{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

True Love⑨

True Love⑨


تهیونگ
چند روز از اون شامی که خوردیم گذشته بود حرفای مامانم مدام تو سرم می‌چرخید ولی قیافه‌ی ا/ت و ترسی که اون شب از رفتنم داشت هم از جلو چشمم کنار نمی‌رفت گوشیم رو برداشتم و بهش زنگ زدم
تهیونگ: الو، سلام ا/ت کجایی؟
ا/ت: سلام خونه‌ام چطور؟
تهیونگ: یه ساعت دیگه آماده باش میام دنبالت. بریم کنار رودخونه یکم قدم بزنیم.
ا/ت: الان؟
تهیونگ: آره یه چیز مهمی هست میخوام بهت بگم
ا/ت: باشه

یک ساعت بعد
ا/ت: هوا چه خوبه... راستی اتفاقی افتاده گفتی بیایم اینجا؟
تهیونگ: (یه نفس عمیق کشیدم و برگشتم سمتش) ا/ت این چند روز خیلی به حرفات فکر کردم
ا/ت: به کدوم حرفام؟
تهیونگ: به این‌که گفتی نمی‌خوای این آخرین بار باشه که همو می‌بینیم... راستش منم نمی‌خوام تموم بشه.
ا/ت: خب... منظورت چیه؟
تهیونگ: من دیگه نمی‌خوام فقط تراپیستت باشم. دلم می‌خواد به عنوان یه آدم عادی کنارم باشی. میگم... حقیقتش بیا از این به بعد با هم قرار بذاریم. دوست دخترم میشی؟
یعنی اینکه من دوست دارم! و فقط از روی وابسته بودنم به تو نیست این چند روز خیلی خیلی فکر کردم تا تونستم با خودم کنار بیام گفتم امشب میام بهت بگم هرچی شد مهم نیست مهم اینه من حرف دلم رو زدم

ا/ت
قلبم داشت از سینه‌ام می‌زد بیرون. باورم نمی‌شد این حرفا رو از زبون تهیونگ می‌شنوم. ولی یه چیزی بدجوری گلوم رو فشار می‌داد همون دروغی که اون شب بهش گفته بودم.
تهیونگ: ا/ت؟ چرا هیچی نمیگی؟ نکنه بد موقع گفتم؟
ا/ت: (سرم رو انداختم پایین و ناخنام رو فشار دادم تو دستم) من باید یه چیزی بهت بگم.
تهیونگ: چی شده؟
ا/ت: من اون شب... بهت دروغ گفتم
تهیونگ: دروغ گفتی؟ سرِ چی؟
ا/ت: من دیگه کابوس نمی‌بینم. حالم خیلی وقته خوب شده... اون پسره دیگه تو خوابام نمیاد.
تهیونگ: (با تعجب اخم کرد) چی؟ پس چرا اون شب گفتی هنوز حالت بده؟
ا/ت: (چشمام پر از اشک شد و با صدای لرزون نگاهش کردم) چون ترسیدم! فکر کردم اگه بفهمی خوب شدم میگی دیگه کارمون تموم شده و دیگه هیچ‌وقت نمی‌بینمت. ترسیدم بذاری بری... من بهت عادت کرده بودم تهیونگ، دلم می‌خواست بازم کنارت باشم. بخاطر همین اون چرت و پرتا رو سر هم کردم تا پیشم بمونی حقیقتش منم خیلی دوست دارم اما هیچوقت فکر نمیکردم توهم دوسم داشته باشی
تهیونگ: (چند ثانیه مات و مبهوت نگام کرد بعد یه پوزخند آروم زد) یعنی تمام اون حرفا برای این بود که نرم؟
ا/ت: آره... الان حتماً فکر می‌کنی دیوونه‌ام، نه؟ اگه می‌خوای بگی پشیمون شدی و دیگه نبینمت درکت می‌کنم...
تهیونگ: (دستمو گرفت و کشید سمت خودش) دیوونه که هستی ولی مگه من گفتم پشیمون شدم؟
ا/ت: یعنی ناراحت نشدی؟
تهیونگ: نه خنگول اتفاقاً الان خیالم راحت‌تر شد. پس جواب سوالم چی شد؟ حالا که حالت خوبه باهام قرار میذاری یا نه؟
ا/ت: (خندیدم و اشکامو پاک کردم) معلومه که آره!

#فیک
#سناریو
#تهیونگ
#عشق_واقعی
دیدگاه ها (۲)

True Love①⓪تهیونگنگاهم رو از چشماش دزدیدم و به انعکاس نور چر...

True Love①①تهیونگهمون‌طور که به درِ بسته خونه‌ی پدربزرگش خیر...

True Love⑧ا/تامروز همون پس فردایی بود که لحظه شماری میکردم و...

True Love⑦آخر هفته بعدازظهربهش گفته بودم امروز به جای مطب بر...

آتیشی که از بارون شروع شدpart24ویوی ا. تاون شببعد از اینکه پ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط