𝕄𝕌𝕊𝕀ℂ🎶
𝕄𝕌𝕊𝕀ℂ🎶
𝙿𝙰𝚁𝚃 𝟻| چرا ناراحتی؟
صبح روز بعد، حیاط دانشگاه شلوغتر از همیشه بود.
ا/ت روی نیمکتی نزدیک ساختمان موسیقی نشسته بود و هدفونش را روی گوشهایش گذاشته بود.
چشمهایش بسته بود.
موسیقی آرامی پخش میشد.
تا اینکه کسی جلوی نور آفتاب را گرفت.
ا/ت چشمهایش را باز کرد.
تهیونگ.
«صبح بخیر.»
ا/ت یکی از هدفونها را از گوشش برداشت.
«صبح بخیر.»
تهیونگ کنار نیمکت نشست.
«چرا اینقدر زود اومدی؟»
«کلاس داشتم.»
«کلاس ساعت نهونیمه.»
ا/ت ساعتش را نگاه کرد.
«الان هشت و نیمه.»
تهیونگ لبخند زد.
«پس یک ساعت زود اومدی.»
«آره.»
«چرا؟»
ا/ت شانه بالا انداخت.
«خونه حوصلهام سر رفته بود.»
تهیونگ خواست چیزی بگوید که صدایی از پشت سرشان آمد.
«کیم ا/ت؟»
هر دو برگشتند.
پسری از همکلاسیهایشان نزدیک شد.
«سلام. من پارک جینوو هستم.»
ا/ت لبخند زد.
«سلام.»
جینوو گفت:
«دیروز صدات رو توی اتاق تمرین شنیدم. واقعاً قشنگ بود.»
ا/ت کمی خجالت کشید.
«مرسی.»
تهیونگ ساکت شده بود.
جینوو ادامه داد:
«اگه وقت داشتی، میخواستم دربارهی موسیقی باهات صحبت کنم. منم گیتار میزنم.»
ا/ت گفت:
«حتماً.»
تهیونگ ناگهان پرسید:
«دربارهی چی؟»
جینوو نگاهش کرد.
«موسیقی.»
«آها.»
سکوت.
ا/ت متوجه نگاه تهیونگ شد.
«چیزی شده؟»
«نه.»
«مطمئنی؟»
«کاملاً.»
جینوو خداحافظی کرد و رفت.
ا/ت به تهیونگ نگاه کرد.
«چرا اینطوری شدی؟»
«چهطوری؟»
«ساکت.»
«من همیشه ساکتم.»
ا/ت خیره نگاهش کرد.
«تو؟»
تهیونگ چند ثانیه مکث کرد.
«باشه. تقریباً هیچوقت.»
ا/ت خندید.
---
بعدازظهر، جلسهی تمرین شروع شد.
ا/ت روی پیانو نشسته بود.
تهیونگ گیتارش را تنظیم میکرد.
اما حواسش جای دیگری بود.
ا/ت گفت:
«تهیونگ.»
«هوم؟»
«این آکورد اشتباهه.»
«میدونم.»
«پس چرا عوضش نمیکنی؟»
«چون دارم فکر میکنم.»
«به چی؟»
«هیچی.»
ا/ت ابرو بالا انداخت.
«از صبح داری میگی هیچی.»
تهیونگ بالاخره به او نگاه کرد.
«اون پسره رو دوست داری؟»
ا/ت متعجب شد.
«کدوم پسره؟»
«همون... جینوو.»
«نه.»
جواب آنقدر سریع بود که تهیونگ خودش هم تعجب کرد.
«آها.»
ا/ت لبخند زد.
«چرا پرسیدی؟»
تهیونگ شانه بالا انداخت.
«همینطوری.»
«حسودی کردی؟»
تهیونگ تقریباً از روی صندلی افتاد.
«چی؟! من؟!»
ا/ت خندید.
«پس چرا اینقدر عصبی شدی؟»
«عصبی نیستم.»
«هستی.»
«نیستم.»
«هستی.»
تهیونگ چند ثانیه به او خیره شد.
بعد آه کشید.
«باشه.»
ا/ت منتظر ماند.
تهیونگ گفت:
«شاید یکم.»
لبخند ا/ت آرامتر شد.
«چرا؟»
تهیونگ نگاهش را از او گرفت.
«نمیدونم.»
و برای اولین بار، خودش هم فهمید که شاید جواب این سؤال را بیشتر از چیزی که تصور میکرد میداند.
---
آن شب، ا/ت در اتاقش نشسته بود.
هدفون روی گوشش بود.
اما موسیقی را گوش نمیداد.
فقط به حرف تهیونگ فکر میکرد.
شاید یکم.
لبخند کوچکی روی لبش نشست.
بعد سرش را تکان داد.
«نه...»
دوباره لبخند زد.
«این پسر واقعاً عجیبه.»
اما این بار، عجیب بودن تهیونگ برایش آزاردهنده نبود.
اتفاقاً...
داشت کمکم دوستداشتنی میشد.
𝙿𝙰𝚁𝚃 𝟻| چرا ناراحتی؟
صبح روز بعد، حیاط دانشگاه شلوغتر از همیشه بود.
ا/ت روی نیمکتی نزدیک ساختمان موسیقی نشسته بود و هدفونش را روی گوشهایش گذاشته بود.
چشمهایش بسته بود.
موسیقی آرامی پخش میشد.
تا اینکه کسی جلوی نور آفتاب را گرفت.
ا/ت چشمهایش را باز کرد.
تهیونگ.
«صبح بخیر.»
ا/ت یکی از هدفونها را از گوشش برداشت.
«صبح بخیر.»
تهیونگ کنار نیمکت نشست.
«چرا اینقدر زود اومدی؟»
«کلاس داشتم.»
«کلاس ساعت نهونیمه.»
ا/ت ساعتش را نگاه کرد.
«الان هشت و نیمه.»
تهیونگ لبخند زد.
«پس یک ساعت زود اومدی.»
«آره.»
«چرا؟»
ا/ت شانه بالا انداخت.
«خونه حوصلهام سر رفته بود.»
تهیونگ خواست چیزی بگوید که صدایی از پشت سرشان آمد.
«کیم ا/ت؟»
هر دو برگشتند.
پسری از همکلاسیهایشان نزدیک شد.
«سلام. من پارک جینوو هستم.»
ا/ت لبخند زد.
«سلام.»
جینوو گفت:
«دیروز صدات رو توی اتاق تمرین شنیدم. واقعاً قشنگ بود.»
ا/ت کمی خجالت کشید.
«مرسی.»
تهیونگ ساکت شده بود.
جینوو ادامه داد:
«اگه وقت داشتی، میخواستم دربارهی موسیقی باهات صحبت کنم. منم گیتار میزنم.»
ا/ت گفت:
«حتماً.»
تهیونگ ناگهان پرسید:
«دربارهی چی؟»
جینوو نگاهش کرد.
«موسیقی.»
«آها.»
سکوت.
ا/ت متوجه نگاه تهیونگ شد.
«چیزی شده؟»
«نه.»
«مطمئنی؟»
«کاملاً.»
جینوو خداحافظی کرد و رفت.
ا/ت به تهیونگ نگاه کرد.
«چرا اینطوری شدی؟»
«چهطوری؟»
«ساکت.»
«من همیشه ساکتم.»
ا/ت خیره نگاهش کرد.
«تو؟»
تهیونگ چند ثانیه مکث کرد.
«باشه. تقریباً هیچوقت.»
ا/ت خندید.
---
بعدازظهر، جلسهی تمرین شروع شد.
ا/ت روی پیانو نشسته بود.
تهیونگ گیتارش را تنظیم میکرد.
اما حواسش جای دیگری بود.
ا/ت گفت:
«تهیونگ.»
«هوم؟»
«این آکورد اشتباهه.»
«میدونم.»
«پس چرا عوضش نمیکنی؟»
«چون دارم فکر میکنم.»
«به چی؟»
«هیچی.»
ا/ت ابرو بالا انداخت.
«از صبح داری میگی هیچی.»
تهیونگ بالاخره به او نگاه کرد.
«اون پسره رو دوست داری؟»
ا/ت متعجب شد.
«کدوم پسره؟»
«همون... جینوو.»
«نه.»
جواب آنقدر سریع بود که تهیونگ خودش هم تعجب کرد.
«آها.»
ا/ت لبخند زد.
«چرا پرسیدی؟»
تهیونگ شانه بالا انداخت.
«همینطوری.»
«حسودی کردی؟»
تهیونگ تقریباً از روی صندلی افتاد.
«چی؟! من؟!»
ا/ت خندید.
«پس چرا اینقدر عصبی شدی؟»
«عصبی نیستم.»
«هستی.»
«نیستم.»
«هستی.»
تهیونگ چند ثانیه به او خیره شد.
بعد آه کشید.
«باشه.»
ا/ت منتظر ماند.
تهیونگ گفت:
«شاید یکم.»
لبخند ا/ت آرامتر شد.
«چرا؟»
تهیونگ نگاهش را از او گرفت.
«نمیدونم.»
و برای اولین بار، خودش هم فهمید که شاید جواب این سؤال را بیشتر از چیزی که تصور میکرد میداند.
---
آن شب، ا/ت در اتاقش نشسته بود.
هدفون روی گوشش بود.
اما موسیقی را گوش نمیداد.
فقط به حرف تهیونگ فکر میکرد.
شاید یکم.
لبخند کوچکی روی لبش نشست.
بعد سرش را تکان داد.
«نه...»
دوباره لبخند زد.
«این پسر واقعاً عجیبه.»
اما این بار، عجیب بودن تهیونگ برایش آزاردهنده نبود.
اتفاقاً...
داشت کمکم دوستداشتنی میشد.
- ۳۴۹
- ۲۸ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط