{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

A Shadow Named You

A Shadow Named You

سایه‌ای به نام تو

P.15

(روایت از زبان ا.ت)

جونگ‌کوک بدون اینکه چیزی بگه، مچ دستم رو گرفت و منو چند قدم از میز عقد دور کرد.

+ ولم کن!

- ساکت باش، ا.ت.

+ حق نداری بهم دستور بدی!

بالاخره ایستاد و برگشت سمتم. نگاهش اون‌قدر سرد بود که برای لحظه‌ای حرفم رو فراموش کردم.

- می‌فهمی جلوی چه کسایی منو تحقیر کردی؟

+ من فقط گفتم که نمی‌خوام باهات ازدواج کنم!

چند لحظه نگاهم کرد. انگار دنبال جوابی می‌گشت که نمی‌تونست پیداش کنه.

- تو واقعاً فکر کردی می‌تونی همه‌چیز رو به هم بزنی و تموم؟

+ حداقل این یکی رو خودم انتخاب می‌کنم.

نگاهش برای لحظه‌ای روی صورتم ثابت موند.

بعد دستم رو رها کرد و با عصبانیت دستش رو بین موهاش کشید.

- لعنتی...

برای اولین بار، جونگ‌کوک نمی‌دونست باید چی بگه.

و من نمی‌دونستم چرا دیدن این صحنه، به‌جای خوشحالی، بیشتر می‌ترسوندم.

ادامه دارد.......
دیدگاه ها (۲)

𝐌𝐲 𝐄𝐭𝐞𝐫𝐧𝐚𝐥 | جاودانه‌ی من𝐏𝐚𝐫𝐭: 𝟐 جونگ‌کوک چند لحظه بعد بالاخ...

🖤 عروس مافیا | پارت اولژانر: مافیا، ازدواج اجباری، کل‌کلساعت...

صبح روز بعد، ات با قیافه‌ای کاملاً خواب‌آلود وارد سالن شد.از...

💜 آرمیِ دردسرساز | پارت دومروز بعد | ساعت ۸ شبجونگ‌کوک پشت م...

تک پارتی✨ات داشت دنبال شارژرش می‌گشت و هرچی می‌گشت پیداش نمی...

تک‌پارتی | اعترافی که قرار نبود گفته شودویو ا/تامروز قرار بو...

سایه‌های قلبℙ𝔸ℝ𝕋𝟞: زیر آسمان سئولساعت نزدیک هشت شب بود.ا/ت ط...

𝐓𝐡𝐞 𝐖𝐞𝐝𝐝𝐢𝐧𝐠 𝐃𝐚𝐲 | روز ازدواج𝐏𝐚𝐫𝐭: 𝟏صبح زود خونه از همیشه شلو...

«قراردادسیاه»صبح روز بعد، ا/ت با صدای ضربه‌ای آرام به در اتا...

تکپارتی (ولی توی عکس اشتباه شده)وقتی حامله بودی (درخواستی)ا/...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط