایه‌ای به نام توP.15(روایت از زبان ا.ت)ج...

نماینده مردم تهران در مجلس گفت:

شاهکاری به نام دروغ

صمصامی : جیب دولت با تعرفه واردات بنز و پورشه پر می شود.

𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷⑥_بخش دوم_فهمیدم.سریع می‌چپم توی...

فاصله یک لبخند تا جنون

🦢 پارت پنجم | چیزی که نباید حس می‌کردمهمانی هنوز ادامه داشت....

اینو نوشتم اما نه شبیه چیزی که خواسته شده یه سناریو عاشقانه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط