{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

فیک تهیونگ درخواستی

فیک تهیونگ درخواستی
لحظه ی دیدار با تو
ایدیتورم : @karlykarly
جین‌وو: من دنبال یه گنج جدید می‌گردم که تهیونگ

هیچ‌وقت نمی‌تونه بهش برسه. یه نفر که نه حتی تهیونگ بلکه هیچ‌کس

انتظارش رو نداره، کاملاً بی‌گناه به نظر بیاد... اما در

واقعیت،

می‌تونه همه چیز رو کنترل کنه

ا.ت : چی داری زر زر میکنی ؟ من اصلاً نمی‌فهمم چی می‌گی!

جین‌وو سعی کرد بی ادبی ا.ت رو در نظر نگیره یه

قدم دیگه اومد اونقدر نزدیک که ا.ت میخواست

زمین دهن باز کنه و بره تو زمین.

جین‌وو: من یه پیشنهاد خوب برات دارم. بیا و

تهیونگ و ترک کن. بیا و دست راست من شو. من به

قدرت و زیرکی نیاز دارم، و تو... تو نیازی به فرار از

اون پسرهای مزاحم و اون مافیای مغرور داری. اگه

با من باشی، نه تنها جونگ‌وو دیگه سمتت نمیاد،

بلکه اون تهیونگ هم مجبور میشه جلوی پات زانو بزنه

ا.ت خشکش زده بود. قلبش داشت از تو دهنش میومد بیرون

این مرد روانی داشت به یه دختر ساده پیشنهاد

کار توی دنیای سیاه و کثیف مافیا رو می‌داد؟!

ا.ت به چشم‌های سرد جین‌وو نگاه کرد. ا.ت سکوت

کرد . توی ذهنش داشت تمام اتفاقایی که که توی

این چند وقت سرش اومده بود رو مرور میکرد

می‌کرد از جونگ‌وو که مثل کنه چسبیده بود بهش و خیانت کرده بود،

تا تهیونگ که با یه نگاه تخمی می‌خواست ثابت کنه

ا.ت هیچی نیست. ا.ت با خودش فکر کرد که

میتونه قوی تر بشه و اجازه نده بقیه براش تصمیم بگیرن

ا.ت: قبوله. ولی فکر نکن برای انتقام از اون یارو دراز

میام. فقط می‌خوام یاد بگیرم چطور از خودم

محافظت کنم و دیگه نزارم هیچ‌کس به من دستور بده

جین‌وو: دختر باهوش و رکی هستی. سوار شو


ماشین نیم ساعت توی جاده ها به سمت چپ و

راست میرفت و بعد وارد یه جای کوهستانی و

ترسناک شد که یه عمارت کلاسیک و وحشتناک

اونجا بود. همه‌جا پر از دوربین و نگهبان‌هایی با نگاه

های ترسناک و کنجکاو بود ا.ت وقتی وارد شد،

دهنش باز موند. انگاری وارد یه دنیای دیگه شده بود.

جین‌وو ا.ت رو برد به یه اتاق که پر از سیستم‌های جاسوسی بود.

جین‌وو: ببین ا.ت، من نمی‌خوام بری توی خیابون

تیراندازی کنی و مثل روانی ها ادم بکشی . اون کارِ

آدمای احمقه. تو قرار نیست

سرباز من باشی تو قراره چشم و گوش من باشی

ا.ت : چی دارید به من می‌گید، آقا؟ من فقط یه

دختر دانشجویی‌ام که می‌خواد راحت زندگی کنه.

من کار شماها رو بلد نیستم، و اگه واقعاً همون

کسی باشید که فکر می‌کنم پس احتیاجی هم به

کمکِ یه آدمی مثل‌من ندارید و من هم به آدمی

مثل شما احتیاج ندارم برید به جهنمون همتون
دیدگاه ها (۹)

فیک تهیونگ درخواستی لحظه ی دیدار با تو ایدیتورم : @karlykar...

...

𝕄𝕌𝕊𝕀ℂ🎶𝙿𝙰𝚁𝚃 𝟻| چرا ناراحتی؟صبح روز بعد، حیاط دانشگاه شلوغ‌تر ...

💜 پارت اول | شبی که همه‌چیز شروع شد صدای موسیقی کل بار رو پر...

True Love⑨تهیونگچند روز از اون شامی که خوردیم گذشته بود حرفا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط