آدمها فکر میکنند رفتن، نقطهی پایانِ یک رابطه است؛ اما
آدمها فکر میکنند رفتن، نقطهی پایانِ یک رابطه است؛ اما حقیقت این است که رفتن، تازه آغازِ درگیریِ بیرحمانهی ذهن با کابوسِ «نبودن» است. وقتی کسی از زندگیات میرود، شاید جغرافیا تغییر کند، اما ذهن در چرخهای فرساینده گیر میافتد؛ چرخهای که در آن، خستگیِ دوری با هزاران خاطرهی زنده گره میخورد.
دردِ این دوری، تنها دلتنگیِ ساده نیست؛ یک اشتغالِ ذهنیِ مداوم است. ذهنِ آدمِ چشمبهراه، هر روز هزار بار آن آدم را از نو میسازد، به کوچههای گذشته پرتاب میکند و ناگهان، در یک پلکزدن، واقعیتِ خالی بودنِ جای او را به رخ میکشد. همهچیز در این دنیا بوی انتظار میگیرد؛ از طنینِ یک صدای آشنا در شلوغیِ خیابان گرفته تا سنگینیِ سکوتی که بعد از رفتنِ کسی، در چهاردیواریِ خانه تهنشین میشود.
شاید خیلیها به دنبالِ راهی برای فراموشی باشند تا از این بارِ سنگین خلاص شوند؛ اما حقیقت این است که گاهی انسانها ترجیح میدهند دردهای عمیق را به دوش بکشند، مبادا یادِ آن آدم، رنگ ببازد. این میان، سهمِ جاماندهها فقط همین است: نجوا با سایهای که هرچند دیگر حضور ندارد، اما تمامِ وسعتِ فکر و خیال را پر کرده است.
دردِ این دوری، تنها دلتنگیِ ساده نیست؛ یک اشتغالِ ذهنیِ مداوم است. ذهنِ آدمِ چشمبهراه، هر روز هزار بار آن آدم را از نو میسازد، به کوچههای گذشته پرتاب میکند و ناگهان، در یک پلکزدن، واقعیتِ خالی بودنِ جای او را به رخ میکشد. همهچیز در این دنیا بوی انتظار میگیرد؛ از طنینِ یک صدای آشنا در شلوغیِ خیابان گرفته تا سنگینیِ سکوتی که بعد از رفتنِ کسی، در چهاردیواریِ خانه تهنشین میشود.
شاید خیلیها به دنبالِ راهی برای فراموشی باشند تا از این بارِ سنگین خلاص شوند؛ اما حقیقت این است که گاهی انسانها ترجیح میدهند دردهای عمیق را به دوش بکشند، مبادا یادِ آن آدم، رنگ ببازد. این میان، سهمِ جاماندهها فقط همین است: نجوا با سایهای که هرچند دیگر حضور ندارد، اما تمامِ وسعتِ فکر و خیال را پر کرده است.
- ۱۱.۵k
- ۱۰ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط