تیکه پاره

سال پیش با یک روستایی پیر حرف میزدم .
او در تنهایی پیر مردی بسیار آرام بود و در هر کجایی غیر از خانه اش ، حتی در فضای های سبز روستا که به بهای زیبایی هایش ، هوای پاک و صبح های پر از سر و صدای گنجشکان بر فرازدرختان و گل های نایپدا و جاری بودن صدای رود ، آدم اصلا دلش نمی آید بد بیاندیشد و بد عمل کند
اما او خشمگین تر از آن بود که حتی بیرون از پوستش را حس کند و از این بیرون هوایی تنفس کند یا انرژی ای بگیرد .
حرف که میزد ، صدایش از پشت آن ریش انبوه ، از درون آن گلوی زخمی و از درون آن دهان خشک که شاید خیلی وقت است حرف زدن را از یاد برده ، به سختی شنیده می‌شد .
می‌گفت :
جنگل نحسی است .
پارسال چند شیر وحشی که بدن کرختشان پر از عضلاتشان فولادی بود ، دخترم را وسط همین درختان تیکه پاره کردند .
خونش روی تمام درخت ها فواره میکرد (چشمانش را از فشار درد روحی بر هم فشرد)
گفتم : دخترت ؟
بی اعتنا به من ، شاید به درختانی خیره شد که کنارش بودند و یا به کوهستانی با هوای تمیز که روبه رویمان بود ، و ابرهای سفیدی با سرعتی بسیار کم درونش حرکت می‌کردند .
گفت :
ای جنگلِ بی ناموس ...
شرط می‌بندم تا این زمان هرگز رنگ قرمز را ندیده بوده .
من وقتی لاشه دخترم رو دیدم به غلط کردن افتاده بودم .
-: آه ...
به چشمان من خیره شد !
حس عجیبی تمام وجودم را مغلوب کرد .
گویی غمی بود که تاب تحملش را نداشتم .
گفت :
انگار دنیا را ، صورت این دنیا را جلوی چشمانم می‌دیدم که ایستاده بود ، آن دشمن کینه ای ، بالاخره انتقامش را گرفته بود .....
( چند بار به سینه اش مشت کوبید و ادامه داد :
از این انسان بدبخت !
....
گفتم : حق داری غمگین باشی مرد ، واقا حق داری ....
-: غمگین ؟
آه ...
وقتی آن صحنه را دیدم ، بیهوش شدم !
پوففففففف
اما نمیدانم چرا ....
چرا .... وقتی بیدار شدم ، ...
شیر ها برای بار دوم مرا تیکه پاره نکرده بودند .
شاید همان بار اول بس بود که با دیدن دخترم ، از درون مُردم ، برای این است که مرگ دوم ، هرگز نخواهد آمد .






هر مزه ای را اگر مقدار کمی بخوری و بعد رها کنی ، مدتی که بگذرد زبان آن را به مزه ای وحشتناک تبدیل می‌کند که حال آدم را بهم می‌زند .
روح همین است .
انسان هایی هستند بسی شگفت انگیز ، که پس از آمدنشان و رفتنشان ، آنقدر کم هستند که در خودم گم میشوم ....
و میفهمم که روح ، اگر در رابطه ها دستمالی شود ، مانند زبانی میشود که تا ابد بخاطر همان مزهٔ کم ، خودش را میخورد ...
دیدگاه ها (۰)

گاهی همسرمان کم‌حرف نشده؛فقط یاد گرفته حرف زدن، همیشه امن نی...

✍حکایت عاقبت دغلمرد ثروتمندی گله ای گوسفند داشت.شبها شیر گوس...

از میان ۱۲۰۰ نفر، سهم من فقط چند ثانیه بود؛چند ثانیه از نگاه...

«بعضی شعرها را که می‌خوانی، انگار کسی از پشتِ پرده‌های غبارآ...

#حکایت_قدیمی طبلِ توخالیروباهی گرسنه در بیشه‌ای می‌گشت که به...

بیدی از بلور، سپیداری از آب،فواره‌ای بلند که باد کمانی‌اش می...

💬 تجربه شما چیست؟وقتی همسرتان سرد و کم‌حرف می‌شود، چه کاری ...

می‌گویند «او رفته است»؛ کلمه‌ها را طوری ادا می‌کنند که انگار...

❌فیلترشکن نزن✅ @SAE22ir ✅تا حالا شده درست در لحظه‌ای که می‌خ...

آدم‌ها فکر می‌کنند رفتن، نقطه‌ی پایانِ یک رابطه است؛ اما حقی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط