یک شبی مجنون به خلوتگاه ناز

یک شبی مجنون به خلوتگاه ناز
با خدای خویشتن می‌گفت راز

کی خدا نامم تو مجنون کرده‌ای
بهر آن لیلا دلم خون کرده‌ای

کرده‌ای خار مغیلان بالشم
شب به کیوان می‌رسانی نالشم

گاه لیلا را خرامان می‌کنی
گاه مجنون را پریشان می‌کنی

از چه هر ** را نصیبی داده‌ای
درد هر ** را طبیبی داده‌ای

ای خدا آخر نصیب من کجاست
مردم از حسرت طبیب من کجاست

پس ندا آمد کی شوریده حال
تا توانی اندر این درگه بنال

کار لیلا نیست آن کار من است
حسن خوبان عکس رخسار من است

از خطا گویند لیلا را نگار
وز غلط خوانند مجنون گشته یار

لیلی و مجنون خود از نور ماست
مست یا هوشیار خود مخمور ماست.
دیدگاه ها (۴)

بسم الله الرحمن الرحیمپاسخ قسمت سوم :حال تکلیف او در عالم بر...

خسف | قصه بیست و سوم: حضرت زینب (س) بخش دوم (قسمت پایانی)

𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷②⓪_بخش اول_ حس نومیدی از این‌جا ...

پارت اول ویو آت اه سرم امروز خیلی کار دارم این سردرد فاکی هم...

خسف | قصه بیست و چهارم: عاشورا (بخش پایانی)

🌙🤍✨ خدای منــــ… 🥹🤲🏻💚 چگونه ناامید باشم، وقتی تو امید منی؟ 🥺...

خسف | قصه بیست و دوم: حضرت زینب (س) بخش دوم

007-پنهان در مه - پارت ۷۲

یک شبی مجنون به خلوتگاه نازبا خدای خویشتن می‌گفت رازکی خدا ن...

هؤ کیژه‌‌ کورده‌که‌مکه‌ روخسارت هه‌ستی شا‌عیرانه‌م ده‌بزوینئ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط